۵ خرداد ۱۳۹۳

نامه ی نهم - به میم


عزیز من، 

خواب می‌دیدم مادرم دست کودکی را گرفته و گردِ دایره می‌گردد. اسبی هم گوشه ی حیاط، رمیده و سرگشته، خاک را عقب می‌زد؛ پیش می‌رفت. پس می‌نشست. مادرم و کودک، حواس شان به اسب نبود. انگاری کن که مغناطیسِ مرکز، آنها را ربوده باشد؛ هی دور حیاط می گشتند. داد می‌زدم: شیشه از همه ی اطراف. دست تکان می‌د‌ادم: اصابت پرنده به شیشه.
من در اتاق بالا، پیشانی به زانو چسبانده بودم. بازار بود آنجا که من بودم. زمینی بزرگ و ازدحام فروشنده ها و خریداران. اسبی جوان گوشه ی دیوار توی سایه بسته شده بود. من آن پایین را می پاییدم. عضلاتِ برآمده ی اسب مادر را نگاه می کردم. نگران. نگرانِ مادرم و کودک که چشم های اسب را نمی دیدند. به آستانه ی در رسیدم: "قصر". به در کوبیدم. اسب روی دو پا به کوبه ی در زد. در از جا کنده شد. اسب از چارچوبِ در، بیرون زد.  از خواب پریدم.
آسان می شود دانست که اسب، مادر، خاک، دایره، بازار هر کدام چه چیزها را تداعی می کرده اند. اما این همه ی ماجرا نیست. بازگشت به دایره، ملزومات خودش را طلب می کند. نمی شود بی حرف و بی انتخاب، بی سلاح و سر به زیر برگشت. گرنه آنطور که او هم گفت: هر بازگشتی ارتجاعی ست. مگر آن دایره های تو در تو که از هم فرا بروند. ملزوماتِ برگشتن یعنی نه اینکه برگردی چون در زبان راحت تر زندگی خواهی کرد، خانواده خواهی داشت. آسانتر بودن نباید تو را بفریبد. که آسانتر هم نیست حتی. او که برگشته بود گفت: در همه ی رفقا چیزی شکست خورده بود. چیزی مرده بود. چیزی شبیه آنچه در چشم های مرغِ رهیده از قصاب، توانی دید. چشم هایی دو دو زن که برقِ تیزی، کورشان کرده. گفت: این همه را نبینی بهتر. با همان خاطرات زنده باش. بر سرِ همان پیمانِ پیشین.
گفت: تو یک نفر را می توانی نجات بدهی؛ که خوب زندگی کنی بی آنکه نردبانِ دیگری را بریده باشی؛ گفت پشت سر چیزی نمانده. 
پشت سر اما خیلی چیزها وا مانده. خیال نمی کنم که تصمیمِ بازگشت، تماما فردی باشد. کما اینکه خیلی ها برگشته اند و آب از آب تکان نخورده. خیال می کنم که برگشتن تصمیمی ست که روی وضعیت همه سایه می اندازد. چه بازگشتگان، چه در راه ماندگان، و چه رفتگان ِ همه ی این سالها.  
کسانی هستند که قطعا بر می گردند. به آمد و رفت اند همه ی تقویم. نه نظم را می آشوبند و نه سودایش را دارند. یک جور حساب و کتاب منطقی با کمینه ی نتیجه توی جیب شان هست که هر وقت چون و چرایشان کنی به صورتت می کوبند. تردید کنی، می گویند خودت چه می کنی؟ می گویند آیا هر کاری بهتر از هیچ کاری نیست؟ آنها همیشه به آمد و رفت اند. چون چیزی آنجا و چیزی اینجا هست که می کشاندشان و رها می کند. بلدند صفر را بشمارند. و بگویند صفر عدد ست بهرحال.
دیگرانی هم هستند که بر نمی گردند چون قرارست روزی برگردند که آزادی هم برگردد. اینها صفرها را نمی شمارند. به جایش روزهاشان طبیعی و مسلط یک به یک می سوزد. بی هیچ خاطره. روزمره. روزمره ی محض. زندگی در اخبار.
همه ی حرف من این ست که چشم های آن ها که ترس خورده اند را نباید خیره شد. آنها که می مانند و آنها که بر نمی گردند، چشمهاشان افسرده است. اتفاقا چشم های آنها که به آمد و شدند را باید خوب نگاه کرد. این ها که هم دایره و هم بیرون دایره را می شناسند. اینها که قواعد بازی را خوب بلدند. با اصول کلی مخالفند در عوض بهترینِ نتیجه های ممکن را به تناسب وضعیت استخراج می کنند. با این ها باید رو در رو شد. 
اما رویارویی با آنها که میانه ایستاده اند، دشوارست. به محض کمترین پرسشی از دلالت انتخاب شان، پاسخ می دهند که هیچ کس از دیگری نمی تواند بخواهد، که هزینه بدهد. میانه ایستاده ایم چون عقل سلیم این طور می گوید و منفعت همگان هم در آن ست و ضمنا ما "فرد" هستیم و این تمام توش و توان ماست. با این همه مستقل و فرا دست، علمی و دقیق، منزه و پالوده به پروازیم.
رویارویی نمی تواند به نفی انتخاب آنها فرو کاهیده شود. دیگرانِ این وضعیتِ میانی، آنها که ابتدا و انتها سنگر جسته اند باید همگی از انزوا بیرون بیایند. باید شکاف را نور بتابانند. زندگی شان را، انتخاب هاشان را آفتابی کنند. تناقض هاشان را دیده باشند، همدیگر را یافته باشند. و آن افسردگی را به سوال برسانند. سوال از یک وضعیت مشترکِ انفصال. تکلیفِ آنها که می روند و می آیند فقط این طور روشن می شود: که دیگرانی باشند که به ایجابی ترین شکل ممکن، از انتخابهاشان و بالقوگی ها گفته باشند. شکافِ تفاوت، که دیده شود، چشمِ زخم بسته می شود. 
اینها ادبیات ست می دانم. اما کلمات را به همدیگر برسانیم. و تن هامان را پس از آن. 
راستی...
فردای آن شب که خوابِ آن اسب ها را دیده بودم، توی اسکایپ داشتم با مامان و بابا شوخی می کردم و حرف می زدیم. دیدم مامان لب هاش می خندد و چشم هاش به اشک افتاده. گفتم من چشم های اسب را دیدم. همین بود.

۳ نظر:

امید شمس گفت...

این هم تاملات او که برگشته:


تاملات درباب ایمان و یک خانه و یک لحظه غم بار

مرگ آسوده


حقیقتاً مرگ آسوده بر بالای بال های فرشتگان خوش برخورد و دوست داشتنی


حقیقتاً همین مرگ


مرگ آسوده همین


دیگراشاره نمی کنم دیگر نه





مقدار ناچیزی از من گم شده بر بالای تو ای بال ... نه! ای یار!


ای بی نهایت از اینها داشتی داری به زیر پا و به زیر آن دوبال، آن دوفرشتگان دوست داشتنی ِ پرپرزده از زیر سینه... نه دیگر همین


همین ها


حقیقتاً اینها را سعیدخان! اضافه نمی کنم امیرخیز! من می خواندم به گوش یار


آنها که بخت های جوان بودند در امتداد شانه ی هم


آنها که روزگاری به سرزمینی دور اسبهای پراکنده و عاشق





ای یار


همین ها حالا بلند بلند می خواهند


مرگ آسوده


حقیقتاً مرگ





مقدار ناچیزی از من را میان سینه ی دوست داشتنی ببرآهسته مرگ را


بغل کن بیار از عمق فنجانهای بی بال و پر نشانه بگیر


آن بوس های درامتداد هم را ای یار که از این ها داشتی بی نهایت


من آهسته پنهان عزیز شکار می کردم


بلند بلند می خواستم بگویم :





ای یار آنها که به اسبها شلیک می کردند


آنها که روزگاری به سرزمینی دور


همین


دیگر اشاره نمی کنم نه


سلام فرشتگان خوش برخورد و دوست داشتنی


آنها که به اسبها شلیک می کنند


هر روز در بهار


مثل عبور از صحاری جنگل


مثل عبور خاطره ی زنده یاد مارلون


از دست می روند


سلام بختهای درامتداد هم و جوان


سلام خوشبختی خوب و دوست داشتنی


حالا که می گذری دیگر


رسیده است زمان موعود زمان موعود


مرگ آسوده


حقیقتاً مرگ و


حقیقتاً همین

سعید گفت...

"گفت: در همه ی رفقا چیزی شکست خورده بود. چیزی مرده بود. چیزی شبیه آنچه در چشم های مرغِ رهیده از قصاب، توانی دید. چشم هایی دو دو زن که برقِ تیزی، کورشان کرده. گفت: این همه را نبینی بهتر. با همان خاطرات زنده باش. بر سرِ همان پیمانِ پیشین."
فکر کنم در رویارویی با رفیقی که دورتر است ، مهمترین کاری که می توان کرد ، بسط ندادن تجارب شخصی مان باشد و یا برجسته کردن بخشی از تجارب در علیه بخشی دیگر.

Afshin Parvaresh گفت...

فکر می کردم تنها منم که این روزها به بازگشت فکر می کنم...