۱۶ فروردین ۱۳۹۷

آخرین کلام

آه هیچ یک از ما اینجا نخواهد ماند
آخرین کلام هنوز گفته نشده است 
- برشت

دایی محمود در شهریور شصت غایب شد. رفت نشست توی یک قاب که عزیز بالای تاقچه به دیوار زده بود. زیر عکس با خودکار آبی نوشته بودند: «ما زنده از آنیم که ارام نگیریم، موج ایم که آسودگی ما عدم ماست.»
او جوان ترین غایب خانواده ی ما بود. شبیه به دایی های کوچکترم بود و نبود. از دایی محمود کتابهایش مانده بود و عکس هایی سیاه و سفید. بیشتر کتاب ها را در مسیل فاضلاب کنار خانه ریخته بودند. معدود کتابهای بی خطر مانده بود توی اتاق بالای خانه ی عزیز. تک اتاقی در پشت بام که وقتی قهر می کردیم به آنجا تبعید می شدیم و می شد اتاق قهر. توی اتاق یک تاقچه بود که کتابها را می چیدم رویش و یک چراغ و ضبط صوتی از کار افتاده که در عکس ها هم هست. مادرم بعد از غیاب دایی محمود ساکت بود اما همه ی خشم و اندوهش را در سالنامه ای به تاریخ سال ۱۳۶۰ نوشته بود. پنج سال تمام به سکوت و نوشتن گذشته بود. مادرم هرگز نگذاشت آن سالنامه را بخوانم.
دایی محمود مادرم را سیاسی و کتابخوان کرده بود. کوه می بردش؛ رفیق اش بود. عزیز خاطره ای را همیشه نقل میکرد که سالهای منتهی به انقلاب بوده و آقاجون نمی خواسته که بچه ها همراه دایی محمود به تظاهرات بروند. دعوا آنقدر بالا میگیرد که آقاجون دنبال دایی محمود می دود تا اتاق بالا و دایی محمود از بالای پشت بام می پرد پایین. من هر بار از آن بالا فاصله را نگاه کرده ام و ترسیده ام. اما مامان و عزیز برغم مخالفت های آقاجون تظاهرات می رفتند و دایی محمود همیشه پیشاهنگِ این رفتن بود. 
من با دایی محمود در زمان از دست رفته زندگی کرده ام. قاب عکس کوچکش همیشه گوشه ی بالای تخت ام بوده و به عکس ها و دستخط هایش بارها نگاه کردم. چه کسی می تواند بگوید این زندگی، کمتر واقعی ست؟ 
درست است که عزیز و مادرم از صحبت کردن درباره ی دایی محمود و حفره ی عمیق غیابش تن زده اند اما دایی محمود می توانست دایی، پدر یا عموی کسان دیگری هم باشد که آن فراز و فرود انقلاب و روزهای سیاه بعدش را زندگی کرده اند و از این نظر چهره ی آشنای همه ی آنهاست. حتی چهره ی رفقای جوان ترِ امروز را در عکس ها می بینم؛ آنها که شانه به شانه ی هم روی بلندای کوه نشسته اند و لبخند و مشت شان آن «نام ناپذیر» و «بازگشتنی» را به امروز ما بر می گرداند. 












هیچ نظری موجود نیست: