۱۷ فروردین ۱۳۹۷

نقش خورشید

 شش ساله بودم. هنوز تو خونه ی آقا صمدی مستاجر بودیم. از دم در خونه ی ما که پنجره های خیلی کوچیکی داشت تا خونه ی پر نور و دل باز آقا صمدی اینا چند پله ی سفید بود که من وقتی بچه بودم فکر میکردم سنگ مرمره. بابا خیلی شب ها خونه نمی اومد و چند شیفت پشت هم تو کارخونه کار می کرد. یه سفره داشتیم مخصوص وقتی بابا خونه نبود؛ کوچکتر بود اندازه ی بشقاب من و مامان. سفره رو شبها می چیدیم و کنار بخاری برقی کوچیک می نشستیم و مامان نوار کاست هایده رو می ذاشت توی ضبط و زیر لب زمزمه میکرد. گاهی هم با آهنگ «شانه هایت» هایده نم اشکی گوشه چشمهاش می نشست.

طاهره خانوم و آقا صمدی خیلی هوامونو داشتن وقتی بابا نبود. چند بار آقا صمدی وقتی دخترش رو می برد مدرسه منو هم سوار هیلمن سفیدرنگ اش کرد و به مدرسه رسوند. یا وقتی سر ظهر می رسیدم طاهره خانوم صدام میکرد که وقت نهار تنها نباشم. یا گاهی که سارا پیشم بود و باید پوشک اش رو عوض میکردم، طاهره خانوم می اومد کمکم میکرد.

یه شب که دوباره بابا غایب بود، مامان کم حوصله شده بود. یادم نیست دقیقا چه کار کرده بودم اما برای تنبیه کتاب هامو ازم گرفت و گذاشت بالای کمد که دستم نمی رسید. توی اتاق کناری نشسته بود و داشت اتو می کرد. صداش از اون اتاق می اومد که از کار بدی که کرده بودم شکایت میکرد. همزمان من هم داشتم سعی میکردم از کمد بالا برم و بتونم کتابهامو بردارم. انگشتم به کتابها رسید و سعی میکردم اونا رو به سمت خودم بکشم که ساعتی که بالای کمد بود به زمین افتاد. مامان سراسیمه به سمت من دوید. این بار عصبانی تر از قبل سرم داد زد و شروع کرد اجزای شکسته ی ساعت رو از روی زمین جمع کردن. از اتاق که اومدم بیرون دیدم اتو روی پای سارا که اونوقت ها تازه چهار دست و پا راه می رفت افتاده. با جیغ من سارا هم به گریه افتاد.

باقی ماجرا رو از لای انگشتهای روی صورتم میدیدم. مامان اتو رو از روی پای سارا برداشت. پوست سارا لابد هنوز به اتو چسبیده بود. سارا گریه میکرد و من لال شده بودم. آقا صمدی و طاهره خانوم از سر و صدا اومدند پایین و سارا و مامان رو بردند بیمارستان. گفتم من هم میام. مامان گفت بیمارستان جای بچه نیست.

توی اتاق نشسته بودم و به لباس های چروک و اتو زل زده بودم. پوست سارا دیگه کف اتو نمانده بود و آب شده بود. اما کف فلزی اتو مثل یک صورت داغ و خشمگین با آن سوراخ های پربخار نگاهم میکرد. از پنجره ی کوچیک خونه نگاه کردم دیدم داره برف میاد. منتظر نشستم.

مامان و سارا بالاخره بعد از چند ساعت برگشتند. پای سارا رو پانسمان کرده بودند. مامان چیزی نمیگفت. خسته بود و صبح زود باید میرفت سر کار. چراغ ها خاموش شد؛ از حرکت پرده پشت پنجره و تاریکی اتاق می ترسیدم اما به خودم گفتم حالا مامان عصبانی تر از اونه که بتوانم توی رختخوابش خودمو جا بدم. تازه فردا بابا می اومد خونه و حتما خیلی دعوام میکرد.. پس سرمو کردم زیر پتو.

سارا دیگه گریه نمیکرد. پانسمانش رو مامان منظم عوض میکرد. تا روزی که دیگه پانسمانی در کار نبود. درست زیر انگشت ها روی سینه ی پاش نقش یک خورشید افتاده بود. بنفش، سرخ، زرد و نارنجی. یه روز از مامان پرسیدم یعنی جای سوختگی همیشه روی پای سارا می مونه؟ مامان گفت: بزرگ میشه و پوستش کشیده می شه و کمرنگ می شه کم کم. دیگه همه ی امیدم این بود که زودتر سارا بزرگ بشه و اون دایره ی صورتی چروک محو بشه و یادمون بره اون شب زمستونی چی گذشت.

بعد از ۲۵ سال نقش خورشید نسبتا محو شده؛ برای سارا نشون شیطنت و بازیگوشیه، برای من نشون اضطرابه برای مامان نشون تنهاییه و یادمون نرفته. 

هیچ نظری موجود نیست: