۱۵ تیر ۱۳۹۷

شهر محذوفان

Griebel, Otto (1895-1972) - 1928 The International
امروز قرار بود چند ساعتی دور شهر برلین بگردیم و «کلاوس» از نقطه نظر کسی که هشت سال بی خانمان بوده و در خیابان زندگی کرده برلین را روایت کند. اول خیال میکردم چه ایده ی خوب و فوق العاده ای. بعد فکر کردم حتی پرسپکتیو کسی که بیرون مرزهای سیستم گذارده شده هم آنقدر «کالایی» شده، که بشود مثل یک «تور آشنایی با برلین» آن را فروخت. 
صبح زودتر از دیگران رسیدم و روی صندلی پارک محل قرار نشستم. یکی دو نفر آمدند و مشغول صحبت شدیم. کلاوس آمد و سایرین هم پیوستند. کلاوس چشمان مهربانی داشت. بسیار لاغر و شوخ طبع بود. اول از ایده ی «تور برلین» گفت. تعریف کرد که چطور این ایده شکل گرفته و چرا باید شهر را از نگاه مطرودان و حاشیه نشستگانش بازشناخت. 
حالا درست همانجایی ایستاده بودیم که کلاوس سال ۲۰۰۲ ایستاده بود. البته شهر همان شهر سابق نبود. آنجایی که کلاوس وسایل زندگی اش را در «چاله ای» مدفون کرده بود حالا جای خود را به هتلی گران قیمت داده بود. راه می رفتیم و قصه ی زندگی کلاوس را قدم میزدیم. کلاوس مثل همه ی آدمهای حاضر در جمع مدرسه رفته بود. باغبانی یاد گرفته بود و بعد از فرو ریختن دیوار برلین آنچه یاد گرفته بود دیگر هیچ «بازاری» نداشت. مثل خیلی های دیگر از نو شروع کرده بود و بنایی یاد گرفته بود و مدتی مشغول به کار شده بود. کارها همه موقتی بودند و کلاوس از این کارآموزی به کارآموزی بعدی می رفت. تا روزی که با رئیس اش بخاطر ناعادلانه بودن شرایط کاری دعوایش میشود و تصمیم میگیرد دیگر سر کار نرود. برای جمعی که ایستاده بودیم و به صحبت های کلاوس گوش میدادیم قابل درک نبود که چرا و چطور کسی تصمیم میگیرد دیگر سر کار نرود. و نه تنها سر کار نرود بلکه از کل سیستم حمایت های اجتماعی خارج شود، هیچ برگه ی احراز هویتی نداشته باشد و بی هیچ حساب بانکی و بیمه ی درمانی در خیابان زندگی کند. کلاوس در آن سالها به الکل سخت وابسته بود و شرایط دشوار سالهای بعد از اتحاد دو آلمان اوضاع را برای او دشوارتر هم کرده بود.
 رسیدیم به پارک بعدی. اینجا همان جایی بود که کلاوس شبها میخوابید. صبر میکرد تا پارک خالی شود و می رفت زیر سقف یکی از وسایل بازی، جای خوابِ خودش را پهن میکرد و میخوابید. صبح ها به پنجره ی خانه های مجاور نگاه میکرد و وقتی چراغ های دستشویی روشن میشد می دانست که باید زودتر از پارک خارج شود تا کسی نداند که شبها آنجا میخوابد. 
گفت دو سالی اینجا می خوابیدم. و اشاره کرد به یک پنجره. آنجا خانه ی خانواده ای بود که زندگی کلاوس را زیر و رو کردند. یک روز صبح دختر بچه ای بالای سر کلاوس می آید و از او می پرسد: اینجا چه میکنی؟ کلاوس میگوید: اینجا خوابیده بودم. دختر بچه می پرسد: اگر اینجا خوابیده ای یعنی خانه ای نداری! کلاوس میگوید: نه ندارم. دختربچه میگوید: یعنی صبحانه هم نخورده ای. کلاوس میگوید: نه نخورده ام! (و فکری میشود که زودتر فرار کند قبل از آنکه دختر بچه و خانواده اش سر برسند) دختر بچه اما رهایش نمیکند و برایش صبحانه ی مفصلی می آورد. وقت خداحافظی به کلاوس میگوید: مادرم میخواهد تو را بشناسد و بداند من با چه کسی دوست شده ام. کلاوس اما بهانه می آورد که باید وسایلم را جایی ببرم. دختربچه کلاوس را تا چاله ی مربوطه همراهی میکند و قول میدهد که جای چاله را به کسی لو ندهد. بر میگردند و مادر خانواده را ملاقات میکنند.
 اینجا کلاوس به زمین نگاه کرد و گفت برای اولین بار حس کردم زیر این آسمان تنها نیستم. نه یک بی خانمان، که انسانی بودم که ارزش داشت به او سلام کنند و صبحانه شان را با او قسمت کنند. از آن روز کلاوس عضو خانواده شد. آنها سعی نکردند کلاوس را تغییر بدهند. کلاوس همان چاله ی خودش در خیابان را داشت و گاهی اگر برنامه ی تئاتر، سینما یا دورهمی بود کاغذی کنار وسایلش می گذاشتند و اگر حوصله و وقت داشت می توانست به آنها بپیوندد. در ساعتهای بیکاری اش مراقب بچه ها بود. با هم غذا میخوردند، آنجا حمام می رفت و سقفی وجود داشت که کلاوس هم زیر آن جا میشد.این برابری برای کلاوس از جنس خیریه و رابطه ای یک سویه نبود برای همین گفت: از همان وقت این خانواده دوستان من شده اند و از من آدم بهتری ساخته اند.
رسیدیم به میدانی که سفارتخانه های بسیاری حوالی اش بودند. آدم های خیابان خوش پوش بودند و از جمعی که آنجا ایستاده بودیم تعجب میکردند. کلاوس گفت: باید «کاری» پیدا میکردم. این کار، گدایی محض نمی توانست باشد چون آدمش نبودم. فروش روزنامه ی بی خانمان ها هم نمی توانست باشد چون کسی اساسا آنها را نمیخرید. بعد دست انداخت گردن «سطل اشغال نارنجی»ِ کنارش و گفت: کارم را مدیون ایشان هستم. باید شیشه های خالی را از توی سطل ها جمع میکردم تا بتوانم با تحویل شان پول بدست بیاورم. حالا دیگر با همه ی آن سایه هایی که در شهر شیشه های خالی را جمع می کردند رقیب بودم. باید تخمین می زدم در چه ساعتی کجای شهر باشم تا بیشترین تعداد شیشه ها را قبل از رقیبانم جمع کنم. اینجا که آدم های رده بالای سفارت رفت و آمد داشتند گاهی برای انکه آبرویشان را جلوی مهمانانشان حفظ کنند پولی کف دستم میگذاشتند که رد نمی کردم. اما با کارمندان اداراتی که اینجا هستند رابطه ی دوستانه ای داشتم. آنها هر روز شیشه هایشان را برای من کنار میگذاشتند. دانش آموزان این مدرسه هم که یواشکی در حیاط پشتی سیگار می کشیدند و چیزی می نوشیدند بیشتر وقتها شیشه ها را اینجا رها میکردند.
توی شهر راه می رفتیم و برای اولین بار تمام سطل آشغال ها که پیشتر انگار نمی دیدیم شان برایمان «مرئی» شده بودند. حین شنیدن روایت کلاوس یکی دو نفر آمدند و توی سطل آشغال ها را گشتند و نگاهی معنادار به ما و کلاوس انداختند.
 برغم وجود آن خانواده که زندگی کلاوس را متاثر کرد او هنوز در خیابان زندگی میکرد. میگفت نمی توانستم از آنها بخواهم کمکم کنند از خیابان به خانه برگردم. حس میکردم زیاده خواهی ست. ۸ سال تمام در خیابان زندگی کردم تا یک حادثه باعث شد سرپناهی پیدا کنم. حادثه ای که نه معنای خاصی داشت و نه ضرورتی. رفیقی پیدا کرده بودم که اتفاقی گفت بیا توی ماههای زمستان که هوا خیلی سرد است در خانه ی من بمان. وقتی به خانه اش رفتم کم کم دوباره یادم آمد که سقف یعنی چه. سال نو بود و یک روز وقتی پشت پنجره ایستاده بودم به این فکر کردم که میخواهم دوباره برگه های هویتی ام را باز پس بگیرم. توی تقویم نوشتم که میخواهم تا اول ماه می که روز جهانی کارگر است مدارک ام را گرفته باشم. و واقعا بعد از چند ماه دوباره آدمی بودم که شمرده می شد و به حساب می آمد. کم کم الکل را هم ترک کردم و حالا ۷ سال است لب به الکل نزدم. اینکه چطور الکل را ترک کردم را در تور دیگری باید تعریف کنم.
کلاوس میگفت این روزها به فکر ایجاد پارلمانی برای بی خانمان ها هستیم. آن روزها که در خیابان زندگی میکردم بجز رتق و فتق روزمره به چیزی نمی توانستم فکر کنم اما حالا می دانم و میتوانم برای کسانی که در وضعیت من بودند کاری بکنم. از کلاوس پرسیدیم: رابطه ی بی خانمان هایی که دیده ای با هم چطور بود؟ گفت متاسفانه آنها هم اسیر همین منطق رقابت و قانون جنگل اند. آنها خیال میکنند پناهجوها امکان کار و اقامت شان را سلب کرده اند، دشمن واقعی شان را تشخیص نمیدهند. فراموش میکنند که چاره ای جز همبستگی برای محذوفان شهر نیست. 
حالا در شلوغ ترین نقطه ی شهر ایستادیم و روایت کلاوس تمام شده و شهر برایمان دیگر شهر سابق نیست. با کوله بار سوال هایمان از هم خداحافظی میکنیم.

هیچ نظری موجود نیست: