۲۰ فروردین ۱۳۹۳

یارا نه

یارا: قدرت، توانایی، دلیری
یارا (ترکی): زخم، جراحت (ناظم الاطباء)

در خانواده ی ما فقط یک کارگر وجود داشت. و آن پدرم بود. این را من بعد ها واضح تر دانستم. اما آن اوایل، وقتی چهار پنج ساله بودم خودم را از او جدا نمی دانستم. او هرگز توی خیابان چیزی نمی خرید که بداند کسی ممکن ست ببیند و نداشته باشد. و بر این رویه هم تا مدت ها اصرار میکرد برغم اینکه می دانست بهانه جویی و لجاجت، در پی خواهد داشت. اما کم کم گفتگوی ما آغاز شد و فهمیدم به جای آنکه از سر دلخوری پاهایم را به صندلی راننده فشار دهم، باید صحبت کنم. بابا همیشه چشمی به بیرونِ ما داشت. و مدام انگشت اشاره اش به دورها بود. نمی گذاشت فقدانی را ما تجربه کنیم اما خیلی تلاش کرد بفهمیم، دیگری هم خودِ ماست. وقت هایی که شبها می آمد از کلاس زبان برگردیم، توی راه وقتِ حرف زدن که خیال می کردم حواسش پرت ست، به آن بند انگشت ش دست می زدم که نبود. دستگاه پرس، بند انگشت بابا را خورده بود. خیال می کردم بند انگشتش را لابد دیده آن طرف افتاده، نچسبانده اش. بند انگشت بابا روی نوار نقاله راه افتاده رفته توی کوره ی کاشی پزی. آب شده.
یک جور خشم داشتم که بابا هم داشت. بابا خندیدن قهقهه بلد نبود. سنگین و صبورانه زندگی می کرد. جوری که وقت نوجوانی، می شد سر به سر این زندگی عبوس گذاشت. که انگاری آدم توی بطری خودش را صاف و بی نفس محبوس کرده باشد. به هر حال او و مامان که داشتند در چند جبهه می جنگیدند به رغم خطاهاشان همیشه همان مبارزان اسطوره ای خانه ی ما ماندند.
توی مدرسه، توی خیابان، توی دفتر خاطرات مامان هم معلوم بود که اینها با بقیه فرق دارند. از سر میز دانشگاه بلند شده اند، از زندان رهیده اند، حالا گوشه ای تقلا می کنند و تنها چیزی که مانده همین چاردیوار خانه است. که توی دفترهاشان نمودار بکشند که بچه ها را چطور باید تربیت کرد. چه سالی چه مفاهیمی را باید بدانند. جلسه ی خانوادگی برگزار کنند و انتقاد از خود و انتقاد از دیگری را یاد بگیرند. اینها اعجابِ خانه ی کارگری بود، که چیزی جز زنجیرهاش برای از کف دادن نداشت. و البته گاهی خشم و آشوب کارخانه به دست های سنگین ش سرایت می کرد اما شانه هاش که شرمنده میشد ما چشمکی می زدیم و می گذشتیم.
سالهای دانشگاه بابا هر شب به کابوس میخوابید. آرام می گفت، به تشر می گفت، به قهر می گفت، که سرت به کار خودت باشد. تازه اتوبوسهای شرکت واحد با چراغ های روشن از انقلاب به آزادی می رفتند. تازه تازه نشریات دانشگاه سر از سندیکا در آورده بود. تازه پیشاهنگ منتشر میشد. اینها را که به خانه می آوردم به خودش مثل مار می پیچید. می گفت آخر یک کاری می کنید آن بچه های کارگر بدبخت که به زور وارد دانشگاه شدند را به جرم اعتراض از دانشگاه بیرون کنند. به خودش اشاره می کرد. به خود اخراجی اش. به دانستن بدجوری ایمان داشت. می گفتم دانش هم نام دیگر قدرت ست. مسخره می کرد. خشم می گرفت. حق داشت البته. همانقدر که ما حق داشتیم.
خانه محلِ نزاعِ ایده ها بود. هیچ کس خبر ندارد که بعد از سالهای سیاه دهه شصت، بر سر آنها که از ایران نرفتند و آرمانشان را زیر زبان شان مخفی کرده بودند چه آمد. ترس خورده چشم هاشان را کسی نمی دید. توی خانه اما مامان از کار می گفت و تامین اجتماعی، بابا از کارخانه و تعقیب و اخراج هر آن کس که تخطی کند. شعار اما این بود: باید آنقدر توانا شد تا به جایی رسید و کاری کرد. اما نه آن جا معلوم بود کجاست نه مسیر توانا شدن معلوم بود و نه آن همه تضاد و تناقضی که وضعیتِ بینابینی خانواده ی ما داغش را به پیشانی داشت. آمیختن آب و آتش بود بهم. شنا کردنِ بی خیس شدن بود. اینجاها بود که خیال می کردی همه شبیه هم شده اند. حتی خانواده ای که قرارش بر تفاوت بود مجبور شد از خودش و موجودیت ش صیانت کند. حال آنکه موجودیت حقیقی چیزها را نمی شد صیانت کرد مگر با در معرض قرار دادن و خطر کردن. اینها را نمی شد از آنها که جلوی چشم شان رفقایشان را اعدام و شکنجه کرده اند خواست. از آنهایی که خیابان را خالی کرده بازگشته اند و رفقایشان به زندانند هم. یا استخوان به چرخِ گردننده می گذاریم یا به روزمره می گردیم. ما به روزمره می گشتیم حتی اگر به خیال خودمان اینطور نباشد.
بابا اما شب می آمد خانه، صبح ش رفته بودند شیشه های تامین اجتماعی را شکسته بودند. با رفقایش پنهانی بر سر استراتژی ها به بحث بود. سال ها که می گذشتند محافظه کارتر می شد. سال هشتاد و پنج توی خیابان دیدمش. خیابان هنگام. رو به روی شرکت واحد؛ چشم هاش از خشم سرخ بود. حتی خطاب ش بود که پلیس این دانشجوها را بگیرد. می گفت هر کس باید خودش را سازمان بدهد. غلط می کنید پیشاهنگ طبقه ی کارگر باشید. چه می دانید از آنها. خودش وقتی این جملات را می گفت از آنها جدا می شد. به دست های آدم نگاه می کرد طوری که دست آدم منجمد می شد می افتاد. مجال حرف زدن نبود. معلوم بود شعار هنوز همان ست. هر کس باید دهانش را ببندد تا هنگامه اش برسد. و من گمان می کردم و هنوز می کنم که هنگامه اش نمی رسد مگر کسانی دهان شان را باز کرده باشند. هیچ وقت نشد از سه شیفت کار در کارخانه، با همان دستگاه پرس تعریف کند. نشد بگوید چرا شدنی نیست. نگفت هر کس باید کجای بار را بگیرد تا سبک تر بشود. 
هنوز که سالها می گذرد یادم هست که وقتی برنج و روغن به کارگران می دادند، وقتی به خانه می رسید بیشترش را بخشیده بود. سر لوازم التحریر هم با من بحث می کرد که به قدر نیازم بردارم و باقی را به بچه های همکارانش هدیه کند. بی اینکه دستش معلوم باشد این کار را می کرد. مغرور بود و سایرین را اینطور میخواست. نگران بود. در معنای کسی که می نگرد.
این طور بود که از کودکی در خیال من آنها که بیشتر داشتند دزد بودند. چون دریافتم این بود که از سر دلسوزی نیست که باید چیزهایی از خانه ی ما به خانه ی آنها برود. می دانستم سهم آن هاست در خانه ی ما. بعدها البته خودم همدستانه در ویترین بازار به مصرف بی رویه مشغول شدم و اینها که می نویسم خاطرات روزهایی ست که بی من هم هنوز واجد معنا هستند. 
این سالها همه ی ما را سخت تغییر داده. خودم را پشت میز کتابخانه پیدا می کنم. در همان مسیر که هر روز مامان به نامه بنویسد خیلی خوب و امیدبخش ست. اینکه در دوردست نشسته باشی، بنویسی و بخوانی. ببینی. گاهی نفرت کنی از خودت. شیفته وار صورتت را حذف کنی. گاهی خودت را میانه ی متن بنشانی که دیده شوی. از آن همه زندگی بی واسطه، همین ها مانده باشد. یک جور انزوای خودخواسته و نشئه آور که صورتکِ بیرونی ش رنجور ست. دست بر یک تفاوت کاذب میگذارد. خودش را از دنیا منها می کند. شعف و عجز را توامان کنج اتاقش در آزمایشگاهی کوچک شبیه سازی می کند. به دایره می افتد. از صدای زنبوری بزرگ که خودش را غول وار به کرکره ی بسته می کوبد، می ترسد و می داند هوا نیست. عقب عقب تا در بسته ی اتاق گام ها را پس می رود. 
--
پانوشت: امروز که به ماجرای یارانه ها فکر می کردم، سعی کردم جزئیات را به یاد بیاورم. جزئیاتی که ظاهرا نامربوط ست به تصمیم انصراف از یارانه.اما به آن هنگامه ای که بابا میگفت ربط دارد. به جانِ به لب رسیده ربط دارد. یارا! نه!
خیال می کردم چه اوضاعی ست. یک جور وضعیت اخلاقیِ بی شرمانه ای برای مردم درست کرده اند، بی اینکه هیچ چشم اندازی قائل باشند برای باز توزیع قدرت سیاسی، برای بازگشایی سندیکاها و نهادهای صنفی، بی اینکه آزادی بیان رسانه ها و نظارت موجود باشد، به مردم میگویند از آن صدقه که می دادیم دست بکشید. انگار نه انگار که این پول به یغما رفته نمی تواند به جیب صاحبان ش برگردد مگر اینکه ملزوماتش مهیا شود. وضعیتی ست که هم تحقیر این یارانه دادن را تحمیل می کنند هم بن بست را به دوش مردم می اندازند. 

۲ نظر:

محمد گفت...

نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و بگم که بعد از مدتهای خیلی خیلی مدید این اولین متنی بود که دوستش داشتم.

نه لزوما به خاطر پیامش. بلکه به خاطر شیوه نگارشی که گم شده بود بین همه اون جریانهای سیال ذهن که چیز سبکی شده تو این زمانه نوشتنهای همه گیر.

در مورد فرم نوشتم فقط. فکر نکن که نخونم معنی رو :)

Alireza Ghaffari گفت...
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.