۱۵ مرداد ۱۳۹۲

نامه ی پنجم | به میم


عزیزم

از آنجا باید رفت. تو می گویی کسی که به انگشت اشاره جایی را نشان می دهد و خودش را بیرونِ آن کجا می گذارد اسیر مکان ست. یک جور زبان بازی ست این طور استدلال کردن. یک جور فریب ست. این طور اگر باشد که حتی ساختِ جمله ی تو هم اسیر زبان ست و زبان اسیر منطق و اسیر تاریخ و اسیر قدرت و اسیر هزار سرکوفت آشکار و نهان. 
یک جایی بالاخره باید ایستاد. نه یک جور ایستادن روی سطح، که روی موج! یک جور بالا را پایین افتادن. اما آن خلسه و رخوتِ اکنونی ما دورتر از دریاست. کنج و عنکبوت ش بیشتر به ما می ماند. چشم به هم می زنیم وسط معرکه ی آن دیگرانیم. صدا صدای ما نیست. دست دستِ ما نیست. خشت، خشتِ ما نیست. به خودمان می آییم دیوار کجی رفته بالا. جمعیت اطراف ش. از جمعیت و شمار، هراسیده و رنجور راه را بر می گردیم. یاد مخدوش ست. یک جور خاطره داریم از نکرده ها و نبافته ها و نبوده ها. یک جور یادِ غافل داریم از کرده ها و شانه های خالی که گرده مان توان کشیدن ندارد. 
یکی از رفقا می گفت مشکل ما شفاهی بودنِ ما ست. به نظرم شفاهی بودن و مستاصل بودن و مستعجل بودن یک ربط هایی با هم دارند. این کتاب ها ربط شان با زندگی ما چه بوده رفیق؟ انبوهه ی جملات متصلب، رگ های فهمیدن را می ترکاند. یکی باید بتواند قطعات را به هم مرتبط کرده و تعامل شان با امروزِ زیسته مان را بر ملا کند. ما بیشتر از آنکه شفاهی باشیم، حفظی بوده ایم. یعنی خطرِ کتبی بودن ما را می کشاند سر همان راهی که می خواهیم نرویم. یا کسی به جای ما برود. یا راه رفته ی دیگری را به نام خود بزنیم. 
حتی همین ما هم مشکوک ست. معلوم نیست ما کدامیم. چشم ِ ما هم را نمی شناسد. چون زندگی  نکردیم. یک جور زندگیِ یکان یکان، بی هیچ پیوندی و نجوایی. اتفاقا وقت آن ست که اگر از جاهایی می رویم، که به قول تو مسموم ست، جایی بسازیم نه برای اینکه در هویتِ تازه ای بغلطیم و نردبان همان و نامیدن و نامیده شدن همان و محتوا پوچ و منوال همان سابق. جایی ساخته باشیم که گم نشویم. بدانیم دیگری در انزوای انتخابی اش چه ایده ها دارد. چه ربط و فصل ها مشترک اند یا منفصل اند. اینها مبهم اند چون نمی شود جز در این ابهام راه گشود. رفتن کورمال کورمال ست. به اینها که هم می دانند هم می توانند هم بیشمار اند هم پیروز ند نمی شود امید داشت.
خلاصه اینکه رفیق جان، کتاب خواندن، پشتِ ایده های این و آن سنگر گرفتن دشمن ما را عقب نمی نشاند. خودمان را مرعوب می کند و افلیج. ما سلاح مان کجاست؟ ما خشم مان کجاست؟ ما ایده های زنده بگورمان کجاست؟ اینجا در زبانِ دیگری که زندگی می کنی چه تجربه کرده ای؟ چه خوانده ای؟ تاریخ و زبان ما در چه نسبتی با این زیست واقع ست؟ ما هزار کار داریم و تباهی مان را سر گذاشتیم. این همه گفتی شمار! بشمار ببین چند نفر مانده اند. گورستان را سر بزن. لب مرز را سر بزن. توی پستو را سر بزن. 
دیشب جای ت خالی بود. روبروی ساختمانی نیم ساز نشسته و تا می شد نوشیدیم و هوار زدیم. آخن یک آخ دارد و یک نون. چشمی خیره توی انحنای نون. این شهر را دوست ندارم. بی معنا تر از این هم ممکن ست؟ میخواهم در زبان دیگری فکر کنم. این جورِ ناجورِ رنجوری که ما بدان دچاریم درنهایت تنها هوار ست. هوا نیست. هوا شدن چطور می شود رفیق؟ 
امتحانات طورِ متجاوزی دارند روزها را می جوند. گاهی دندانی نشان شان می دهم. گاهی از آن دیسیپلینِ نیمی درس نیمی عشق راضی ام. گاهی ایده ها متواری اند. گاهی چشمکی به کتاب ها می دانم باید یک نظمی پیدا کنم. که نظم همان نوسان ست. همان موج که اول می گفتیم. 
خیلی پراکنده گویی کردم مثل همیشه.
طالب گفته بود: لب چو آلودی به می بسیار می باید کشید | کاسه گر دریا بود سرشار می باید کشید
و آنجا ش که می گوید:
هر زمان صد ناله می باید کشید و جمله را | از گلوی مرغ آتشخوار می باید کشید.
این طور.
خبرهای خوب دارم در نامه ی بعدی. 

فدا | میترا، ششم آگوست دوهزار و سیزده 

۴ نظر:

Alireza Ghaffari گفت...
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
تقی گفت...

علیرضا، مهربانی کلماتت را میتوان با تصوری از چهره آرام و متین ات بهم گره زد و لذت برد از حضور چنین رفیقی! حق داری، چرخش زبان در دهان میترا و تراوشات فکری اش، عین هوا است! مهر ات برقرار باد پسر خوب!

ناشناس گفت...

فدای علیرضا که مرا به خودم باز می نمایاند. می رساند. هوا بدیهی نیست. هوا از هم نفسی می آید. از هم فکری.
--
تقی جانم.. فدای محبت و توجه ات. و بودن ت.

mana-ravanbod گفت...

آفرین
چه نامه‌ای