۲۰ شهریور ۱۳۹۴

سالمرگ

Live or die, but don’t poison everything…—  Anne Sexton

از مرگ تو جز با تو نمی توانم بگویم. مانده ام تنها با خاطراتی که از یادم می گریزند و فرو می روند به تاریکی. مانده ام تنها با خاطراتی که هرگز نداشته ام و یک به یک می زایم شان و در باد می دوند. مانده ام با خودم. از این به خود واماندگی بد تر هم هست؟
از مرگ تو با همه ی درخت ها می توانم بگویم. به تن سوزان هیچ کدام دست نمی زنم. شیاری هست بین من و درخت. بین پوست من و پوست تن تو. تن درخت. 
هر وقت باران و باد شدید می شود می توانم از مرگ تو بگویم. از چتری که دست های فلزی اش می شکند. از کفش های گل آلود. از آفتابِ یکباره. از سنگ های گورستان. از سنگ های ایستاده. دویدن . دویدن. دویدن.
هیچ کس با من از تو نمی گوید. از تو که در نظر آنها بخاطر عشق مرده ای. بخاطر رنج زیستن در این جهان مرده ای. بخاطر فاصله گذاری مرده ای. بخاطر زبان مرده ای. بخاطر چشم هات مرده ای. بخاطر چیزی که از دست همه دور بود مرده ای. یا شاید هم یک روز از همه چیز خسته شده بودی و گفتی بمیری بهتر است. 
از مرگ تو جز با تو نمی توانم بگویم.
می گفتی چرا کم می نویسم. یک سال از تو گذشت و نمی توانم بنویسم. زبانم بند آمده. اگر روزمره با همه ی امواجش غرقم کند هم چیزی در من هرگز نمی خندد. چیزی از من برای همیشه با تو مانده ست. با تو که نمی دانم چه بوده ای. چه میخواسته ای. آن سوال جانکاه، آن مرگ زبان و یاد، نفس مرا تنگ میکند. با این همه من قاتلی جز کار نمی شناسم. روز را سبک میکند کار.
این ماه کذا که می رسد چیزی در هوا هست که از آن نفرت میکنم. از دستهای خودم نفرت میکنم. از شنیدن بعضی نام ها نفرت میکنم. از تو نفرت میکنم. از اینکه همه ی تلاش ها و تقلاها برایم پوچ می شود نفرت میکنم. 
نفرت میکنم و ادامه می دهم.
اینجا تنها مانده ام با خودم. نه نقشه ای و نه جاده ای. 
دو نیم شده ام و خودم را شکست خواهم داد. 


۲ نظر:

Taghi Gilani گفت...

نمی خواستم چیزی بنویسم؛ به خودم گفته بودم یادش را با خودم خواهم داشت وآن شب که سخت ترین بود زنگ زدن به تو، و گفتن از چیزی که بی معنی ترین کاری است که میتوان به عهده گرفت. تنها خبری که هیچ چشم اندازی نمیتوان برایش قائل شد.
میخواستم تنها به او فکر کنم و وقتی ترا دیدم، نگاهی به چشمان ات و گفته باشم که یادش در نی نی چشمان مان جای گرفته است حتی اگر به اشکی منتهی نشود.
حالا اما راحت تر هستم وقتی می بینم کلمات از چشمان ات می ریزد توانسته ای چند کلمه ای با یاد و نام او بگوئی.
حرف خاص دیگری نیست؛ بقول فرهاد:" ... جمعه، حرف تازه ای برام نداشت؛ / هرچه بود/ پیشتر از اینها گفته بود...

" حتی مرگ هم قادر نبود بیان دردی باشد که در جان آدمی لانه کرده.
میدانم و با تو هم‌نظرم دوست عزیزم، مرگ خودخواسته تنها حقی است که هیچ دیکتاتوری تا کنون قادر نبوده از مردم دریغ کند.
ناگفته‌هایت را با خود برده‌ای، میدانم مرگ این حق را بطور ابدی در اختیارت می گذارد که دهان بسته و مکنونات قلب و جان‌ات را با خود داشته باشی؛ هرچند مدتی بود که مرگ زبان را رقم زدی و دهان بسته بودی به بیان آن شر و شوری که در جان تو بیداد می کرد. حال همه آن کلماتی را که باید به تو بگویم، شکل مویه بخود میگیرد و حتی همین کار را هم برای خود مجاز نمیدانم چرا که میخواهم به تصمیم تو برای پایان بخشیدن به گذران روزمره احترام بگذارم.
در جهانی که مردمش بطور روزمره مرگ را به چالش می کشند و برای ادامه زندگی حتی یک روز و یک هفته و یک ماه به مصاف همه سختی‌های آن می روند، شاید تصمیم تو میان‌بُری باشد به انتهای آنچه که زندگی نام گرفته.
پیام سکوت تو، آویزه گوش ما و انتخاب دهان ما خواهد بود! به احترام‌ت رفیق عزیز و جوانم، سکوت می کنم و امیدوارم مرا برای همین کلماتی هم که نوشته‌ام ببخشی.
برای تو و یادهائی محدود رفاقتمان،" هیجده سپتامبر 2014

mana-ravanbod گفت...

غریبه‌ام با چیزی که پسِ متن مثل شبح مبهم مرگ دامن می‌کشد، ولی چندبار خواندم و آفرین. مهم نیست چرا و چی، آفرین.