۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۴

هملت‌ماشین | هاینر مولر

افلیای نمایشنامه ی مولر هیچ شباهتی به افلیای نازپرورد شکسپیر با آن عشق رانده شده ی هملت ندارد تا با رنجوری شکننده اش زندگی خود را تسلیم جویباری کند. افلیا در این اثر نه تنها سرکش تر و هنجارشکن تر از هملت است، بلکه از هملت قربانی تر است، از هملت ماشین تر است: 
« قلب او یک ساعت است.»:
او زنی ست آویخته بر طناب دار. زنی که از فرط اعتیاد، سپیدی برف بر لبانش نشسته. زنی سر فرو برده در اجاق که دیروز باز از خودکشی منصرف گشته. او همانی ست که اشیاءِ اسارت اش را در هم می شکند. نبردگاهی که وطن اش بود را در هم می کوبد. درها را می گشاید تا فریادِ جهان به درون آید. همچون باد. زندان اش را به آتش می کشد. جامه اش را در آتش می افکند. سینه اش را می شکافد و ساعتش را بیرون می کشد. ساعتی که قلب اش بود. و به خیابان می رود.
او همان الکترا ست که انتقام می گیرد: همه چیز را به خاک و خون می کشد، زمین و زمان را در آتش می سوزاند، بارها خود را هلاک می کند و بارها دوباره زنده می شود و در خیابان همه ی شهرهای دنیا با تنی پوشیده از خون می دود. او تصویری ست از اینگه همسر اول هاینر مولر که رگ خود را از هم دریده. او شبحی ست از همه ی زنان همچون مده آ، طاهره قرة العین، رزا لوکزامبورگ، فریدا کالو و اولریکه ماینهوف. 
افلیا اما در پایان نمایش با همه ی عصیانگری اش باز هم افلیاست. افلیایی سوگوار، مغموم و شکست خورده که در جایی مانند آسایشگاه روانی باندپیچی شده ست. او در انتقام خود حنجره ای را می جوید با ظرفیتی فراتر از غرش جنون و اراده ی برنده تر از تیغ دشنه. به همین دلیل در کالبد الکترا تجسم می یابد:
«افلیا: این الکترا ست که سخن می گوید: در قلب تاریکی. زیر خورشید شکنجه. خطاب به شهرهای بزرگ جهان. من جهان را میان ران هایم خفه می کنم. همان جهانی که زاده بودم»
با این همه فریاد می زند: «نگون سار باد خوشبختیِ اطاعت، زنده باد نفرت، تحقیر، شورش، مرگ. آن زمان که اطاعت با کاردهای قصابی از میان اتاق خواب های شما می گذرد حقیقت را در خواهید یافت»
--

هیچ نظری موجود نیست: