۱ مرداد ۱۳۹۲

عزیزتر از جان


عزیز جان، من دلایل بسیاری دارم که تو نباید مرده باشی؛ از طرفی هم قرائن بسیاری هست که نبودنِ تو را بر زندگیِ من آوار می کند؛
حوض خانه ی شما کوچک بود، برای آن وقت های من بزرگ؛ هر بار می گفتم عزیز، آبش می کنی؟
مخالفت نمی کردی، آدمِ نه گفتن نبودی، خصوصآ به آن صورت که دست می کشیدی روی انحناش و به یاد آباجی می گفتی: همه دَنه؛ یعنی همه چیز رو می دونه؛ 
توی آن حوض که آبی بود و گوشه هاش لب پر شده بود پاهام را نگاه می کردم که پیر می شدند؛ بیرون می پریدم؛ سنگ های حیاط داغ بود. تا خود اتاق جای پاهام روی کاشی ها می ماند. 
کاشی ها طرح های پیوسته ای داشتند که یک بار ازت پرسیدم: عزیز؟ کاشی ها را باید یکی یکی نگاه کرد یا چهارتا چهارتا؟ و نشان ت دادم دایره ی کاشی به نیم دایره ی کناری وصل ست؛ تو می گفتی بسته به دلت چهارتایی می بینی یا یکان یکان؛
حصیر آویزان بود از حیاط که آفتاب گلهای ایوان را نخشکاند. بادبادک می خواستم درست کنم از چوبهاش می کندم. نور می افتاد توی ایوان معذب می شدم اما حصیر کجا می شد پیدا کرد؟ خانه ی خودمان که زیر زمین بود و نوری نداشت چه برسد به حصیر.
خانه ی تو بزرگ بود و تو در تو؛ اتاق بالا، اتاق پشتی، اتاق ته حیاط. آن انتها، پشتِ پرده وسائل برقی ِ آقا جون بود؛  یک تلویزیون مرده که قاب نداشت و جسدِ رادیویی که جای بلندگوهاش خالی مانده بود و باد تنها صدای گوش ش بود. از بین آن همه سیم و لامپ و جعبه ابزار، من پیچ گوشتی دوست داشتم؛ حرکتِ دوارش را، و آنطور که دایی دستش می گرفت و اوستا طور می چرخاند.
از آقا جون عکسی نیم برهنه مانده بود شبیه کشتی گیر ها و آن عکسِ شمایل ارتشی با عینک کائوچویی؛ و البته دکمه های طلایی لباس نظامی ش، که نگه شان داشتی بودی؛ اما من در ازای عکس برگردانِ چند فوتبالیست بخشیدم. و کلی هم قصه سر هم کردم؛ حتی وقتی سراغ شان را گرفتی، گفتم توی شهر دکمه گم شد؛ تو می دانستی برخلاف تصور کودکانه ی من شهر دکمه نامتناهی نیست؛ شهر دکمه ظرفی سربسته ست که وقت خیاطی برای آنکه سرگرم باشم بهم می بخشیدی.
نمی شد توی دست و پای تو نبود. خانه رفت و آمد داشت. رادیو روشن بود و چند زن دور بساط سبزی نشسته بودند و تعریف می کردند. احوال عباسعلی، مسئول مخزن آب محل، عمو غدیر میوه فروش، خانم کرمانشاهی، عمل قلب اکرم خانوم و بچه های صِدی خانم، همه و همه آن جا معلوم می شد.این همه قصه را پس بگو از کجا بلد بودی. زندگی می کردی. همسایه داشتی؛ خبر داشتی.
صبح ها می رفتیم شیر می خریدیم. صف می ایستادیم. بعد خانه را تمیز می کردیم. بعد دوش می گرفتیم و کیسه می کشیدی م. آنقدر اینکار را کردی که به نظرم سفیدی افراطی پوستم را مدیون توام. بعد می رفتیم روضه. روضه توی خانه ای بود که یک حوض آبی وسط ش بود که مجسمه ای داشت که آب از دست هاش می ریخت. زن های بزرگ و غمگین کتابچه ها را دستشان می گرفتند و سرهاشان را عزادار این طرف و آن طرف تکان می دادند. دستمال کاغذی دست به دست می شد. من نمی دانستم بردارم یا نه. اگر بر می داشتم باید گریه می کردم. بر نمی داشتم هم یعنی گریه نداشتم و این بدتر بود. گفتم عزیز؟ من گریه نمی کنم عیب دارد؟ نون پنیر و میوه نباید جایزه بگیرم. نه؟ سقلمه می زد که یعنی نگو. این وقت ها باید ساکت نگاهش می کردی.
می زدیم بیرون از روضه و حالا وقتِ شام پختن بود. وقتِ عصر های تابستان بود. وقت بلال بود که بچه های محل درست می کردند و آب نمک های خیلی شور توی سطل های پلاستیکی. وقتِ جوی های پر آب بود و فوتبال و دعوا مرافه های من که نمی خواستم همیشه دروازه وایستاده باشم.
تو می دانستی من اجازه ندارم این همه بی موالاتی کنم. مراقبم بودی و می گذاشتی؛ خیلی چیزها عیب داشت و عیب مون نمی کردی. نماز نمی خواندیم عیب داشت اما زور بلد نبودی. یک بار کلاس اول بودم گفتم عزیز جان عیب دارد سواد نداشته باشی. روی ت را برگرداندی؟ گستاخ بودم؟
قرار شد یادت بدهم. کتاب فارسی جهاد سوادآموزی خیلی سخت تر از دانش کلاس اولی من بود. هنوز هم امتحان های ثلث اول را نداده بودم. اما روزنامه های دور سبزی را که باز می کردی وقتِ پاک کردن، عینک ت را که هل می دادی عقب می گفتم، عزیز دورِ حرف ِ "م" خط بکش. و تو محل نمی گذاشتی. یا وقتی از مدرسه بر می گشتیم می گفتم عزیز جان اگر در و دیوارها را نخوانی سواد دار نمی شوی؛ اینها را مامان به من می گفت و من به تو. تو عزیزتر از آن بودی که نگذاری مامانِ تو باشم. با تو آدم رها بود. بالاخره سواد دار شدی و من هم جایزه ات یکی از مدادهای صورتی و دفتر یادداشت محبوبم را بهت هدیه دادم. شاید هم می خواستم بفهمم تو را بیشتر دوست دارم یا آن دو تا را. بعدا هر دو را به من برگرداندی. اما روزی که دفترچه تلفن ت را با دستخط خودت نوشتی یادم نمی رود. من مهم بودم. مهم شده بودم. آنقدر که فکر می کردم دیگر ما بدون هم زندگی نخواهیم کرد. گم نخواهیم شد. سواد، کلمه بود. 
یک روز گم شدم. رفته بودیم، صابون داروگر خریده بودیم. هیکل ها درشت بودند. پیدا نمی شدم. زنها سیاه بودند. تو هم چادرت سیاه بود. بسیار شده بودی و من تنها تو را می جستم.
پیدایم که کردی خیلی ترسیده بودیم. از آن به بعد چادرت را سنجاق می کردی به آستینم.
خیلی گذشته از آن سالها. من با تو شوخی داشتم عزیز جان. یادت هست شپش ایپدمی شده بود؟ توی مهد همه گرفته بودند. توی موهام را جوریدی. لباس تنم کردی. توی راه گفتی مبادا به آقای سلمانی بگویی سرت شوره دارد ها؟ تا روی صندلی نشستم، گفتم آقا؟ تو هل شدی. از توی آینه اشاره کردی که نه! گفتم آقا سر من تمیزِ تمیزست نه؟ آقاهه هم با تعجب گفت بله که تمیز ست. 
تمام راه برگشت من پیروز بودم چون توانسته بودم سر به سرت بگذارم. تو می خندیدی و این همه ی شادیِ تمام ناشدنیِ ما بود.
خانه ی شما سفره ها طولانی بودند، مثل رختخواب ها که طولانی بودند. ما زیاد بودیم. کنار هم ردیف می خوابیدیم و شبها وقتی دایی جنگ ورزش را می دید و مطمئن می شد ما خوابیم. ویدئو را روشن می کرد و فیلم می دید. ما هم یواشکی نگاه می کردیم. اما رحم نداشت و همه ی صحنه را جلو می زد حتی خودش هم نمیدید. گرچه من فکر می کردم خودش قبلن دیده که با این آرامش می زند جلو.
وقتی همه ی نوه ها جمع بودیم توی حیاط بازی می کردیم. بارها زدیم آن شیشه های زیرزمین را شکستیم. هر بار محمود بیچاره را به جای من دعوا می کردی. توی حیاط یک درخت پرتقال بود و چند بوته ی گل سرخ، با نعناهایی  که بعضی هاشان بنفش بودند و تلخ. می توانستم آش برگ درست کنم، بی آنکه دعوایم کنی. بین برگ ها می نشستم با خودم حرف می زدم.  تا شب.
شب ها حیاط پر از سوسک می شد. دستشویی ته حیاط بود. هر بار می آمدی با من. حتی وقتی بزرگ بودم و مامان می گفت حق نداری بترسی. محبت تو از قدِ من همیشه بلندتر بود. 
جوان که شدم عاشق بودم. می گفتی این شیطنت هات خطرناک ست. بعد قصه ی انقلابی گری های دایی محمود و مامان رو تعریف می کردی. حاشا که من عبرت گرفته باشم. می خندیدی و می گفتی حالا سر خودش داری میاری و می فهمد من چه کشیدم.
گفتم دارم می روم. گفتی برو نقشه را بیاور. گفتی کجای نقشه آلمان ست؟ نشان ت دادم. ایران را هم نشان دادم. گفتی خط بکش. کشیدم. گفتی دوره، نیست؟ 
برگشتم، توی خانه ات نبودی. روی تخت بیمارستان. شش ماه هم نگذشته بود. قرار نبود. سخت شد. روزهای آخر را نمی نویسم. نگه اش داشتم توی چشم هام.
عید شد. پشتِ پنجره ی آی سی یو آخرین عکس را از تو گرفتم. پرواز کردم که بیایم امتحان بنویسم. فردای پرواز، تو هم پریده بودی.
بهار آن سال کودتا شد و راه برگشتنِ ما را سوزاندند. حالا همه ی اینها را گفتم که بگویم تو بدون من نمی توانی رفته باشی. همانطور که من بدون تو نمی توانم مانده باشم. همه ی حقیقت این ست. می خواستم همین را بگویم. جعدِ موهات، تن سفیدت، و دست های قشنگِ حنایی ات را می بوسم.
بیست و سوم جولای دو هزار و سیزده
--
پانوشت: اینها خاطراتِ من اند، رنجور و شادانِ توامان اند. مثل خاطرات خودِ شما. نوشته ام چون نشانِ آن شهری که در آن زندگی کرده ام و در آن بالیده ام دارد از پیشانیِ من و شهرم هر دو، زدوده می شود. چاره ندارم جز اینکه به یاد بیاورم. مادربزرگ، زنِ مهربانِ همه ی قصه های تاریخ نیست. زنی ست که من به یگانگی می شناسم ش و نمرده ست و نمی میرد و تکثیر می شود؛ در من. با من؛

۵ نظر:

ناشناس گفت...

"مادر که می میرد
دیگر نمی میرد"
عزیز هم

Alireza Ghaffari گفت...
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
Kasra گفت...

بچه که بودم پدربزرگم خونه‌‌یی داشت تووی محله‌ی قره آغاجِ ِهمین تبریز که حالا به من برگشته بعد این همه سال. خونه قدیمی بود با پنجره‌های بزرگ دری‌ی لچک دار و دورتادور اتاق. شب‌ها تووی اتاق آقاجون می‌]خابیدم من. از همون موقع‌ها کابوس می‌دیدم و به گریه بیدار می‌شدم هر شب. بعد هر شب آقاجان بود. لحاف گرمش بود کنار پنجره‌های بزرگ و ماه تمام و دیوانه و غوغای باد تووی درخت‌ها بود و شب‌های سرد و تب‌دار تبریز. منو می‌ذاشت لای پاهاش. لحاف رو می‌کشید تا زیر چونه‌م، و برام بوستان می‌خوند از شیخ. امی و بود و مکتب نرفته. خودش خونده بود گلستان و بوستان رو و خوندن یاد گرفته بود. بعد ازینکه دیگه سراغ حجره‌ش توو بازار نمی‌رفت و بازنشست شده بود، یه روز که داشته حیاط یه خونه‌ی دیگه‌ش که خالی‌ و متروکه بوده رو تمیز می‌کرده قلبش وایساده، با صورت افتاده توو فرغون و مرده. جنازه‌شو گذاشتیم توو قبر. سبک شده بود. بابا یکبرش کرد رو به قبله و در گوشش خوند. بعد روش خاک ریختیم و یکی قرآن خوند و همه گریه کردن. من گریه نکردم. نمی‌دونم چرا. بعدش ازون خونه ترسیدم. از رخت‌خابش که همیشه تا شده بود زیر همون طاقچه. از حیاطش که دیگه تووی درختا و علفای هرز غرق شده بود. خونه رو فروختن. برگشتیم اصفاهان. همچی عوض شد. من بزرگ شده‌م، هنوزم گریه نکرده‌م هنوزم کابوس می‌بینم و سعدی می‌خونم. این طعم خاک اما نمیره از توو دهنم هیچوقت.

تکراری گفت...

سلام. مبارز کوچک، یا مسافر کوچولو. مثل ستاره های دنباله دار شدی. گاهی میای و از دور میبینمت و میری دوباره تا هزار سال بعد و اینقدر لهجه ات خارجیه که هیچی از قصه هات نمی فهمم.
این بار اما، نوشته ات بوی اطلسی میداد، ممنون ستاره دنباله دار که سری هم به مدار کوچک ما زدی.

شهاب گفت...

از بس قماش دامن دلدار نازک است
دستم زکار اگر نرود کار نازک است



http://www.wikipg.com/show_poem/41141/%D8%BA%D8%B2%D9%84%20%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94%20%DB%B5%DB%B0%DB%B5%20%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D9%84%20%D8%AF%D9%87%D9%84%D9%88%DB%8C