۳۰ شهریور ۱۳۹۳

به عین.

میانِ دو سنگ می پذیرم، می پذیرم بنشینم و لال شوم؛ -محمود شجاعی

عزیزم، چشمِ من.

چراغ عابر قرمز. منتظر اتوبوسِ صبح به ساعت هفت. عقربه ها زمان را شیار می کنند. قطار به هنگام راه می افتد. سوزن بان سوت می زند. کوپه، خمیازه ی خفه.
زن توی سرش کلمه ها غرق. چشم ش خون افتاده و پلک ش بنفشِ پیاز. ساعت قندیل بسته.  زمستان نیست. آخرِ تابستانِ کذاییِ دوهزار و چند.
چرخ ویلچر گیر می کند بین سکو و قطار. می شمارد یک دو سه و بلندش  می کنند. گیر کرده. دیر شده. آه خدای من. ساعت ده صبح باید به گورستان برسد. چشم هاش را نمی بینند. چرخ می غلتد به سکو. قطار راهش را تا گورستان می کشد.
می رسند.
مه از همه ی اطراف. بارانِ گُرگُر.
درِ گورستان، هیچ معلوم نیست. زنِ دوم می دود و چتر سرخ ش توی خاکستر هوا می رقصد. میگوید اینجاست. طنین دارد: اینجاست. اینجاست. اینجاست. زن:کجاست؟
آن تن کجاست؟ آن تن که بوسیده بودش. آن لب. آن چشم های پاره خط. آن چارچوب مشکی عینک. آن بلوز آبی. آن بلندا. آن لبخندِ همیشه. آن حضور. کجاست؟ صدا برگشت: اینجاست.
صفِ آدم ها.
مات. 
پچ پچ حضار.
دو مرد. یکی با چشم های پاره خط و یکی با عینک مشکی شانه هاشان می لرزد. برادر اند. برادر ِ "او" یند.
زن توی مردابِ گورستان راه می رود. صفِ آدم ها باز می شود. انگشت هاشان به اشاره روی به زمین. کجاست؟ زن می پرسد.
زن برادرها را می بیند و می چکد به زمین مثل اشک هاش.
اتاق ها روشن و خاموش می شوند. بیست و نه در. مردها با روپوش سفید. کشیش ها به آمد و رفت. زن زیر سقف به جنگل و مه خیره.
یکی از صفِ آدم ها جدا می شود. یکی که سوگواری می داند. یکی با تنِ گرم و حجیم. زن را بغل می کند. پچ پچ می کند به گوشش که تو مقصر نیستی. آدمها زیر لب: دیر آمدی. دیر آمدی. نه تو مقصر نیستی. با چشم های سبز زن را دعوت می کند که نرو. به اتاق نرو. به چشم هایت رحم کن زن. نرو.
درِ اتاق آخر باز می شود. 
مرد با روپوش سفید می گوید پنج نفر بیشتر نه. 
زن می ماند عقب. بین چشم های سبز و بازوهای بسیار. صف آدم ها باز می شود. یکی می گوید زن را من می برم تو. دیگری می گوید نه من می برم. چشمِ سبز می گوید: زن! نرو.
زن را می برند. توی اتاق. وانِ سفید. شلنگ و پلاستیک های سیاه. زن سر می گرداند. "او" آنجاست لای ملحفه ی سپید. صورتش را کنار می زند مرد روپوش دار. زن آه می شود تا سقف. نفس ش می شکند. روی جنازه را می پوشاند مرد. زن را عقب می کشند. قدم هاش افتان، بی نفس به دیوار دست می کشد. چشمِ سبز، خیره نگاهش می کند.
 زن بازوهای او را پس می زند و می دود تا جنگل.
زن توی گِل می دود. زن به درخت. زن به گل ها. زن به گورها. زن به آب. زن به مجسمه ی سنگی. زن به دهانِ نیمه باز. زن به صورت بیرنگ. زن به پلک های سنگین. زن به زوزه. زن به خشمِ مه.  زن به "او" می رسد که خودش را توی جنگل با طناب حلق آویز کرده و تاب می خورد. چقدر قشنگ. چقدر. 
زن می ایستد روبروی درخت. چشم ها همان پاره خطِ فسرده.
دو سایه آن طرف. نگران نگاهش می کنند. مرد گریه می کند. زن دوم در سکوت نگاه می کند.
به سایه ها می رود زن. آفتاب می شود. مه رفته. نمی بارد. آدم ها رفته اند. دو برادر رفته اند. چشم های سبز رفته اند. مجسمه ی سنگی به دو سایه و زن نگاه می کند. زن هم به دست هاش.
باد از حفره ی تن ش به زوزه می گذرد.
سه سایه از گورستان خارج می شوند.
چشم های زن خالی.

بیستمِ سپتامبرِ دو هزار و چهارده. 

۲ نظر:

تقی گفت...

عزیز دلم، اشکم نثار تو... جای نظر او در اینجا خالی است. توی دل من خالی است. من حجم عدم حضورش در قلبم را نمیتوانم پر کنم... بیهوده گی دارد بیچاره ام می کند. سنگینی اشک ات را روی گونه هایم حس می کنم همانگونه شوری اشکم را گوشه لبانم... ع قلب مرا هم با خود برده است.

mana-ravanbod گفت...

اینقدر خوب می‌نویسی و در کلمات بر سر آهنگ می‌رقصی و کلمات را بیدار می‌کنی که آدم دوست دارد نامه بنویسد
غمگین شدم