۱۸ مرداد ۱۳۹۲ ه‍.ش.

مرگ آرام | سیمون دوبووار

دو ساعت کف زمین می خزیده و از خود می پرسیده که آیا موفق می شود به سیم دست یابد و دستگاه تلفن را پیش خود بکشد؟ به رغم سالخوردگی از مرگ هراس داشت و کابوسی را مدام برای خواهرم نقل می کرد: " دنبالم می کنند، می دوم، می روم و به دیواری بر می خورم، ناگزیرم از دیوار بپرم، و نمی دانم پشتش چیست و می ترسم"؛ از خودِ مرگ نمی ترسم از پرسش می ترسم. لابد وقتی کف زمین می خزیده هم خیال می کرده زمان پرسش فرا رسیده ست؛
روایتِ مرگ آرام اما روایتِ سیمون دوبووار ست از مواجهه ی کالبدی نزار و بی دفاع که به دست حرفه ای و کارکشته ی پزشکان و پرستاران دستکاری و لمس می شد و زندگی در آن فقط در سکون احمقانه ای دوام می کرد؛ این اقتدار بی معنیِ دکتر ژی، پروفسور ب، دکتر ت، این آقایان لوسیون زده و تر و تمیز از آن بالابالا روی این زنِ آشفته موی بهت زده، برایش آشنا بود: ابهت قاضیان دادگاه جنایی دربرابر متهمی که با جانش بازی می کند؛
سرطان از حالِ مادر معلوم بود. اما والدین آخرین کسانی هستند که دیوانه بودن فرزند را می پذیرند و فرزندان هم سرطانی بودنِ مادرشان را؛
از دکترها قول گرفته بود نگذارند رنج بکشد و آنها قول داده بودند. این بار اندوه از حیطه ی اقتدارش در می رفت. کس دیگری جز خودش در او می گریست؛ با سارتر از دهان مادر چنان که دیده بود سخن گفت: ولعِ فروخورده، فروتنیِ بنده وار، امید، ذلت و تنهایی - تنهاییِ مرگ و تنهاییِ زندگی ش - که نمی خواست بدان رضا دهد. سارتر گفت: دهان خود من نیز در اختیارم نیست؛ دهان مادر را بر چهره اش نقش می زد و رقت آن رنجش می داد؛
مادر کابوس می دید:" مردهایی توی اتاق بودند، مردان آبی پوش شریری که می خواستند مرا ببرند و شربت مقوی به من بخورانند، خواهرت آنها را بیرون کرد"؛ مادر روزهای رقت باری را در بیمارستان می گذراند. یک بار پرستار گفت بگذارید توی ملافه کارش را بکند؛ ملافه را بعدا عوض می کنیم. مادر ابروانش را در هم کشیده و با حالت تصمیم در چهره اش ستیزه جویانه گفت:" مرده ها ملافه هاشان را خراب می کنند"؛ حالش کمی که بهتر شده بود به مادموازل لوبلون لبخند زد و گفت: این دفعه با همه ی دهانم خندیدم، قبلا فقط نصف لبخند را داشتم!- نیمی از بدنش گاهی لمس می شد-؛
سیمون را اما نیز سرطانی می خورد. سرطان فراموشی. با خودش فکر می کرد می توانست نگذارد عمل ش کنند. فکر می کرد مقهور اخلاق اجتماع شده. سارتر به او گفت:" تکنیک شما را مقهور ساخته. این جبری بوده"؛ راستش همین ست. انسان در مقابل تشخیص پزشکان و تصمیمات آنها ناتوان ست. بیمار ملک مطلق آنها می شود. چرا که پایان دادن به رنج را دکتر ها نمی پذیرفتند. یادِ عمویش موریس افتاد که دچار سرطان معده شده بود و می گفت:"راحتم کنید، هفت تیرم را بدهید به من! به من رحم کنید!" با خودش فکر کرد: چطور می شود به یکی از عزیزان آدم که به عبث فریاد می زند: رحم کنید، گفت که باید به حیات ادامه دهی؟
مادر اما نمی خواست برود و به دخترش می گفت: مگذار بروم. مگذار توی خواب تمام کنم. ملافه ها را چنگ می زد و به طور مشخص می گفت: زندگی! زندگی! ویتامین های سلامت بخش را از میان لوله ی نی می مکید: دهان غول حیات را با حرص و ولع سر می کشید. مدام کابوس می دید: "تو و خواهرت گیس بلند سفیدی داشتید برای آنکه بگیرم و نیفتم. "؛ "وقتی سر آستین بزرگی می بینم می فهمم دارم بیدار می شم، وقتی می خوابم توی دامن های بزرگ می خوابم"؛
تن پوست رفته اش با اسید اوریک که ترشح می شد تر می شد و می سوخت. ناله می کرد. وحشتناک ست نمی توانم تحمل کنم! با لحنی کودکانه گفت: من خیلی بدبختم! براستی در دنیا هیچ چیز قادر نبود این لحظات شکنجه بیهوده را توجیه کند؛ روزها به او مسکن می زدند تا بخوابد. اما با لحنی سرزنش بار می گفت: امروز زندگی نکردم. روزها را دارم از کف می دهم. هر روز برایش ارزشی جبران ناپذیر داشت. داشت می مرد و خودش نمی دانست. می گفت همه چیز برایم یکسان ست. در نهایت با وجود اینکه دکتر ها گفته بودند او مانند شمعی خاموش می شود، این طور نشد؛ های های گریست و تمام شد!
وقتی عزیزی از دست می رود به خطای بازماندن خود هزار بار سخت تاسف می خوریم. مرگش، فردیت بی همتایش را برایمان مکشوف می سازد. او چون جهانی، که غیبت ش آن را برایش نابود ساخت و حضورش آن را به وجود می آورد، فراخ می شود، به نظر می رسد که او می بایست جای بیشتری، تا حد تمام جا، در زندگی ما اشغال می کرد. ما از سرگیجه به در می آییم: او نیز فردی میان افراد دیگر بود. ولی از آنجا که انسان هرگز تمام امکاناتش را به کار نمی بندد، باز جایی برای سرزنش ما باقی می ماند؛
سیمون مادر را تصور می کرد که ساعت ها روبروی این خورشید سیاه که کسی نمی تواند رو در رو نگاهش کند، کور شده: وحشتِ دیدگانِ از حدقه در آمده اش با پلک های باز.
او بسیار راحت مرده بود. مرگی آرام.

‏۳ نظر:

Alireza Ghaffari گفت...

تا يك زمانى بيشتر از همه مى ترسيدم كه انقدر اين خلاصى را عقب بندازم كه به جايى برسم يك گوشه بيفتم و نتوانم از شر خودم خلاص بشم. يك مدت هست فهميدم كه ترس هاى بزرگترى هم هست يا عينيترى. حالا مى فهمم نگرانى مادرانه يعنى چى. نگرانى از اين كه براى كسى كه دوستش دارى، عاشقش هستى اتفاقى بيفتد.

رضا گفت...

ممنون رفیق

ناشناس گفت...

پاییز یا بهار -
چه تفاوتی
به جوانی یا پیری -
چه اهمیتی
به هر حال تو ناپدید می‌شوی در
تصویر کل
شده ای محو، محو شدی
همین حالا یا لحظه پیش
یا بگو هزار سال پیش
ولی ناپدیدی تو
می‌ماند.
-----
مرگ دیگری
فقدان عادت‌های ماست
عادت به فقدان
مرگ ما.