۲۱ تیر ۱۳۹۲

تام پین | نوشته ی هاوارد فاست


» هیچ چیز مبتذل تر از آمیختنِ مبحث انقلاب آمریکا با جنگ استقلال آمریکا نیست. جنگ استقلال آمریکا به پایان رسیده است. اما وضع انقلاب آمریکا چنین نیست. برعکس تنها پرده ی نخستین این نمایش بزرگ تمام شده است. - بنجامین راش، 1787

داستانِ "تام پین" داستان مردی ست که می گوید هر جا آزادی نیست، آنجا میهن من ست؛ مردی که در جواب فرانکلین که از او می پرسد چه می نویسی پاسخ می دهد: آنچه آدم نمی تواند بگوید، آنچه آدم جرأت ندارد بر زبان بیاورد؛
فرانکلین او را به آمریکا می فرستد اما می گوید ش که به حال خودت غصه نخور، جهان پس گردنِ تو محکم تر از دیگری نزده ست.
تام پین مردی ست که لاتین نمی داند اما یک جمله را به لکنت بیان می کند: faber est suae quisque fortunae / هرکس معمار بختِ خویش ست؛ مردی که می داند امیدِ رستگاری و گریزی وجود ندارد. 
داستان برای ما از آنجا می آغازد که سواری از روستا می گذرد: کسی از پنجره سر بیرون می کند می پرسد: باز هم باید پول داد؟ و جواب می شنود: این بار باید جان داد.
- متفرق شوید [ آیا این فرمانِ همیشه ی پلیس های تاریخ در گوش شما هم طنین دارد؟ ]
- دهقانان غریدند؛ 
- یاغیان پستِ لعنتی اسلحه هاتان را زمین بگذارید؛
این صاف و پوست کنده جانِ کلام بود. آنها یاغی به شمار می رفتند؛ اندیشه ای در سر پرورانده بودند که آزاد باشند و به دلخواه خویش زندگی کنند. این فکرِ ظریف و رویاگونه ی آزادی که هزاران هزار سال ست انسانهای پاکدل با آن کلنجار می روند، ناگهان در چمنزار دهکده ای در لکسینگتون به اوج بیرحمانه ی خود رسیده بود.
- دهقانان همچنان غریدند، و نه تنها اسلحه هاشان را زمین نگذاشتند که یکی از آنان آتش کرد.
تام پین یکی از آنان هست و نیست. اما تنها کسی ست که تا به انتها به کسی کینه نمی ورزد جز خودش. و از خودش مدام می پرسد: من که ام؟ انقلابی که لاشه ی مردگان را می شمارد؟
فرانکلین گفت: ما باید نیرومند باشیم و این اصل مطلب ست، نیست؟ همین که به حد کافی نیرومند شدیم، حکومت سر عقل می آید؛ نیازی به جنگ نیست؛ هیچ وقت نیازی به جنگ نیست، جنگ بد است؛ 
پین اما با خودش می اندیشید: " مثل این ست که کسی بگوید نمک شور است"؛ تمایز این دو از همین مکثها نمایان ست. شما را یاد چیزی می اندازد آیا؟ 
پین می پرسد: آیا ما استقلال نمی خواهیم؟ می گوید من حتی وقتی کودک بودم احساس می کردم که بعضی چیزها نباید آنطور که هست باشد. و همین که دیدم دیگران همه ی آن چیزها را پذیرفته اند، خیال کردم من دیوانه ام و شیطان در جلدم رفته ست. آیا می توان بر شالوده ای پوسیده، بنایی مستحکم ساخت؟ 
فرانکلین پاسخ می دهد: آدم های پیر انقلاب به پا نمی کنند؛ 
اما حتی فرانکلین هم می دانست که درست و نادرست وجود دارد؛ درست آن بود که هزاران سال پادشاهان بر مردم فرمانروایی کنند، برای مردم خرده پا درست بود که زجر بکشند و جان بدهند، بردگی چنان درست بود که نیازی به زنجیر نبود؛
با این اوصاف همانطور که راش به پین گفت: انقلاب فنی ست که ناچاریم بدون پیشینه ی تاریخی بیاموزیم. ما پیشاهنگ این راهیم، بدین سبب چنین می لغزیم؛ سابقه ای نداریم، تنها یک نظریه داریم که می گوید قدرت در دست توده های مسلح ست. من از آرمان ها، از درست و نادرست، از خوب و بد، حتی از اخلاق صحبت نمی کنم. چون همه ی اینها در تحلیل نهایی اصطلاحاتی بیش نیست. ابزار کار همان قدرت ست و بس.
پین هم آهسته و دردناک به همین نتیجه می رسید.  او مجبور بود چشم هاش را باز نگه دارد و نومید نشود؛ آنها مردمان آزادی بودند اما با بردگان چند نسلی بیش فاصله نداشتند. در این پیکار، ناله و گریه و نوحه سرایی زیاد بود و برای تسلیم و رهایی پی بهانه می گشتند. افراد منظمی نبودند. سربازان خوبی نیز هم. چه بسا بعد از مدتی کوتاه فراموش شان شود برای چه می جنگند و تفنگ هاشان را دور بیندازند. او اینها را به یاد می آورد؛ 
پین همه را به چشم دیده بود؛ پیشه ی جدیدش را تازه داشت می فهمید؛ فنِ انقلاب؛ نخستین کسی بود که کاربرد انقلاب را یگانه دلیل زندگانی خود ساخت. قدردانی مردم را دیده بود و طریقت قدرت یابی آنان را؛ رهبران انتصابی آنان را؛ شهروندانی که کسب و کارشان جنگ نبود، با این حال مردم را به ضدِ دشمن بسیج می کردند، عوامل ضد انقلاب در جرسی و پنیسیلوانیا را که جسته و گریخته سر بر می کشیدند، تجزیه ارتش به نیروهای متخاصم و .. دیده بود؛ و نیز میهن پرستانی را که برای فروش خود به بهترین خریدار سر از پا نمی شناختند؛
در میانه ی مسیر زندگی اش وقتی از فرانسه سر در آورد، روبسپیر که خود را انسان دوست می خواند به پین گفت: 
- من از مردمم چون همه ی خواستها، زخم ها و دردها و رنج هایشان را حس می کنم، شما هم روزگاری از مردم بودید، شهروند پین، نه؟ 
 پین در جوابش گفت: من شکم بند می دوختم، پینه دوزی می کردم، دکه ی جولا را جارو می کردم، و برای هفته ای دو پنس در کثافت غوطه می خوردم ولی نمی گویم از مردمم؛ 
این جواب را روبسپیر هرگز فراموش نکرد.
خواننده ی روایت زندگی تام پین هم هرگز نمی تواند فراموش کند که نویسنده ی "عقل سلیم" سالهای آخر عمرش را به انزوا و تردید و طرد گذراند و مردم شریفِ روزگارش حتی تاب نیاورند که او در زمینی نا متبرک بیارامد. سنگ مزارش را خرد کردند؛ و بعدها ماجراجویی استخوان هایش را هم به انگلستان برد تا به نمایش بگذارد، و استخوان ها جایی در انگلستان ناپدید شد. 
بدین قرار برای پین پس از مرگش نیز جهان، روستا بود؛

- لینکِ دانلود کتابِ " تام پین | نوشته ی هاوارد فاست، ترجمه حسن کامشاد

۲ نظر:

تکراری گفت...

یادت بخیر میترا،
مبارز کوچک، حالا بزرگ شدی، و بلدی حرفهایی بزنی که من نمی دیگر نمیفهمم. دلم برایت تنگ شده، بسیار، و هنوز وقتی از سر کوچه تان می گذرم، تو را می بینم در آن خاطره ای که هرگز برایت تعریف نکردم.
نمیدانم، این هوای تهران است، حدود انقلاب، آزادی، این طرفها، که آدم را کودک نگه میدارد، یا سرنوشت مضحک من است که تمام همبازی هایم، و دوستانم، و فرزندانم، و همه همشهریانم را از کودکی تا بزرگسالی بدرقه کنم و خودم همین جا، توی گهواره ام بنشینم و خیالهای رنگی ببافم.
شاد باشی خاطره

ناشناس گفت...

خاطره ها خالی اند تکراری.
خاطره ها غمگین اند.
خوشا خیال های رنگیِ خودت؛

ما که آواره ایم.