۲۳ بهمن ۱۳۹۳

آقاجون

مادرم چند روز پیش قصه ای از آقاجون تعریف کرد به سال هزار و سیصد و پنجاه و چهار. گفت آقا جون یه مغازه ی الکتریکی داشت که در کوچکش به حیاط باز میشد و در بزرگتر به خیابان و مشتری ها. آقا جون در آن سالها برای آنکه امورات خانه بگذرد، علاوه بر کارهای الکتریکی، گاز پیکنیکی برای مردم پر می کرد و می فروخت. شاگردی هم داشت آقا جون، که توی این داستان هیچ نقشی ندارد جز آنکه سیگاری کشیده و مغازه را به آتش کشانده باشد. 
مامان به اینجای قصه که می رسد بغض می کند. پنجم دبستان بوده و یادش هست که مغازه میان شعله ها می سوخته و آقاجون برای آنکه کل محل آتش نگیرد، به میان شعله ها می رفته با پتویی و یک به یک کپسول های گاز را بیرون می آورده، توی جوی کنار خیابان می گذاشته تا منفجر نشوند. وقتی آخرین کپسول را بیرون می آورد. و از شعله ها بیرون می آید روی زمین می افتد و می گوید من کارم را انجام دادم. مامان این وقایع را از لای انگشت های کوچکش دیده و برای ما تعریف کرده است.
آقا جون با شصت و پنج درصد سوختگی روزهای سختی را بعد از آن گذراند. اهالی محل تا سالها آقاجون را بسیار ستایش میکردند تا آنجا که من هم که نوه ی او بودم بی اینکه آقا جون را دیده باشم می دانستم او چطور در قاب چشمها مانده است.
از آقا جون این را هم می دانیم که در زلزله ی کرمانشاه وقتی هنوز چهار ساله بوده ساعت ها زیر آوار مانده بود و مادرش را همانجا از دست داده بود. 
از آقا جون خیلی چیزها نمی دانیم. چون آقا جون پیچیده تر از آن بوده که به سادگی موضوع یک نوشته باشد یا هر کسی که در امتدادش زندگی کرده از کارش سر در بیاورد.
آقا جون یک عینک کائوچویی داشته و عزیز دکمه های لباس نظامی اش را توی شهردکمه نگه داشته بود. ضمنا می دانیم که او وقتی من نوزاد بوده ام بازویش را عمود می کرده و کنار من دراز میکشیده تا عزیز بیاید دعوایش کند و بعد لابد کت اش را می انداخته روی دوشش می رفته توی مغازه اش به رفت و‌آمد آدم ها نگاه می کرده یا به سیم های رنگی داخل آن جسد تلویزیون خیره می شده و بوی لحیم می آمده از آن تفنگ لحیم کاری اش. 
شاید هم آقاجون بعد از دایی محمود، که از پشت بام پریده بود، انقلاب می دانست و ارتش را هم چرا می کرد، دیگر با ریحان های توی حیاط بیشتر حرف میزد تا با بچه ها و عزیز. آقاجون سخت تنها بود. حتا من هم نبودم بگویم بیا با هم بجنگیم.
ما از آقاجون تقریبا همین چیزها را می دانیم و دریغا. یعنی چیزی نمی دانیم.

هیچ نظری موجود نیست: