۷ فروردین ۱۳۹۴

قوچ تنها

 شش سال گذشت عزیز خانوم. 
خواب یک قوچ تنها می بینم که با شاخ های مهتابی روی صخره ای مرده. 


تقویم دیگر مدت هاست که نمی تواند گذر زمان را به من بگوید. بهار هشتاد و هشت آخرین تاریخی ست که من توی تقویم دیده ام و باور کرده ام. بعد از آن فقط گذر اعداد بوده و غیاب منتشر.
غیاب جدی ترین تجربه ی زندگی من بوده است. و دیده ام چطور خاطرات مرا دستکاری میکند. جاهایی نور می پاشد و جاهایی را به تاریکی می برد. طوری که خیال میکنم روز به روز بیشتر فراموش میکنم و آنچیزی که مانده به زبان آمیخته است و پیش از آن که واقع شده باشد ساخته ی جان من است. مهمترین غیاب به عزیز مربوط است. همین که توی عکس چادرش را توی مشت گرفته و مایل به نور با چشم های بسته و دندان های سپید می خندند. هر بار که از او نوشته ام از مرگ اش پریده ام. نمی خواستم تن اش را توی آن سیاهی ببینم. و از قضا تن خودم را. زیرا که انگار مرگ دیگری همیشه مرگ خود آدم ست. مواجهه ای شخصی ست که آنکه مرده آن را نمی بیند و در آن نیست. چیزهایی از او در تن من هست که با مرگ او به تاریکی می افتد و روشن تر از قبل میشود. چیزهایی هم هست که برای همیشه کبود می ماند و حتما همین است که تا مدتها کام زبان و خاطره را گس میکند. گس یعنی فرار.
امروز صبح که بیدار شدم و خواندم هفتم فروردین فقط یک چیز یادم آمد که می نویسم و دوباره می میرم از این نوشتن:
شش سال پیش تن اش و موهای حنایی اش را خاکی کرده اند. درست یک روز بعد از آن که من پریدم. از آن وقت هرگز برنگشته ام که خر آن خاک را بگیرم و دست هاش را بکشم بیرون تا پلک های ترسانم را ببندد.
آن شبهای طویل بیمارستان بالا سرش نشسته بودم و به آن پاکت خون نگاه می کردم که می ریخت به رگ هاش. هذیان میگفت. آقا جون را می دید. چادر میخواست. من هر چه سرود بلد بودم میخواندم. گفت برو قرآن بیاور. این ها چیست که میخوانی؟ تشر می زد. قهر میکرد. بهانه میگرفت. و سوزن توی رگ هاش جا بجا میشد. میگفت سوسک از دیوار روبه رو بالا می رود توی چشم هاش.
ظهرها ملاقات بود. همه می آمدند. دایی خواست کمک مان کند با هم برویم تا دستشویی. یک شانه را دایی گرفت و دیگری را من. به کاشی ها نگاه میکردم که راه کوتاه شود. ایستاد. گوژ پشت و بهت زده. به دایی نگاه کرد و تمام شده بود. زمین خیس و چشم ها خیس و لباس خیس و سکوت خیس. 
همه بودند. خلوت نمیشد. کاشی ها صاف و بی چروک. عزیز را نمی شد دزدید از آن تلخی. یک جور حرمت بود تن او برای من. و حالا بی اینکه کسی اراده کرده باشد، آن تن محترم، مضمحل میشد.
این جور وقت ها زبان میخواهد بگوید چه می بیند و ناتوان میشود. به نام می خواندش: ستاره ی ویران. می خواندش: شاخ مهتاب. اما تن متلاشی ساکت ست. زبان آنجا راه ندارد.
هزار قاب درخشان از روزمره ی عزیز و کودکی که من باشم هست. اما مرگ به همه ی اینها بی ربط میماند. بابا میگوید همه اش یک گذار ست به وادی دیگری و نباید متوقف شد. من هم میگویم نمی شود با زبان و خاطره از شکاف مرگ پرید.

۱ نظر:

ناشناس گفت...

خیلی خوشحالم که این وبلاگ رو دنبال می‌کنم. دریچه‌ای است به باغ زیبایی.