۲۸ بهمن ۱۳۹۳

نامه ی دوازدهم - به میم

میم عزیز،

اگر این روایت را به تعویق انداخته ام برای آن است که میخواستم تاریخِ زیسته شان را هم به متن الصاق کنم. خیال می کردم تفاوتی وجود دارد. یک جور همدلی با آدم های قصه. یک جور ماجرا را در کانتکست اش دیدن. یک جور دقت لابد.
البته که حالا دلسرد شده ام. چون خیال می کنم در این همدلی بیش از حد، یک جور مماشات هم انگار نهفته بوده که از آن بی خبر بودم. یک جور سازش قدمت دار. که انگار از کودکی هایم می آید و تا همین حالا کش آمده. یک جور میان ایستادن برای چفت و بست چارچوبی که هر لحظه رو به ویرانی دارد. از خانواده بگیر تا دوست و آشنا. یک جور تلاش مذبوح برای آنکه چیزهای جمع نشدنی کنار هم قرار بگیرند. با شرط اینکه هر کس یک قدم عقب بنشیند و چشم بستن بر این واقعیت که فقط آن کس که زور کمتری دارد مجبور میشود مقادیری عقب بنشیند تا توازن برقرار شود. هیچ به این توازن فکر کرده ای؟ 
صبح که بیدار شدم از خودم سخت دلخور بودم. و همین شد که گفتم بیایم برایت بنویسم که نوشتن فکر کردن است. بنویسم که این توازن کاذب برای حفظ وضعیت چقدر ارتجاعی ست. باید به ریشه ها و تضادها دقیق نگاه کرد. در این روابط قدرت همه جایی، وقتی حتا عاشقانه ترین روابط هم از این دایره مستثنی نیست، چطور می شود منافع متضاد و چرایی این رویارویی ها را ندید و صرفا با اخلاقی/عرفی کردن ماجرا بر شکاف سرپوش گذاشت؟
به زندگی ام نگاه می کنم و بسیارند بزنگاه هایی که عقب نشسته ام. نظاره کرده ام. مماشات کرده ام. پنهان کرده ام. به پستو خزیده ام. ادعا کرده ام. و فقط رویارو نشده ام که حالا خیال می کنم برغم سختی اش نوبت به مواجهه است.
قطعا می شود با هزار بهانه و مصلحت، سکوت کرد و گذشت. اما همانطور که در نامه ی قبل نوشتیم، در جهانی که تغییر روز به روز ناشدنی تر می نماید، چطور می شود از این دعوت های گاه و بی گاه زندگی - گیرم در ساحت فردی - گذشت؟ چطور میشود حتی در چنین هنگامه هایی که فقط خود آدم و اصول و قواعد ش به محک گذارده می شوند جا خالی کرد و گذاشت موج به ساحل بکوبد و بدل به دانه های شن شد، پراکنده و بی چیز.
طبری یک شعری دارد که می گوید: بشو امواج جوشانی که دائم در میان مانند. و این تلاطم شرط آن زندگی ست که هر لحظه از حباب و نفس خالی میشود. همان که آن روز حرف ش را می زدیم و چرا می گفتیم. بگذار قبل از آنکه مثل همیشه به شعار بیفتم اصل ماجرا را تعریف کنم. هر چند همانطور که می دانی من شعار را هم لازم میدانم برای آنکس که میخواهد چرخ زنگاری را تکان دهد.
اصل ماجرا این ست که باید هر چارچوب امن را چون و چرا کرد. آخر آدم به امنیت انگار چونان مسکن نیازمند میشود و بعد یادش می رود از آزادی اش هم بپرسد. مثالش می شود همین خانواده. تو مرا و ارتباط عاطفی و عمیق ما را خوب می دانی. اما فکر کرده ای که این حد از نزدیکی می تواند به این وهم دامن بزند که تو این-همان خانواده ات هستی؟ با همان ارزش ها و آرمانها. با همان خواست و میل. با همان افق؟
تا پاسی از راه را احتمالا همراه و همقدم و البته سرخوش طی می کنید. تو خیال می کنی همدست جنبشی هستی که از پدربزرگ تا پدر و مادرت در آن سهیم اند. جنبشی که قرار است سلطه ی بیرون را کمی دستکم به عقب براند. آن روزی که متوجه میشوی با صورتی جز صورت پدر - بنام قانون - و مادر -ملازم قانون - روبرو نیستی چه خواهی کرد؟ یک صدا از دو حنجره همزمان خطابت میکند: به ارزش های جامعه ات حرمت بگذار.
من فرو ریختم. من این منگنه ی عاطفی را خوب می شناسم. از کلمات آغاز میشود تا بوها و صداها ادامه دارد. از میز کوچکی آغاز می شود که وقت جلسات خانوادگی دور ش می نشستیم و گفتگو می کردیم و می رسد تا همین امروز. دریغ که اگر بخواهم بد ذات باشم باید بگویم آن جلسات چیزی نبود جز آموزش کلمات و قواعد بازی. حالا من قاعده را بلدم. این کنترل از راه دور را بلدم. تعیین افق های پیش رو را بلدم. و میخواهم از این میز دایره ای بزنم بیرون. 
همان دختر بچه نباشم وقتی پدرم از دور با همان واژگان خطابم میکند. نترسم مثل آن روزها. دریغ که آدم ترس را هم از همان وقت درونی میکند و قبول میکند که میز حتا اگر دایره ای باشد دایره هایی تو در تو وجود دارند که سطح آنها را از تو جدا میکند. 
یک جا باید ایستاد و اعتراف کرد فرقی نمی کند پدر و مادر شما چقدر تلاش کرده اند مدرن باشند و از شما انسان خوبی بسازند. وقتی قصه به ریشه ها می رود، وقتی قرار است تمرد کنید و همدست آن روایت قدیمی و مسلط شان نباشید، ناگهان پوسته ی رویی را کنار می زنند و اینجا دیگر لازم نیست پی تاریخ زیسته بگردی و دست بر گلوگاه تفاوت ها بگذاری. اینجا شهادت می دهی که خانواده همچون هر ساختار قدرت دیگری، بی هیچ مهابا دست به بازسازی پیکر خودش می زند و می شود یک بافت یکپارچه بی هیچ روزن. درست در چنین لحظاتی ست که باید تصمیم سختی بگیری. رو به روی این بافت محبت و سرکوب بایستی و بگویی من قیچی ام عزیزانم. قیچی. 
درست همان وقت که اوج متن را به قیچی آذین بستی باید بدانی ماجرا می تواند آنقدرها هم شفاف و سرراست نباشد. گوشه و کنار زندگی خودت را بگرد. حتی با بریدن رشته ها از آن گذشته، چیزهایی این کنج ها باقی مانده اند. کنج تن ات. کنج نفس هات حتی. در اوج آن لحظات لذت و سرخوشی. همیشه چیزهایی هست که مطابق است با آنچه تو را ساخته و آن را خواسته ای و تسلیم اش شده ای. 

همین 
زیاده حرفی نیست جز آنکه همانطور که او قبل تر گفته: کسی که حرکت نمی کند صدای زنجیرهایش را نمی شنود.

بوسه ها

میم - هفدهم فوریه 

هیچ نظری موجود نیست: