۲ دی ۱۳۹۲

نامه هفتم | به میم

 مارملادف گفت: "جوان، می دانی هیچ جایی برای رفتن نداشتن یعنی چه؟" - جنایت و مکافات / داستایوفسکی

عزیزِ من،

گفتی از اجرا و جزئیات ش بنویسم. از دیشب دارم کلنجار میروم روایت کنم؛ یک دستم می نویسد و دیگری پاک می کند. به وحشت افتاده ام. یادت هست آخرین نامه؟ نوشتم: من نمی توانم ادامه بدهم میمِ عزیز. من باید ادامه بدهم میم عزیز. وضعیت هنوز همان.
خبر اعدام آمده بود. توی کافه نشسته بودیم. متنِ نمایشنامه ی کله پوک ها روی میز. بازنوشتیم ش. نزدیک های خانه گفتم: سین! بیا قبول کن بی شرف ایم. بعد به دایره افتادیم. گفتم زمانه ی جنگ، تئاتر فکاهی ببریم روی صحنه؟ بعد حرفِ سیاهکل شد. حرفِ آنها.
بعد سکوت شد و ادامه دادیم میمِ عزیز. در همان حالی که نمی توانستیم.
متن، فکاهی نبود دیگر. آخرش را جور دیگری نوشتیم،هنوز نمی دانستیم قرار ست چه کار کنیم. تا یلدا وقت داشتیم. امان از تقویم. امان از نوستالژی. مرگ بر این چیزهای سبک و لیز. یک لحظه زیر پای آدم نمی ماند که پا بکوبی به فرق سرش. که مغزش را دیده باشی. خونِ رگ های مغزش را دیده باشی. خیال موهومی ست که شعر بر مطلع ش می نشیند و به ساز و سرود خودش را می آراید. یک طوری فرا دست این کثافت می نشیند که انگار نه انگار. همه چیز به همان منوالِ فاجعه. خبرها هنوز می رسیدند. نه فقط مریوان، نه فقط سیستان، نه فقط اهواز.
ما هم که گفتن ندارد. کار جمعی برایمان کاهیدنِ اعصابِ دیگری ست. هر کس پیِ این ست که به قدر کافی و وافی تقدیر شده، دیده شده باشد. صدا به صدا نمی رسد. با اینکه زیباترینِ خیال ها داشتیم، ندانی که زخم می شکفت و می شکفت.
لابد می پرسی حالا چی ژوزه. حالا هم هیچی. اجرای خوبی بود مثلن. فیلم ها را برایت می فرستم. مامان هم حتی خیلی خوشحال بود که مشغولیم. اما تو که می دانی این مشغولیت ها آخر ما را می کشد. چون مشغول آن چیزها هستیم که مشغولِ آن دیگری ها نباشیم. مشغولِ خودمانیم بیشتر عزیزِ من. چهارصد چشم آن جا در آن سالن کذا نشسته بودند و بخاطر همان ها، تن دادیم به ظرفِ یلدا. به آن صف های طویلِ بوفه ی ایرانی، به آن رقص بابا کرم و کنسرتِ متعاقب ش که خواننده گفت: مادر من، از هر مردی مرد تر ست.
می دانی رفیق، هزار بار هم اعتراف کنی به بی شرفی، بی موالاتی، وظیفه ناشناسی، باز هم وسطِ کثافتی. توانِ بر هم زدنِ بازی را نداری. روی صحنه می روی. چون از خیابان های شهر ترسیدی. چون از آنها برگشته ای و خالی اند. چون چاره ای نیست. چون تو قبول کرده ای تک افتاده به وجدان معذب ت بگویی در وضعیت کنونی تنها کاری ست که می شود کرد. جمله ی آن معلم زیبا که گفت به شعر به آواز به لیلاهاتان پشت نکنید را به پیشانیِ متن الصاق کردی اما خبرت نیست که به فاجعه ی معنا سقوط کرده ای. 
مگر می شود روی این شکاف ایستاد و پاره نشد؟ همه اش شده یک رفت و آمدِ بیهوده. که گاهی برایش توجیهی می تراشی و نورِ نقطه ای روی صورت ت می افتد. و صدا از حنجره ات بیرون می جهد. گاهی هم توجیهی نداری، می خزی کنجِ دیوار خانه ات و زل می زنی تا بگذرد. همانطور که او نوشته: از رنج خویش، روی برتافتن و خود را گم و گور کردن، لذتِ رنجوری.
از خودت می پرسی آن مرزِ جنون در زمانه ی فراموشی کجاست؟ آستانه ی ما کجاست؟ صدایی نیست. ژوزه تو نمی میری. تو سگ جونی ژوزه.
کم کم خودت را آرام می کنی. دنبال کار می گردی به روزنامه، عصر ها نمایشنامه میخوانی. ترجمه می کنی. دست خطِ از دست رفته ها را نگاه می کنی. خبرها را مثل آدامس باد می کنی و می ترکانی. تو جامعه پذیر شدی ژوزه. دیگر دزدی نمی کنی. دیگر قرار نیست برگردی. آنجا هم کسی منتظرت نیست. ای سرگردانیِ جاودان. همین ها را می نویسی سرمست و مغرور. بیچاره و ترحم برانگیز. 
همین ها میمِ عزیز. آپوریا پیش روی ماست: "نا راه" . شهادت می دهی بر آن شهادت ناپذیر. یه یاد می آوری. یاد آوردنی الزامی و ناممکن.

فدا
بیست و سوم دسامبر دو هزار و سیزده

۵ نظر:

ناشناس گفت...

میترا
ممنون از این که این متن را نوشتی!

Alireza Ghaffari گفت...
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
تقی گفت...

علیرضا، فکر نکنم برداشت تو از بخش اول و صحبت میترا درباره آن تئاتر و آن انتخاب و غیره، چنان شعاری در بطن خود داشته. - حداقل تا آنجائی که من از گفته اش و شناختم از گوینده اش حکایت می کنه، میترا داشت به خودش اون حرفها رو میزد. داشت دو وجه روی ترازو رو با وزنه ای هماهنگ می کرد. وگرنه این چه کاری است که آدم بیاد یه نمایشنامه کمدی بذاره - که من اصلاً معتقد نیستم که این کمدی است بلکه فکر می کنم ظرف نمایش محتوا کمدی بود و سوال دقیقاً سوالی فلسفی است - اونوقت ملت رو کله پوک خطاب کنه؟ اصلاً چرا کله پوک؟ اتفاقاً نمایشنامه بود که میگفت: همه ما، همه کسانی که دنبال دانش متعارف هستیم چیزی از زندگی نمیدانیم و نمی فهمیم... آن قسمت، اعتراضی بود به خود، و در عین حال حفظ تعادل خود. اینکه، فکر نکنید من در حدی جلوی شما حضور یافته ام که برایتان فکاهی بگویم و بخندانم تان... دقت کنید به خنجری که پشت متن جا گذاشته ام... در انتها هم میخواهم تأکید کنم، خودم بعنوان یکی از تماشاگران به هیچ وجه خودم را یک کله پوک نمی شناسم! تو را هم! پس... مخاطب مورد نظر تو چه کسی بود؟

Mehdi Sepahvand گفت...

سلام
کارتون هم زيباست هم غني
اگه اجازه بديد يه پيشنهاد دارم
لحن متن خودنتونو يه خورده پايين تر بگيريد خيلي قشنگ ميشه. يه مقدار انرژي کمتري توي صداتون بذاريد.
براي روشن‌تر شدن منظورم، مقايسه کنيد تون صداتونو در لحظه شروع يکي از همين کارهايي که گذاشتيد با اواسط همون کار.
يک هيجان اضافه در ابتداي شروع به خوندن مشهوده که اگه برطرف بشه و همون لحن پايين تا انتهاي کار حفظ بشه به حس متن ها نزديکتره
از طرف: يه شبه گوينده

کبلعلی گفت...

میترا تو همیشه جامعه پذیر بودی و احتمالاً خواهی‌ موند. نه بده نه خوب که یه ویژگیه. نوشتم که فضایِ یکپارچه ی ذهنیت بعدِ چند سال به این نتیجه نرسه که جرقه‌های جامعه پذیریِ من از بیست و شیش هفت سالگیم خورد. حتّی موافق نیستم بگی‌ جامعه پذیر تر شدی.