۱۴ اسفند ۱۳۹۳

نامه ی دوم به شین

شین شریف،

مارکس در پایان مقدمه اش بر ویراست اول کاپیتال می‌نویسد: اکنون مانند گذشته، کلام آن مرد بزرگ فلورانسی را شعار خود قرار می‌دهم: راه خود را بگیر و بگذار مردم هر چه می‌خواهند بگویند. 
هر بار که به این جمله فکر می کنم در همان میانه جمله متوقف می‌شوم. راه خود را بگیر. مارکس راه خودش را می‌شناخته و آن را گرفته هموار کرده‌ است. ما اما بسیار گم راهیم. تقریبا هر کجا ما را می‌توان یافت. آن وقت‌ها که از چشم‌ها غایبیم هم، جای بهتری نرفته‌ایم جز کنج کور انزوایی ترسا. این آمد و شد کاذب است. یک بار گفته بودم‌ات همه‌اش چیزی جز تقلا و مدام خطا کردن و یافتن و باز گم کردن نیست. به نظرم نوعی سستی در این جملات هست که از زندگی خودم برآیند کرده است. از این گمراهی خودم آمده و میخواهد عصب بر آمده را بیارامد. میخواهد خودش را دلداری بدهد که اصلا همه اش همین رنجوری ست. که گفته این طور است؟ همه اش اگر این بود این همه استثنا در تاریخ چطور ساخته شده‌اند؟ آیا تصادف، آن ها را بر سر انتخاب و تصمیماتی نشانده؟ آیا همه اش تصادف است؟ آیا اگر آنها را از آن مکان‌ها بریده باشیم و اکنون اینجا نشانده باشیم ماجرا تماما تغییر میکند؟ آیا آن قهرمانان اگر امروز را زیسته بودند در این امواج نسبیت و کاهلی و بی دقتی غرق می شدند و سکون پادشاهی می کرد؟
اگر باور کنیم که آنها مخلوق شرایط مادی خود بوده اند و در بزنگاههایی عنان وضعیت را سخت در دستهاشان فشردند و خلاقیت و تعهدشان هم آنها را بر فراز موقعیت نشانده و تصادف هم لابد هم دستی کرده، باید بتوانیم ساز و کاری را از زیست آنها بیرون بکشیم. من دیگر فکر نمی کنم همه اش تقلا ست. همه اش تقلا نیست . همه اش زبان نیست. همه اش توصیف وضعیت و پراکندنِ خبر نیست. 
که خبر، وقتی از هم‌آهنگی تن‌هایی می گوید که از مداری معین بیرون زده اند، سرایت میکند. برای این است که آن روز گفتم ات روزمره ی مرا، روزِ این جنبش میکُشد و از نو زنده می کند. نیما گفته بود تن من یا تن مردم، همه را با تن من ساخته اند. آیا نغز تر از این می شد نوشت؟
اما این تنِ مشترک را چطور می توان ساخت و از مرزهایش فرا رفت؟ بسیاری به این پرسش می اندیشند شین عزیزم. چه باید کرد؟ وقتی گوشه ای از این تن خونریزی می کند چطور می شود دست های دور و فلج را به یاری گرفت؟ 
من ایده ی جمعی ندارم برای این همدستی. نمی دانم چه بر سر جمع ها آمده که چیزها قبل از ساخته شدن ویران می شوند. سخت ناامیدم از این خیل عظیم تجربه‌های ناکام. اما انزوا هم چاره اش نیست. چاره را در یک جور فاصله می بینم. فاصله ای که نه آنقدر دور باشد که هیچ صدایی و جنبشی به آن نرسد و نه آن قدر نزدیک که ابتذال بدان سرایت کند و از حیات ساقط اش کند. این میانه باید ادامه داد. سقوط و صعودها را دید. آدم ها را شناخت. "خلاف آمدِ عادت" را شناخت. 
و اما کنج. کسی که کنج زیبا و کیفی نسازد و تنهایی کردن نداند، سکوت نداند نمی تواند یارای جمع باشد. بدبین بمان به آنها که دانسته هاشان را از نوک زدن های شلخته به جمع های ناکام جسته اند. کناره بگیر و آن کار سخت را بکن. بخوان و بنویس. نوشتن جز در تنهایی ممکن نیست. عزیز اگر بود لابد می گفت بدوز. عزیز استادِ دوختنِ تکه ها بهم بود. تکه های دور انداخته و بیکار. تکه هایی که اگر دست های او نبود، هیچ کاری از دستشان بر نمی آمد. 
در آخر از رفیق مان ر. ل. به سال ۱۹۱۸،نقل قولی را به خودت باز می رسانم:‌
« من در گوشه دنجی از باغ، خود را بیشتر در خانه ی خویش احساس می کنم... تا در یک کنگره ی حزب... با این وجود امیدوارم در حین انجام وظیفه در نبرد خیابانی یا در زندان بمیرم. اما من در اعماق ضمیر خویش بیشتر به گنجشکها تعلق دارم تا به رفقا. »

 درخشان بمانی.
رفیق ات،
میم
پنجم مارس دو هزار و پانزده

هیچ نظری موجود نیست: