۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۳

هول

هولی استاده به ره می پاید. - نیما

چند وقت پیش حرفِ اینجا شد و بابا گفت: من می دانستم که پول ندارم بچه ام برود خارج درس بخواند. اما معلوم بود باید قمار کنم تا زنده بماند. و بهای قمار شد اینکه هیچ وقت تو راضی نباشی.
هر چند ما بر سر زنده ماندن با هم توافقی نداریم اما میل به دانستن و کشف کردن مرا تا اینجا آورد و ناراضی هم بوده باشم به هر حال چیزها تجربه کرده ام که اگر مانده بودم با من نبود.
فاصله برای من کشف خودم، تنم، و تنهایی ام بود. آنجا که با خودم تنها شدم فهمیدم باید چیزهایی را در تنهایی ام بچینم. و این چیدن همه ی دلمشغولی من بود. تا کیفیتِ جمع اگر نیست، دست کم بطالت کمتر باشد. و از آنجا که آدم وقتی در زبانِ بیگانه زندگی می کند تازه معانیِ زبان مادری اش را کشف می کند، شروع کردم به بیشتر خواندنِ زبان فارسی. کتاب ها همیشه بودند. کف زمین، روی میز، کنار یخچال. هر کجا و برای هر زمانی که تلف می توانست بشود. دوست شدیم. لا به لای متن ها، دنبال آن من می گشتم که مدام نفی می شد و یک لحظه نمی ماند. زمانِ فشرده شده لای همان کتاب ها بود. تاریخِ منجمد توی پلک های روزها.
کتاب ها بودند و کرکره ای که نور را می تاباند روی دیوار خاکستری. و قاب سیاه خالی. زبان کاش می توانست نور باشد. که نبود. روزها می شد و کرکره را تام و تمام بسته بودم. صدایی نبود. جوابی هم نبود. این زمان ها در گلوی آدم زخم می شکفد.
بیرون نمی شد آن زخم را نشان داد. دقیق ترین آرایش زیر نقاب بود. فاصله خودش را می زایید. فاصله در فاصله می افتاد. فاصله دیگر آن کیلومترهای به عدد خوانده نبود. فاصله خودم بودم. برای ایمنی همه چیز دور می شد.
کم کم به خودِ فصل شده ام مشکوک شدم. چرا خودم را بیرون چیزی می گذارم که در آن بالیده و پرورش یافته ام. این کدام فرهنگ یا بخوان زبان بوده که مرا زاده و اینک تف کرده. آیا نه این بود که بیرون وجود نداشت و اگر داشت اعتراف بود به وجود مرز؟ همان که بیزار بودم و انکارش می کردم.
به جمع برگشتم. جز تهوع نبود. از خودم. از اطراف. از یکسانی همه چیز. فکر می کردم دست کم کتاب ها "تفاوت" را می نمایانند. یا تظاهر می کنند که برگِ نو، حرف نو دارد. برگشتم به اتاق. درزها را گرفتم.
آینه ها را جمع کردم. خودم را نبینم. خودم دیگری بودم. آنها چهره های دیگر من بودند و برعکس. یک روز خودم را ریشخند می کردم. فرداش همدلانه دست به سر خودم می کشیدم. از این آمد و شد هم سودی نبود جز سکونی که بعدش همه چیز را مردود و ساکت کرد. دیگر فرقی نمی کرد. نه جمع نه انزوا. هیچ کدام معنا نداشتند. می شد بی سر و صدا توی جمع رفت. و نه حال دیگران را بد کرد و نه وقتی شب بر می گردی به خودت نهیب بزنی و بپرسی چرا. یک جور پذیرش و تسلیم محض. 
اینکه همه چیز از تنهایی شروع شد یا توی تاریکی قبل ش چیزی پیدا نبود معلوم نیست. اما قطعا مجال فکر کردن به این جزئیات و مینیاتور را فقط از انزوا می توان خواست. گرنه آن روزها که آدم توی خیابان قلبش می تپد و چشم ها را می شناسد و روز و شب به تکاپوست چه وقت دارد به بیگانگی اش فکر کند. یا اگر می کند لابد توی بیگانگی ش روایتی کلان تر از فردیت لگدکوب ش می گذارد. ربط و نسبتی با کنار دستی ش برقرار می کند و این اتصال زنجیر می شود و هر کس گوشه ای نمی افتد. 
بیرونِ این جهان ِ انتزاعی مفاهیم، با آن لهجه و زبانِ گنگ باید حساب بانکی ات را از خلاء نجات بدهی. باید کاری پیدا کنی. باید هر روز از کنار هزار هزار مهندس و متخصص که بر خلاف تو شغل مورد علاقه شان را در آکادمی یافته اند و بهنجار و مطلوب از خیابان مقابل به سمت تو می آیند عبور کنی. گاهی که خوابی یا بیداری و خواب می بینی، بمب به خودت بستی و انتحاری توی ساختمان دانشگاه منفجر می شوی. گاهی هم تلخی و لبخندت هر دو محو می شوند.با صورتی صاف، مصممی از بی پولی، خودت را نجات دهی. به دست های مادرت فکر می کنی. آن انفرادی که در زندگی ت زنجیری ات کرده اینجا هم دست از سرت بر نمی دارد. می خواهی دست کم حالا که نه خیابان نه آینده نه هیچ نداری. مادرت بیاید با دست های قشنگ ش. ببویی اش. به تقویم نگاه می کنی. سه سال ست نبوده ای. خانواده نداشته ای. بهتر ست این یا بدتر؟ نمی دانی. می دانی که مادرت وقتی دکمه های موبایل ش را یک به یک و با فاصله و مکث و دشواری فشار می دهد می نویسد گریه م گرفته. یعنی واقعا آن لحظه ی مسدود، هیچ کاری جز این نمی تواند بکند که بگوید دلتنگی ما را چاره ای نیست انگار.
تو شوالیه ی این نبرد نبودی. میخواستی این قدر بزدل و دور و ناتوان نباشی. حالا بزرگترین نبرد ت پیدا کردن کار و گرفتن اقامت ست. تا مادرت بتواند تو را ببیند. که شاید این هم برای خودش نبردی باشد. که شاید بفهمی همه ی روایت ها توی آن کتاب ها نبود. بخشی از حقیقت توی زندگی بی قدر توست، آنجا که به مرز اشاره می کند. و تو ناگهان خارجی می شوی. آن هم نه خارجیِ راضی و سر به راه. که خارجیِ بی سر. خارجی ای که می داند بهشت اینجا نیست. خارجی ای که بی هیچ حیات سیاسی، وقتی نازیها از خیابان های شهرش می گذرند و فریاد خارجی گم شو سر می دهند، می داند اگر آن انزوای مرگ آور را رها کند و زبانش را از گنگی نجات دهد، بسیارند مقولاتی که باید سر به سنگشان بکوبد. یکی همین فاشیسم. فاشیسم ِ بازگشتنی در هر زمان/مکانی.
آن وقت می روی شانه به شانه ی آن دیگران می ایستی. شعار به زبانِ مقصد این ست: دیگر برای آلمان هرگز نه. شعار این ست: آلمان از نازی بیزار ست. به چشم های کنار دستی هات نگاه می کنی. به مشت های در هوا. پرچم های سرخ. داس و چکش های به اهتزاز. پشت نرده ها ایستاده اید. پلیس ضد شورش صف می بندد و از پشت کلاه های نقاب دار مات نگاهت می کند. انگار نه انگار این وسط اصطکاکی هست. پلیس را از بالا نگاه کنی، انگاری کن یک خط سفید نقطه نقطه خیابان را به دو نیم کند. نیمِ آنها مشعل دارند و پرچم آلمان. نیم ما سرخ پوشیده و آتش گرفته می کوبد به نرده ها. شب می شود. آن ها از خیابان ما گذشته اند و حالا باید به خانه ها برگردیم.
اتاق همان ست. جز اینکه بو هایی را با خودت آوردی تو. کتاب ها سر جاشان. گلدان از آفتابِ پنجره ی روز، در خودش مچاله و تشنه ست.
یکی روزمره اش به دانشگاه و تکاپوی سرمایه و جایگاه اجتماعی می گذرد. دیگری هم به روزمره ای دیگر. روزمره ی بی معنای خیابان رفتن با مجوز و در فاصله ی معین ایستادن. اینکه جز همه ی اینها آیا زندگی جای دیگری ست معلوم نیست. اینکه بی عملی همان بالقوگی و مهیا شدن باشد معلوم نیست. اینکه تنِ بی کار و بی عمل و منفک از اجتماع، دستان ش منزه بماند معلوم نیست.
همه اش یک جور آمد و رفت. توی تاریکی. با تیپایی به کلید و قفل همزمان.

۹ نظر:

محمد گفت...

هزار هزار مهندس و متخصص که بر خلاف تو شغل مورد علاقه شان را در آکادمی یافته اند و بهنجار و مطلوب از خیابان مقابل به سمت تو می آیند عبور کنی. :))
دوتاش ما که نبوده باشیم انشالا.

اقامت نبرد نیست میترا. واقعا نیست. انتخابه

ناشناس گفت...

هاها نه واقعن شما دو تا مد نظرم نبودید.
اما از انتخاب وقتی می تونی صحبت کنی که اون طرف ماجرای تهدیدی وجود نداشته باشه.
یعنی بتونی بی هیچ مکثی اگر انتخابت موندن نیست با اولین بلیط برگردی. بی تبعات احتمالی. بی اضطراب خانواده.

محمد گفت...

خوبه. چون ما اصلا آدمای راضی و خوشنودی نیستم :D

من میفهمم چی میگی. ولی به نظرم تبعات احتمالی بخشی از پروسه انتخابه. هر انتخابی تبعاتی داره.
وارد کردن نگرانی خانواده هم میتونه تو این تبعات و پروسه انتخاب در نظر گرفته شه.
طبیعتا این تبعات برای هر کسی فرق داره و گاهی انتخاب رو سخت میکنه، منظورم از سخت عدم قدرت انتخاب نیست، ترس و نگرانی از اون تبعاته.


در ضمن فکر میکنم یه تفاوت فکری ما از اینجا میاد که به نظرم اینجا موندن اصلا مبارزه نیست، مبارزه خود برگشتنه.

Alireza Ghaffari گفت...
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
ناشناس گفت...

اصطکاک با خانواده بر سر حفظ آرامش و امنیتی که خانواده خودشو درقبال ش مسئول می دونه البته که جزئی از فرآینده.به شرط اینکه هدف ت از انتخاب دونستن هر دوشون، یکسان سازی و چشم بستن بر تفاوت های سهمگین شون نباشه.
مثلا اینطور که تو استدلال می کنی اونها که الان به زندانند صرفا انتخاب کردند بروند زندان و دیگران چنین انتخابی نداشتند. اینجا عاملیت نیروی سرکوب کجاست؟ بله اونا انتخاب کردند مقاومت کنند اما دلشون نمیخواسته طبعا سالهای جوانی شون رو پشت میله ها بگذرونند. و می شه باز روی این نکته ایستاد که اگر انتخاب تبدیل به ضرورت می شد و خیلی هم به این ضرورت آری می گفتند چقدر موقعیت برای اون فرد منفرد که انتخابش مقاومته تفاوت می کرد.
ضمنا ِ آخرت هم نشان اینه که خیلی وقته از نظرات من بی خبری. قطعا اگر فکر نمی کردم اکتیویسم سیاسی تنها در مرزهای ایران وجود داره این به خود پیچیدن ها وجود نداشت. این جا نمی شه با دولت ایران مبارزه کرد. اینجا مصائب خودشو داره. اینجا سوالات خودشو پیش روی آدم می ذاره. معنی ش این نیست که مبارزه اینجا متوقف میشه.

محمد گفت...

خب من اعتقادی به اینکه این انتخاب ضرورته ندارم. تو حتما دلایلی داری برای خودت،‌ خودت احتمالا تنها کسی هستی که میتونی بفهمی واقعا دلیل هستند یا توجیه تصمیمی که قبلا گرفته شده.

در مورد مبارزه هم، بسته به تعریف مبارزه ت داره. برای من اینجا صحنه مبارزه نیست، نهایتا پشت جبهه س. جای آمادگی کسب کردنه برای مبارزه.
طبیعتا خیلی وقته بیخبرم.. خودت که میدونی. :)

Alireza Ghaffari گفت...
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
amir asghari گفت...

قلم ِ خوب و غایت ِ اطناب...

Mehdi Sepahvand گفت...

"چرا خودم را بیرون چیزی می گذارم که در آن بالیده و پرورش یافته ام. این کدام فرهنگ یا بخوان زبان بوده که مرا زاده و اینک تف کرده. آیا نه این بود که بیرون وجود نداشت و اگر داشت اعتراف بود به وجود مرز؟ همان که بیزار بودم و انکارش می کردم."
". گرنه آن روزها که آدم توی خیابان قلبش می تپد و چشم ها را می شناسد و روز و شب به تکاپوست چه وقت دارد به بیگانگی اش فکر کند. یا اگر می کند لابد توی بیگانگی ش روایتی کلان تر از فردیت لگدکوب ش می گذارد. ربط و نسبتی با کنار دستی ش برقرار می کند و این اتصال زنجیر می شود و هر کس گوشه ای نمی افتد. "
" اینکه بی عملی همان بالقوگی و مهیا شدن باشد معلوم نیست. اینکه تنِ بی کار و بی عمل و منفک از اجتماع، دستان ش منزه بماند معلوم نیست.
همه اش یک جور آمد و رفت. توی تاریکی. با تیپایی به کلید و قفل همزمان."
اگه از اين سفر اديسه اي خودت اين کلمات حداقل چيزي باشه که سوغات برداشتي سرشاد عالم با ش،‌ ميترا جان، سرشاد! آفرين بخاطر اين خودشناسي که درش راه پيمودي! اينطور چيزا واسه من خيلي عزيز و غيرقابل معاوضه هستن.