۴ دی ۱۳۹۶

صبحِ بی ساعت

۱۰ سال تمام هر روز صبح می دانست کجا باید برود. سر ساعت شال و کلاه می کرد. کتاب ها، ترانه ها، آلبوم های عکس، و حتی کارهای روزمره ی اداری را می برد توی آن اتاق کوچک؛ پرده ها را کنار می زد و می نشست کنار زن. با او حرف می زد. عکس ها را نشان اش می داد. ساکت می شد. و هیچ پاسخی نبود. به امید لرزش چشمی یا دستی به لحظه ای از او چشم بر نمی داشت. 
پرستارها را می شناخت. می خواست انگار با حضورش به آنها یادآوری کند که این زن یکی میان بسیاران نیست و کس و کاری دارد که حتی یک روز بی او زندگی نمیکند. پرستارها اما کم بودند و کارهای پیش روی شان زیاد. بی اعصاب و کلافه بودند، حقوق شان کم بود. 
تماشاگران و دوستان اطراف پچپچه های خودشان را داشتند. یکی میگفت او پزشک است و باید با این مسائل حرفه ای تر برخورد کند. ۱۰ سال بیماری را در کما و زیست نباتی نگه داشتن چقدر صحیح است؟ دیگری میگفت این از خودگذشتگی او شریف است اما با مرگ زن بالاخره رهایی و زندگی به او بر میگردد و از این تکرار و سکون در می آید. بعضی دیگر در سکوت و دلسوزی تنها او را نگاه میکردند. هیچ کس را با خودش پیش زن نمی برد. می دانست کمتر کسی ممکن است او را و زن را بفهمد. میخواست آنها را با تصاویر سالیان قبل تنها بگذارد تا تنها تصاویر روزهای خوش را به یاد بیاورند. 
چند شب پیش که دیدمش پرسیدم از آشنایی و آن سال های دور. لبخند می زد. تعریف کرد. گفت که هر دو در زندان حبس ابد گرفته بودند و روزهای منتهی به انقلاب با خیل زندانیان سیاسی دیگر آزاد شده بودند. کیلومترها این طرف تر 
و سالها پس از آن روز روشن آزادی، نشسته بود آن سوی میز و چشم هاش را به زمین دوخت. 
امروز صبح قلب زن ایستاد. شهر ساکت است و خانواده ها جمع اند و کریسمس را جشن میگیرند. دیر یا زود این جمعیتی که برای تسلیت آمده اند بر میگردند و پچپچه هاشان را هم با خود می برند. دکتر می ماند و صبحی که نمی داند کجا باید برود. 

هیچ نظری موجود نیست: