۱۴ شهریور ۱۳۹۳

به مقصد تهران


آینده مگر چیست جز نقشِ زیاد در نردِ خیال. 

از سر کار که رسیدم با هول چمدان را از آن بالا کشیدم پایین. چسب های سفرِ قبل، به دسته هاش مانده بود. کندم شان ومات به پنجره و تقویم برگشتم. دستم از کمر م افتاد. دانستم دیر شده باید چیزها را جمع کنم. فکر کردم که وقتی برگردم یک هفته شده و تولدش می شود؛ بهانه ای برای آنکه زنگش بزنم که بگویم بیرون تقویم او را حفظ کرده ام . لباس ها را تا می کنم. سوغات ها را توی کاغذ می پیچم. کتاب و موزیک راه را انتخاب می کنم و می افتم میان تخت تا ساعت پنج صبح که صدای پرنده ای می کشاندم لب پنجره.
توی تاریکی به روشنیِ تیزِ چشم های پرنده نگاه می کنم و می روم دوشی بگیرم و در چمدان را بالاخره ببندم. قطار تاخیر دارد. اتوبوس تاخیر دارد. خودم هم که سالهاست. کفشِ نو که برای این روز -که مثل هر روزست - خریده ام، پشت پایم را می زند. با هر قدم نقطه ای آن پشتِ قوزک، زنده میشود به درد و با هر پاشنه که زمین میخورد می میرد. انگشت ها را جمع می کنم که فاصله بیفتد بین آن نقطه و مرز کفش. اتوبوس آمده، قطار رسیده، توی گیت کناری فارسی حرف می زنند. دارم می روم آبی به صورتم بزنم که می ایستم. گوش می کنم. مقصد را نوشته اند: تهران. پنج دقیقه قبل از من می پرند. پشت پایم تق می زند به قوزک که برو. نمان. از کنارشان می گذرم و روبروی گیت دیگر به صندلی تکیه می دهم. استانبول. توی گوشی دنبال کسی می گردم که بگویم چهار سال گذشته و دارم می روم ببینم شان. هیچ کس نیست که خبر را بدهم.
بچه ها می دوند. مردِ کراواتی روزنامه میخواند و گاهی لبخند می زند. زن روبرو با شوهرش پیر اند با انگشترهای عقیق. سوار هواپیما یک ساعت روی زمینیم هنوز. هواپیما هم تاخیر دارد.
زن نود و بسیار ساله ای کنارم نشسته و روزنامه اش را ورق می زند. گاهی به ترکی چیزی می گوید. زیر لب. می داند که نمی فهمم. اصلا به من نمی گوید. با خودش حرف دارد. توی گرما بافتنی تنش کرده و مدارکش را توی جیب داخلی کتش مخفی کرده. ناگهان ترس برش می دارد که نیست. همه جا را می گردد. پیدا می کند. قرار می گیرد. وقت غذا، بد خلق می شود چرا نان نیاورده اند. هر آنچه ناخورده مانده را توی دستمال می پیچد می گذارد توی کیف ش. میگوید دو ساعت بعد از استانبول هم راه دارد که برود. مرد جلویی بر می گردد رو به من نوش جان می گوید. پیرزن به ترکی فحش ش می دهد. از من می پرسد چرا تنهایی؟ می گویم مثل تو. چشم هاش عزیز را دارند توی حلقه ی اشک شان. بو می کنم شاید بوی عزیز را هم بدهد. مدام لبخند. تا هواپیما فرود می آید. نفس راحت می کشد و برای خلبان دست می زند. می گوید خوش آمدی به استانبول.
نگران چمدان هاش است. می گویم می مانم تا پیداشان کنیم. به چمدانش چهار دور طناب سرخ بسته. چمدان را از روی بندِ چمدان ها پایین می کشم و چشم های نگرانش دیگر برق دارد. راه می افتیم. او می رود به دو ساعت راه خودش. من هم تا تاکسی ها.
اولین تاکسی را سوار می شوم. خیابان پر از کودکان سوری ست که آب می فروشند. این را راننده می گوید. و تمام راه درباره ی جنگ؛ من به انگلیسی بلغور می کنم و او به ترکی جواب می دهد.
به هتل می رسم. طبقه ی دهم. اول سراغ سارا می روم و بعد آن دو. آغوشِ چهار سال دوری. دو تایی در می زنیم و مامان در را باز می کند و حالا پیش همیم. چهار تن.
چند روز گذشت چندان نفهمیدم. صبح می شد. خیابان می رفتیم و شب چهارتایی روی تخت ها ولو می شدیم می نوشیدیم و من موزیک انتخاب می کردم. زیر لب می خواندیم اشکی اگر بود از آن گوشه می سرید. بابا دوست داشت بداند من چه می کنم. چه فکر کرده ام. کجا ها رفته ام. اگر دیده ام چه دیده ام. هر شب موزیک را وقفه می انداخت به حرف می رسیدیم. از پشت عینک گاهی چشم هاش تیز می شدند. گاهی صداهامان از سقف بلندتر. به قول او لابد همیشه چیزهایی هست که من دیرتر به آنها می رسم. بالاخره بی هیچ مراعاتی من از جانبِ خودم گفتم. او هم کوبید و به راه خودش خواند. اما هر بار که با هم می نوشیدیم یا دست هم را می گرفتیم و راه می رفتیم توی انگشت هاش حیاتی بود که مدت ها از لامسه ام دور مانده بود.
مامان توی سکوت ش به کنج ها نگاه می کرد. فکر و خیال توی سرش فراوان بود. تو فکر یک سقف بود و راهی که بیرون باشد از این تقدیرِ فاصله. با هم زمزمه می کردیم. هایده شبیه مامان بود. با هم شانه هایت را گوش کردیم. با هم گریه کردیم. با هم هر شب توی چشم های دیگری نگاه کردیم که یعنی بیرون "ممکن" است. 
سارا دیگر بزرگ شده. توی اتاق بعد از سالها تنها بودیم. شب ها بیخواب که می شدم به پلک هاش و کبوتر زیرشان نگاه می کردم. می تپید. نفس داشت. با من حرف زد از اینکه چطور باید پی راهی باشیم که دوباره جمع بشویم. گفت بی هم زندگی نمی شود. گفت چاره ای نیست باید قوی بود. از او باید می شنیدم تا مطمئن شوم چیزی هست. چیزی هنوز هست. 
یک روز رفته بودیم خیابان و باید مسیر را با تراموا بر می گشتیم. اول بار بود و بلد نبودیم. از کسی پرسیدم و دانستیم ژتون چه طور بخریم. خریدیم و تا آمدیم بیندازیم شان توی دستگاه، مردی آمد و ژتون ها را از مامان گرفت و با کارت مسیر را باز کرد. رد شدیم که پلیس آمد سر وقتمان. ما را از ایستگاه بیرون کشید که کار غیر قانونی کرده اید. آن لحظه ها که آدم خیال می کند در حق اش اجحاف شده بی زبان تر می شود. من صدایم را بلندتر کردم که بی زبانی ام را بپوشانم. هر چه توضیح می دادم قبول نمی کرد. مردم جمع شده بودند. به ترکی چیزکی می گفتند. معلوم بود از چشم هاشان سمت ما ایستاده اند. خیلی نمی فهمیدیم چه می شود. سارا هم همپای من توضیح می داد تا گفتند صبر کنید پلیس بالاتر هم بیاید. بعد آن مرد که فرار کرده بود را آوردند. چیزی نگذشته بود شاید چند دقیقه. روبروی من ایستاده بود. بلند گفتم ژتون های ما را پس بده.  گفت آرام باش و پس داد. پلیس معذرت میخواست. توی ایستگاه بی توجه به پلیس معذور و دزد بدبخت، می رفتم و خیال می کردم بی زبان شدن به کنار، چطور او را یافته بودند و روبروی ما ایستانده بودند تا بی واسطه جیب ش را از ژتون های ما خالی کند. وضعیت سختی بود القصه. هنوز گاهی فکر می کنم به آن زبان که غایب شد. و عدالت.
روز آخر بود. باید چمدان می بستم. به چشم های کسی نگاه نمی کردم. مبادا این نقاب فرو بریزد و پاره پاره هایم از هم باز شوند. چمدان سنگین تر شده بود. مامان خوراکی ها را لای لباس ها جاساز کرده بود. سوغات ها. یادگاری ها. آنها دیرتر از من قرار بود بپرند. خیال می کردم وقتی بروم حتما اتاق سنگین می شود. حتما وقت دارند ساعت ها توی همین خیابان ها که پرسه زدیم به جای قدم ها نگاه کنند و چه بد. بالاخره تاکسی را حتا زودتر خبر کردم. میخواستم زودتر بروم. قبل از فرو پاشیدن برسم به اتاق سرخ و خاکستریِ خودم. راننده تمام راه خوابش می آمد. هی چشم هاش خواب آلود به هم می آمدند و هی به خودش می آمد و فرمان را می چرخاند. خیال می کردم اگر همین حالا تصادف کنیم با این سرعت زنده می مانیم که برگردم هتل؟ چشم های مادرم آن لحظه توی سرم بود و سارا و بابا که دورتر ایستاده بودند. هی به راه استانبول نگاه کردم. به آغوش مهربانش. به هوای گرم و آب. گفت رسیدیم فرودگاه. پلک های خواب آلودش دو خط اریب. پیاده شدم.
هواپیما دیگر تاخیر نداشت. قطار هم به موقع رسید. حالا توی خانه ام و می دانم در "نا-خانه" زندگی می کنم. بی سارا. بی مامان و بی بابا. کجا این رگ بریده شود برای ابد نمی دانم. هنوز خون من و خانه ی من آنجاست به مقصدِ تهران. 

پنجم سپتامبر دوهزار و چهارده 

۱ نظر:

Alireza Ghaffari گفت...

چه خوب كه هنوز دست ها و آغوششون رو گم نكردى. فكر مى كردم تااينهاهست، چيزى هست كه مى شه بهش برگشت يا بهش اميدوار بود.
كاش مى شد بيشتر اينجا ازت خوند. وبلاگ هنوز ريتم و راه خودش رو داره. مثل كتاب مى مونه. دور از هياهوى شبكه هاى اجتماعى.