۲۷ تیر ۱۳۹۲

نامه ی چهارم | به میم


» حیوان وحشی شلاق را به زور از چنگ اربابش می رباید و خودش را شلاق می زند تا مگر ارباب شود؛ غافل از اینکه این وهمی بیش نیست که زاییده ی گرهی تازه در شلاق ارباب ست؛ - فرانتس کافکا

میم عزیز

پروکروستس در اساطیر یونانی، راهزنی ست که هر غریبی  را که به دستش می افتاد، بر تختی می خواباند و آن قدر می کشید یا پاهاش را قطع می کرد تا به اندازه ی تخت گردد. حالا به نظر تو آیا تصادفی ست که پلیس که دراصل به معنای شهر ست حق دارد با مباشران و نهادهای هم پیمان ش، همان انضباط را قانونا با باتوم و چماق حاکم کند؟ 
تو می گویی که تصادفی نیست اما سرشتِ اجتماعی اندیشه یکپارچه ست؛ به باور من این همبسته گی تنها شاهدِ آن ست که جامعه و سلطه به وحدت رسیده اند.  سلطه ست که زور و انسجام و مازادِ خودش را به آن کلِ اجتماعی وام می دهد و آنها را با هدف صیانت از خویش، قدرت و بقا به میانه ی میدانِ تقسیم کار می کشاند.
"کلیت" از این پس، جایی می نشیند که دست به کارِ ادغامِ جزء می شود؛ سلطه در چشمِ آن کل، همان خِرد ست. خردی که حالا به فعلیت رسیده ست. خردی که هر آنچه را که نشانِ "دیگریت" و "غیریت" دارد به محاق می برد؛ خردی که هیکلِ زمخت و همسان سازش را مقابل پیکرهای منفردِ پراکنده می نشاند و یک به یک شان را می بلعد و هضم می کند؛
می گویی حتی این روایت هم اسیر همان خرد ست و می ماند. شاید هم درست بگویی؛ اما شاید باید سرنای تاریخ را از سر گشادش بزنیم؛ شاید باید آن تاریخی را بخوانیم که نه تنها از نظرگاه مغلوبان نگاشته شده، بلکه  آن چیزها را بیابیم که در احاطه ی فرادست نمانده اند و کناره ی راه افتاده اند. آن زوائد و نقاط کوری که از این دیالکتیک تن زده اند.
درست ست که در حافظه ای که درگیر تقسیم کار ست، جایی برای یادِ وحشت نمی ماند اما بوده اند آن ها که از ولایتِ تام و تمام دیگریِ بزرگ شانه خالی کردند و برغم اینکه اجازه ی این خل بازی ها را نداشته اند، در برابر این همسازی و قدرت تمامت خواه ایستادگی کرده اند. بیرونِ این گردونه چه کسانی ایستاده اند؟ به پروست اشاره می کنم، به کافکا؛  آیا آن جهانِ آفریده ی کافکا در محاکمه در قصر را بیاد می آوری؟ حالا آنجایی ایستاده ایم که مرزِ غالب و مغلوب چندان مخدوش ست که نه قدرت از جماعت هراسی دارد و نه جماعت از قدرت.
این وحشت، این چهره ی توتالیتر که ما را به اتم های یکسان و مشابه فروکاهیده در جهانِ "ترین" ها نسبت نزدیکی با آگهی های تبلیغاتی دارد. جهانِ بی زیانِ مصرف و سرگرمی، همان قلمرو وحشتِ روحی ست؛ همان جهانِ ملال و روزمرگی؛
یادت هست که وقتی پدر آه کشید و گفت این چیزها  را در سربازخانه های تیفوس زده می شد دید، خدا را شکر که وحشت گذشته ست، دکتر کافکا با صدایی آهسته گفت: نگذشته، وحشت مشغول جمع آوری نیروست تا با لشکرآرایی بهتر، حمله ی جدیدی را آغاز کند. 
حالا همان جایی هستیم که اصل، اقتدار ش را از دست داده و بدل خطابش می کند که" تویی که زیر نگاه منی، منم که لگامت را بدست گرفته ام،حضورِ آغازین ت را، ارزش آئینی ات را، وجود تاریخی و تاریخت را، در یک کلام "هاله ات" را از تو سلب کردم"؛ 
از آنجا که مادرِ کلیات، زبان ست، حالا هم که این سطر ها را می نویسم می دانم اسیرِ آن م که ذاتا استعاری ست. شاید واقعن به جای این نوشتن باید به چشم های خواب زده ی هم نگاه کنیم دوست من. شاید نگهداشتِ وحشت و یادِ سوگبارش و کنکاش در مصداق های روزمره اش یگانه کاری ست که باید در آن تداوم داشت؛
زیاده حرفی نیست. 
از بیرون خبری ندارم. می دانم که در شهر، شبِ ایران برگزار کرده اند که ایران را بشناسانند و شب افطار هم. به نظرم ما هر چه با هم گفته ایم گزافه بوده. نامه را دور بریز. تا برسیم به وقتی هوراس گفت جرئت داشته باش عقل ت را به کار ببری؛ که بعدش سوال کردند: چه را می توانم شناخت؟ بعدتر ها کسانی پیدا شدند به مرجعیت این عقل ابزاربین تردید کنند. آنقدرکه بگویند دانش همان قدرت ست.  تا آنجا که پروژه ی احاطه طلبیِ آنچه روزگاری روشنگر می دانستند، افشا کنند؛ هزاره ها راه ست. ما حتی ابتدای راه را هم نجسته ایم. نیافته ایم. در جهانِ بی پرسش همه چیز مجازست. هیچ کاری دلالتی ندارد. نوستالژی، ناسیونالیسم، عادت، هویت سازی های موهوم، حکم می رانند. آنجا، آن طرف، بیغوله، این طرف بیهودگی و بازتولید و اصرار بر آن؛ 

فدا | میترا
هجدهم جولای دوهزار و سیزده
-
پانوشت: درود و چشمک به والتر بنیامین، تئودور  آدرنو، فرانتس کافکا، گوستاو یانوش و البته مارسل پروست؛

۳ نظر:

ناشناس گفت...

نوشتم کاش می شد آدم عاشق کارش بشود. اگر بشود چی می خواهد که ندارد؟

غبطه می خورم میترا، کاری داری که عاشقش باشی، حداقل برای نصف روز...

Alireza Ghaffari گفت...
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
ناشناس گفت...

واقعا عالي ست- من صدبار اين را شنيدم-