۱۷ خرداد ۱۳۹۴

گذار از اعتراض به مقاومت

» اعتراض زمانی ست که می گویم با این چیز و‌ آن چیز مخالفم، مقاومت زمانی ست که کاری میکنم تا مطمئن باشم چیزی که با آن مخالفم دیگر اتفاق نخواهد افتاد. اعتراض زمانی ست که می گویم دیگر این چیز را تحمل نمی کنم، مقاومت زمانی ست که کاری می کنم تا دیگران هم آن را تحمل نکنند.

(آنچه میخوانید کولاژی از جملات ست که میتوانند به هم مربوط باشند یا نباشند. صرفا برای مقابله با فراموشی اینجا نوشته شده اند و دعوت اند به اینکه کتاب* خوانده شود.)
×
در ژوئن ‍۱۹۶۸ در مقاله ای تحت عنوان «خشونت» نوشت: تظاهراتِ خشونت آمیز، دیگر استثنایی که اثباتِ قاعده‌ (مسالمت آمیز) باشد نیست. امروزه مشروعیت انقلابیِ خشونت است که در بوته ی آزمایش می رود. و «قهر» ابزاری ست که ما نه مطلقا نفی اش می کنیم و نه به طور سرسری مورد استفاده اش قرار می دهیم. ابزاری ست که باید بدانیم موثر بودن و مشروعیت انقلابی اش را چگونه در فرآیندی از تفکر تئوریک و استفاده ی عملی درک کنیم.
×
باید پرسید ایا مبارزه ای را که فقط با نوشته، با سخن پراکنی های بی ضرر و با قدرت نمایی های کلامی انجام می شود می توان مبارزه خواند؟ اعتراض صلح آمیز علیه نظام سرمایه داری، اتلاف وقتی ساده لوحانه است. سرمایه داری برای ادامه ی عملکردش به سلطه گر و تحت سلطه نیاز دارد. انرژی اعتراضی را باید به سمت سرنگونی نظام هدایت کرد. به سوی «جنگ طبقاتی».
×
با تفکر حاکم بر جنبش که مسائل زنان را غیر سیاسی می دانست و سیاست را در یک سطح محدود میکرد مشکل داشت و می گفت: مسائل شخصی سیاسی ست، بچه بزرگ کردن سیاسی ست، رابطه ی مردم با هم کاملا سیاسی ست.. زیرا که روشن میکند افراد تحت ستم قرار دارند یا آزادند. معتقد بود ستم بر زنان را نباید به طور مجزا بلکه به عنوان بخشی از ساختار سرمایه داری فهمید.
×
از روزنامه نگاری دست کشید و به این نتیجه رسیده بود که با اعتراضات گسترده و صلح آمیز و با لغات نمی توان بر سیر وقایع تاثیر گذاشت زیرا که عمل همواره روی دست کلمات بلند می شود. میگفت روزنامه نگاران از لحاظ سیاسی بی تاثیرند زیرا تنهایند و به این توهم دامن می زنند که برای روزنامه های رادیکال و آزاد می نویسند.
×
صبح روز ۱۴ ماه مه ۱۹۷۰ هفت تیری در کیفش گذاشت و در عملیات فرار بادر شرکت کرد. بعدتر متنی تحت عنوان «ارتش سرخ بسازیم» بیرون آمد: لزومی به توجیه آزادی بادر برای روشنفکران حراف یا همه چیزدان که از ترس زهره ترک شده اند نیست. باید این عمل را به بخش بالقوه ی انقلابی مردم توضیح داد. یعنی آنها که خود اسیرند و فورا این عملیات را می فهمند. آنها که در مقابل استثمارشان چیزی دریافت نمیکند. هیچ امیدی به دسترسی به زرق و برق ها ندارند و تطمیع هم نمیشوند. نه روشنفکران خرده بورژوا. عملیات بادر تازه اول کار است! که پایان سلطه ی پلیس نزدیک است. ما در کار ساختن ارتش سرخ هستیم. گه خور های چپ را ول کنید. به چپ عینی بچسبید. یک شبکه ی پخش موثر بسازید که خارج از دسترس خوک ها باشد. از کاناپه هایتان بلند شوید. جزئیات بی اهمیت را فراموش کنید. گه های ترسو و پاچه خوارها را بی خیال شوید. دنبال پناهنده، خانواده های پرجمعیت، مادون پرولتاریا و زنان کارگر بگردید و دم به تله ندادن را از آنها یاد بگیرید. 
×
از اول ژوئن ‍۱۹۷۲ تا ۱۱ نوامبر ۱۹۷۴ در انفرادی کامل بود. در سلول هایی که دیوارهایش ضد صدا و سفید براق بودند و آسمان از آن به سختی دیده می شد. او در این بند مرگ تنها بود. مانیفست انقلابی که از این ایزولاسیون بیرون‌ آمد این بود:
نظام در متروپل چنان توده ها را در کثافت خودشان فرو افکنده که به نظر می رسد هر گونه درک از اینکه تحت ستم و اسثمارند را از دست داده اند، دیگر چیزی ورای یک خودرو، یک تعطیلات و یک حمام کاشی کاری شده نه مجسم می کنند و نه آرزو. نتیجتا سوژه ی انقلابی کسی ست که از این اجبارات می گسلد و از شرکت در جنایات نظام سر باز می زند؛ همه ی آنها که هویت شان را در مبارزات آزادی بخش مردم جهان سوم می یابند و تن به انشعاب طبقه کارگر نمی دهند.
×
همرزم اش در زندان بر اثر اعتصاب غذا به قتل می رسد. و آخرین پیام ش از زندان همه را به نبرد فرا می خواند: هر نبرد تازه، هر عملیات، هر درگیری با خود تجارب تازه ای به همراه دارد و اینگونه است که نبرد تکامل می یابد، مبارزه، شکست، باز هم مبارزه، باز هم شکست و نبردی تازه. چنین است تا رسیدن به پیروزی نهایی تا پای جان بجنگ. مساله کاملا روشن است: ما با خوک ها در جنگیم. به مثابه ی یک انسان برای رهایی انسانها. این یک جنگ انقلابی ست. با همه ی عشقی که به زندگی داریم: مرگ را حقیر می شماریم. به نظر من معنی خدمت به خلق همین است.
×
در جلسه ی دادگاهی که به جرم فراری دادن بادر محاکمه اش میکنند دادگاه را بخشی از جنگ روانی سازمان امنیت می خواند. از ضرورت نابود کردن نظام سلطه ی امپریالیسم می گوید. از ضرورت نابودی صورت بندی های نظامی دولت. از انحصاری که قدرت سیاسی بر قهر اعمال میکند. از انترناسیونالیسم پرولتری و از بین المللی بودن و از طولانی بودن روند انقلاب. می گوید: انقلاب به «چند خیزش مردمی» خلاصه نمی شود و «بر خلاف تصور احزاب و گروه های رویزیونیست
[یا صحیح تر بر خلاف ادعایشان چرا که از قدرت تصور بی بهره اند] مسئله به گرفتن کنترل دولتی خلاصه نمی شود». او مسالمت جویی و قانون گرایی رویزیونیست ها را محکوم می کند و در نقد کسانی که معتقدند مردم به اندازه ی کافی (برای انقلاب) پیشرو نیستند، میگوید در قاموس آنها «سیاه پوستان، بی سوادان، برده ها، مردم تحت استعمار، قربانیان شکنجه، تحت سلطگان، گرسنگان و آنها که تحت استعمار و امپریالیسم رنج می کشند به اندازه ی کافی پیشرو نیستند که مثل انسان کنترل سازماندهی خود را به دست بگیرند.. این استدلال کسانی ست که نگران اصلی شان موقعیت خودشان در قدرت است، کسانی که میخواهند به مردم حکومت کنند و نه آنهایی که میخواهند مردم را رها کنند و به مبارزات آزادی بخش شان یاری رسانند.» به مقوله ی چریک متروپل می پردازد و به عملیات آزادی بادر. می گوید: این عملیات «تمام عناصری را که برای یک استراتژی مبارزه ی مسلحانه علیه امپریالیسم نیاز است دارا بود. یک زندانی را از چنگال دولت رها کرد. حاصل کار گروهی بود که برای به عمل در آوردنش خود را در یک هسته ی سیاسی نظامی سازمان دادند. آنها برای آزادی یک انقلابی، کادری که وجودش برای سازماندهی چریک متروپل ضروری بود و هست عمل کردند..». از نظر او این عملیات نمونه بود چرا که در مبارزه با امپریالیسم قبل از هر چیز باید زندانیان را آزاد کرد. زندان نهادی ست که علیه همه استثمارشدگان و ستمدیدگان به کار می آید.. ولی باید آنها را از «اسارت در بیگانگی کامل و مطلق شان و از خود بیگانگی شان، از فاجعه ی وجود و سیاسی مردم در یوغ امپریالیسم، جامعه ی مصرفی و رسانه ها، و از کنترل اجتماعی ساختارهای طبقه ی حاکمه که به بازار و دولت وابسته شان می کند، نیز رها کرد». او از روند خودشناسی در زندان می گوید، از کشف تاثیرات «جدایی زندگی حرفه ای از زندگی خصوصی، جدایی بین کار روشنفکری و کار یدی...» از لنین علیه کائوتسکی نقل میکند تا بگوید انقلاب همیشه با عده ی کمی آغاز می شود. از له دوان در رابطه ی دیالکتیکی بین استواری در اصول و انعطاف در عمل نقل میکند. به مارکس و ماریگلا رجوع می دهد. ساختار تشکیلاتی و رهبری ضد اتوریته ی چریک شهری را توضیح میدهد. جنگ روانی دولت علیه بادر و راف را توضیح می دهد. همه ی اینها را زنی می نویسد که بیش از دو سال در حبس انفرادی و بند سکوت زندانی بود. 
×
روز نهم ماه مه ۱۹۷۶ اعلام کردند خودکشی کرده اما همه چیز نشان از جنایت پلیس داشت. پزشکان کمیته ی تحقیق اعلام کردند که مرگ او با خفگی بر اثر دار زدن مطابقت ندارد و به نظر می رسد او وحشیانه مورد تجاوز قرار گرفته و به قتل رسیده است.
×
یک روز قبل از آنکه جسدش را پیدا کنند در یکی از دست نوشته هایش نوشته بود یکی از تاکتیک های پلیس در جنگ های ضد شورش علیه جنگ چریکی آن ست که رهبران را از بین ببرند.
در نامه ای به یکی از همرزمانش نوشت: 
«اگر جنگیدن هویت تو باشد ما را نمی توانند تحت ستم قرار دهند تا زمانی که از فکر کردن و جنگیدن باز نایستیم. باید بتوانیم تجربه هامان را به یکدیگر منتقل کنیم و شرط اینکار فهم کلکتیو به مثابه ی یک فرآیند است. فرآیندی که حبس کردن افراد در سلول های استبدادی را بر نمی تابد. فهم کلکتیو به مثابه ی یک فرآیند یعنی مبارزه متحدانه علیه سیستم. سیستمی که واقعی ست و به هیچ وجه تخیلی نیست.»

- *با زبان آتش، نگاهی به زندگی اولریکه ماینهوف را از اینجا بخوانید. 

هیچ نظری موجود نیست: