۵ شهریور ۱۳۹۲

نامه ششم | به میم

عزیز من

گفتم ت او غمگین ست. نفیِ دیگری می کند. اما انگاری کن که وسطِ رینگِ کشتی با خودش کشتی می گیرد. زمین می خورد. شمارش را بالای سرش می شنود. داور ضربه را فنی اعلام می کند. او از آن فن و ضربه رنجور ست. از یک ماوراء طبیعی به ستوه آمده. می گوید انسانم! چونان او که گفت من از قصر مرحمت نمی خواهم، من حق خود را طلب می کنم1.
از شأن انسانیِ لگد کوب ش دفاع می کند، آن حقوق طبیعی ِ زدوده از یاد را به متن می آورد. ستایش فنا و تغییر ناپذیری موجود و مسلط را به سخره می گیرد. نه! می گوید به آن جمهورِ دست آموزِ بند باز، که تعادل ش را روی بندِ وجود و عدم وجود حفظ کرده، نا انسانی ترینِ انگاره ها را حرمت می گذارد، به مرجع اقتدار به چشمِ التفات می نگرد. همان مرجعی که اگر نماینده ی خواستِ خدا هم نباشد دخیل ش را هنوز به آن نشانه های تهی اما متعالِ قانونمند بسته ست. آن شرِ نابینا و ناشفاف که سرتاسر جهان را به ایما و اشاره در می نوردد و نیازی هم به جعل و تقلب ندارد.زیرا که انسانیت دیگر آن مزیت توخالی و برابر اما ناتوان ست یکسر گول زنک، که کتمان می کند، تاخرخره خورندگان و گرسنگان را، روح و بلاهت را، تبعیض های اجتماعی را سر به فرمان، به چوبِ هم سنگی می راند. گاهی هم که خطاب می کند انسان را مخاطب انسان می سازد تا از ناانسان روی بگرداند و نقاب نفع همگانی را به چهره می زند، غافل از آن نهادهای قدرتِ منتشر و همه جایی.
او آرامجای ندارد. می داند نقبی وجود ندارد بگریزد از قدرت. خیل آنها که از زمینه اجتماعی شان کنده شده اند را می بیند. که چطور برغم آن زندگی سلبی، مدعی خویشمندی و اصالت اند. صرفا تماشاگرند و این منزه طلبی، تسلی شان می دهد همانطور که ریلکه می گفت: باشد که گدایان برادرت خوانند و در عین حال پادشاهی ات برقرار ماند.
این همان وضعیتِ شقاوت بار آگاهیِ سعادتمند،غیر دیالکتیکی و فروبسته ست که فراز جهان نمی ایستد، مُنقادِ اوست و سرمست از نسیان تاریخی خویش در می گذرد. به خاطرِ انسان نیست که می نویسد، به این وضعیتِ اسفناکِ ساخته ی انسانها، بی تفاوت ست. در عوض خودش را بنیان گرایانه، تیمار دار و غمخوارِ آن ذاتِ عریانِ "انسان" می داند که زیر همه ی کسوت های مبدل فرهنگی پنهان ست.میان تنهایی و خلوت در کشمکش است. اما کیست که نداند جستجوی آزادی در خلوتِ گسسته، تکرار توهم رمانتیک منسوخ بیش نیست. "تنها، کاملا تنها" آنطور که الکترا می گفت، وجود ندارد.
من او را می فهمم که از همه ی اینها به جان آمده. و میانِ انزوا و جمعیت رفت و آمد می کند و مستهلک می شود. مدام هم با این جمله ی دیگرانِ سبکسر و بی غم مواجه می شود که انسان فقط نباید ویران کند بلکه باید ساختن را هم بلد باشد. و درست وقتی اینها را می شنود که از قضا باید تصمیمی گرفت و هوا پس ست. اما مگر نه این ست که گاهی آن چیزها که از میان باید برداشته شوند آن فضا را به ما باز می گردانند و نور و هوای زندانیِ سازه ی قبلی را. این استدلالِ سست و بی قوام، آیا نه برای این ست که همه چیز به منوال خودش ادامه یابد؟
این عدمیت و نفی ِ سوژه آخرش به همین جا منتهی می شود که هر کس با خودش همسایه می گردد. این انسانیت که از تعریف آن عاجز ماندیم و از بمب شیمیایی اعصاب سر در آورده، دنبال تصویر لنگ و لوچی رفته که از جدال با خودش در امان بماند. اما این خلاء انسانی نه ناگزیر ست و نه تغییر ناپذیر. مخاطره ی بی خطر وجود ندارد. این همه ی ماجراست.
جهانی که در آن انسانها در کوره سوزانده می شوند دیگر جایی برای خلوت معصوم و تک افتاده و اندیشه در ذات های جاودانه و از جهان بریده ندارد. این اگر قساوت قلب و سکوت در حد شراکت در جرم و مجاز دانستن ش نیست پس چیست؟
او می خواهد از این هراس بگوید. از هراسِ آگاهی. از جرئت خود را در معرض چنین دادگاهی گذاردن.
از پروای گفتنِ این که: ای برادران، این خدایی بود که من آفریدمش، این خدایی بود آفریده ی آدمی، دست پرورده جنون آدمی.
برادرانم، باور کنید! این تن بود که از تن نومید گشت..
این تن بود که از زمین نومید گشت..2

این ها را که می نوشتم یادِ چشم های آن دخترک روی تخت بیمارستان بودم که به چشم های کورِ دوربین نگاه کرد گفت: اسد من زنده ام.
تو نگقتی این روزها چه می کنی؟ اگر پاسخ ت هست.

فدا
بیست و ششم آگوست دو هزار و سیزده.
--
1- کافکا، قصر
2- نیچه، چنین گفت زرتشت

۴ نظر:

آگالیلیان گفت...

اینجا ایستاده‌ام، پایم بر زمین و سرم بر آسمان، از کمر گسسته‌ تا آسمانم به زمین آید که زمینی که به آسمان رود دیگر جای ایستادن نیست.

ناشناس گفت...

جایی در گذشته
هنگامه‌ای که از مواجهه با خود - خود انسان - ناتوان شدیم
دست به دست آفرینش دادیم
- خدایی آفریدیم -
با غرور و بهجت
به یکدیگر نشانش دادیم.
خلاقانه
پیامبرانش را بوسیدیم
چشم در چشم هم
ریاکارانه
- ما کجا و یارای یادآوری کجا.

هنگامه‌ای که از مواجهه با خود - خود انسان - ناتوان شدیم
برای خدا جنگیدیم
برای قدرت
برای سلطه
برای ایمان
از میلادی تا میلادی
از یهودا تا بامیان.
نشئه قدرت
خود را باختیم
دولت ساختیم
ملت ساختیم
سازمان ملل ساختیم
باورشان کردیم.
غمناکانه
باور کردیم به اصالت باورهامان.

هنگامه‌ای که از مواجهه با خود - خود انسان - ناتوان شدیم
هتاکانه
باور کردیم به صیانت باورهامان
زنجیر-به-دست
دست انداخته
به انسان
به کودک
به لاله
به خون
چونان ددی در شکار فریادی
و چه بیدادی و چه بیدادی.

هنگامه‌ای که از مواجهه با خود - خود انسان - ناتوان شدیم
فریاد زدیم؛
فریاد زد میم؛
- اشکسته و دلتنگ -
دل همچو دل میمک
قد همچو قد دالک.

مخلص

ناشناس گفت...

من مهدی هستم(بادی گارد ماکسیمیلیان) و بی نهایت از این متن ممنون هستم و بسیار از آن استفاده کردم و لذت بردم؛ باشد که شاعران ورشکسته همکارت باشند و پادشاهی تو برقرار بماند- دو هفته است به ایمیل ام دسترسی ندارم و نتوانسته ام وظایف دوستانه را بجا بیاورم؛ عذر می خواهم ولی این کار را به زودی انجام می دهم-
یک شاعر روس را تازگی ها شناختم که گفته است:
" پلیس، اداره ی باشکوهی است
میعادگاه من و حکومت!"
شعر خوبی است به نظر من. نشان می دهد که پارانویا حدومرز ندارد و هنوز امید هست.

Alireza Ghaffari گفت...
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.