۱۶ آبان ۱۳۹۳

نامه یازدهم | به میم

عزیز من

پرسیده بودی چه می کنم. گفتی جزئیات بنویس. گله کرده بودی که نامه ها را انگار به خودم می نویسم و خیالم نیست که چشم های تو این همه را ندیده. فکری شدم بپرسم مگر نوشتن به دیگری ممکن است؟ تردید دارم نوشتن، جز تاب نیاوردن خفگی باشد. وگرنه می شد همه ی روز پشت این پنجره ی قدی نشست و پاییز را توی هلکوپتر برگها نگاه کرد که چرخ میزنند و از روی میله ها می افتند آن پایین توی خیابان. این روزها بسیار سکوت هست و تماشا. آدم در اکتبر چه می خواهد جز انقلاب؟ پس نگاه می کند. و لابد گیرِ ملال می افتد. 
با اولین قطار خواستم که برگردم به آنجا. تا همان مجسمه ی سنگی زن ها. توی خواب ها مدام برمیگردم و آن چند ثانیه  این بار بسیار طول می کشد. یکی یکی آدم ها حذف می شوند. من و آن تن با چشم های بسته و دهان نیم باز و خال روی گونه تنها می مانیم. همه رفته اند. حتی آن مرد با روپوش سفید که ملافه را کنار زده بود. خب حالا میهمانی تمام شده عین. چشم های نازنین و بسته ی من. از کمان سنگین پلک هات زنی پرید. دست ها از سنگ های گورستان بالا می آمدند. زن می دوید. درختی سر راهش بود با اشک های چسبناک و پوست سبز و مرطوب. از همان درخت ها که وزن آدم را هم تحمل می کنند و نمی افتند. درخت، زنِ رونده را در خودش گرفت. توی شیارهای دوار و بسیارش.
راننده های لوکوموتیو اعتصاب کرده اند. کسی نمی تواند با قطار به آنجا برگردد. این به شوخی می ماند که زنی از هزارتوی درختی آنچنان تنومند بیرون آمده باشد و بتواند برگردد. مثل سنگی که بر آب بیفتد و دایره های تو در تو. یاد، هر بار پژواک دیگر دارد در درخت. در تن زن. زن که حالا عین را خورده است. که گفته بود آنکس که تن من خورد، خون من نوشد، در من ماند و من در او.

عزیز من

به چه کارت می آید این حرف ها. می نویسم معلوم نمیشود. کاش سوت بلد بودم بزنم. سوت می زدم بجای حرف. و راه می رفتیم.
دریغا. 
از این ها که بگذریم، اگر بتوانیم، روزها آرام میروند. بقول او هر روز از آن رو که فرصتی ست برای نجات از دست می لغزد و از آن رو که حلقه ای ست از زنجیر این حبسیه، نمی رود. بر می گردد. 
همه اش شد آمد و رفت. انگار هیچ حرف تازه ای ندارم بنویسم.
خبردار شدم او برگشته ایران. از آن کسی که آرزویی را تباه کرده چه می شود نوشت دوست من؟ هیچ. به گذشته نگاه می کنم و هیچ می نشیند روی لب ام. با آن دو چشم درشت اش و سه نقطه ی تنها توی ملاقه. 
یاد آن شعر افتادم که چند روز پیش برایت فرستاده بودم:
بی هیچ تنی
بی هیچ گوری و بی هیچ اشکی.
آه ای شب پر ستاره ی درخشان 
اینگونه میخواهم بمیرم.   

زیاده حرفی نیست. امن بمان.
رفیقت، میم
هفتم نوامبر دوهزار و چهارده

۱ نظر:

تقی گفت...

میدانی؟ علی، همان عین تو، همانی که آنقدر سبکبار شده بود که درخت بی هیچ فشار اضافه ای، او را در کنار خود پذیرفته بود، الان اگه خواننده مستقیم این یادداشت و هر یادداشت تو بود بی هیچ مکثی پیامی پای نوشته هایت میگذاشت. بارها خواستم مچ اش را بگیرم و زودتر از او در اینجا یادداشتی باقی بگذارم و همیشه رودست خوردم! و به این پیگیری اش غبطه!
درست میگویی حتی وقتی کسی را خطاب قرار میدهیم و برایش نامه می نویسیم، تصوری از او را در ذهن خود مجسم می کنیم و با او صحبت می کنیم و هر آنچه اتفاق می افتد درون خود و برای خودمان هست و این حسن اتفاق هم کم روی موضوع تأثیرگذار نیست که: میم به میم نامه می نویسد!
در طی این مدت بارها به این فکر افتادم که کاش نامه به علی را ادامه میدادی. اگر تصویری از او موضوع خطاب توست، چه بسا همان تصویر در ناخودآگاه ترین و بی واسطه ترین شکل به تو و نامه ات پاسخ دهد و تو حتی قادر شوی پاسخ اش را به زبان رمز آدمی که با استفاده از این حروف شکل می گیرد، در اینجا منعکس کنی. هرچه باشد، روشن ترین و شفاف ترین و گاه درونی ترین تصویر " علی " از آن توست. میدانم که او را در درونی ترین زوایایش می دیدی و با فراز و فرودهایش آشنا بوده ای. بنویس، با هر یک از حروفی که دلت می خواد! هنوز سی تا حرف دیگر هم داری که به آنها بنویسی! حتی اگر شده درباره حروف دیگری که گاه موجودیت شان بیش از همان حروف نیست و چه بهتر هم که بیش از آن در ذهن ات جای نداشته باشند. آنها چه بسا لکه های بسیار سایه واری از یک وجود بودند که در فواصل کوچکترین واحد زمانی شبهه حضور را مشتبه کردند. قلم ات را نلرزان، محکم در دستان ات بگیر و از لرزش قلبت بگو، از آن نگاه تیز و موشکافانه ات! حضور نوشته ات همچون سو سوی ستاره ای است در آسمان مکدر و ابری این زمانه! بگذار وعده آسمان صاف با چشمک هایت و تق تق کی بردت ات دلبری کند!