۱۱ تیر ۱۳۹۲

نامه ی یکم | به میم

یار ساغر کشیده منتظر ست
شهر دل را 
ز انقلاب بر آر. 

عزیزم،  

ترجیع بندِ همه ی نامه های اخیرت این ست که واقعیت یک چیز ست و خیال چیز دیگری. دوستِ من، اگر قرار بود آرزو را به قامتِ واقعیت ببریم تا اندازه شود که دیگر کدام تقلا؟ من نه به آرزو مشکوکم و نه می خواهم که کمترین شباهت و همسانی بین واقعیتِ متجاوز و آن میلِ سرکش ببینم. آن انقلاب از دلِ ذره ذره مقاومت و آفرینش، صبوری و تداومِ همین روزمره زاده می شود. اما از آن فرا می رود، خودش را نفی می کند، سر می کوبد به جریان ش. نمی گویم بیرونِ این واقعیت واقع ست، که نیست. اما همدست و ساکتِ آنچه هست نیست. حتما داری می خندی. بخند اما فریب آن ست که آدم فکر کند می تواند آرمانش را توی متن بنشاند یا در میتینگ ها صدا دار کند به گوشِ خودش و دیگران برساند. آرمانِ آدم اگر ضدیت با تبعیض و نابرابری و مقابله با سیطره ی قدرت مسلطِ سرمایه ست باید از آنجایی که ایستاده شروع کند. از روزهاش، از کاری که مجبور ست انجام دهد، از اوقات فراغت ش. از روابط انسانی اش. این مقاومتِ زندگی شده فقط می تواند به هم افزایی از مرزهای تنِ یک فردِ تنها فرا برود. جز این نخواهد بود. یادم هست که ه گفت: بهم پیچیده بودیم، بوسه و آغوش؛ در زدند، گفتم: که؟ گفت: کارگر مان آمده خانه را تمیز کند. ه اضافه می کرد که آن وقت خیلی چیزها فرو ریخت. بوسه هم ماسید. بر آن شبه چهره ای که در کتابِ چهره ها بلندگو دستش گرفته بود نظریه می بافت. 
همین ست که سبکِ زندگی ِ همه ی ما بی تعارف موید تفکر ماست. ادعای ما همیشه جای دیگری ست. آدم نفرت می کند از فضاهای موهومی که دست همه را گرفته آورده وسط صحنه ی نمایش و هر کس مشغول خودش و نهایتا مشغول بی آبرو کردنِ دیگری ست. ما هر روز از دیدنِ خودمان در آینه شرم مان نمی شود. برعکس زیباترینِ صورت هامان را می گذاریم و می لولیم آن میانه. 
می گویی چرا مدام بر می گردم او را می خوانم. او را می خوانم چون عاشقانه ها برایش نوشته ام. و می خواهم بدانم چه چیزی مرا تا قربانی کاهید و آن مفاهیم که ابزارِ مبتذلِ ارتباط که نه - شبه ارتباطِ مجازی - ما بودند کدام ند. ادبیات، فلسفه، تاریخ، زبان؛ آدم های متن هامان را یک به یک نجات می دهم. کتابها را آزاد می کنم. زبان را سخت از دست داده ام. نمی دانم دیگر کدام واژه چه معنایی دارد. حق می دهم که شاید بگویی دارم زیاده روی می کنم. و این حساسیت به وسواس می ماند اما ما جز واژه که ابتدا بود و اصل چه داریم برای نجات؟ ضمن اینکه این آدم ها هرکسی نیستند. این ها که کتابهای کم تر خوانده شده جمع می کنند، می نویسند، می خوانند، و مازادِ زندگی روزمره دارند برای چالش، مهم اند. رفتارِ عاشقانه شان، در قبال دیگری معناساز ست. این طور نیست که بگویی تصادف بوده این همه و سوء تفاهم ست که هر رابطه ای که می سازی بر باد می رود.
گمان نمی کنم از میان بودگی بتوان چیزی آفرید. عشق و سیاست برای من در سرحدات شان واقعیت دارند. نه آن واقعیت که می گوید در زمینِ ممکن بازی کن تا نبازی. من آن باختِ هزار باره را نمی دهم به بردِ تضمینیِ تقلیل یافته. درگیرم؟ هستم. آن بودنِ شنا کردن بی خیس شدن را نمی خواهم. 
حتی همین خطوط را هم باید انداخت بسوزد. آنقدر من ش می خواهد به خودش اشاره کند و در عین حال خیلی معلوم نباشد که حد ندارد. وضعیتِ ما مصداق آدم هایی ست که تا سر در گه فرو رفته اند و می گویند هان نگاه کنید دست هامان بیرون ست. این را رو به جمعیت می گویند. همان جمعیتی که مسموم ش کرده اند، همان جمعیتِ مسموم؛  خارج وجود ندارد، هر کجا بروی فقط عمر تلف کرده ای در این بیغوله؛ 
با همه ی این ها، یک جور نارضایتیِ فاعلانه و حساسیتی دست ناکشیدنی که چشمِ آدم را از آن خیره ی خلا نگیرد، می تواند آخرینِ امید به محاق نرفته باشد. نمی دانم چیزی هم هست یا نه، ضمانت همانطور که می دانی نیست. آن میل کجاست که بخواهد زندگی اش را قمارِ این چنین تداومی بکند؟ 
قبل از اینکه بخواهم اصلا چیزی بگویم باز هم به شعار افتادم به قول تو و آن رویا. رویایی که از آن شانه ی عمود بر چرخ دنده برآمده. 

بگذار با تو بلند فکر کنم، مرا از خودم برهان دوستِ من؛ 
فدا،
میترا | دوم جولای دو هزار و سیزده؛ 

۶ نظر:

Armin Niknam گفت...

آفرین

ناشناس گفت...

خوب!

رکسانا گفت...

میترای عزیزم

من تازه امروز تونستم بشینم سر لپتاپم و نوشته‌هات رو بخونم. این نوشته آخرت پر از تصویرهای به‌یاد‌موندنی بود:
تصویر واقعیت متجاوز و دست‌های بیرون گه رو خیلی دوست داشتم.
جالب این بود که با اینکه معلوم نبود مخاطبت کیه، نوشته‌تو به‌تنهایی (بی مخاطب خاص) هم حرفش رو تونست بزنه

رکسانا گفت...

راستی آدرس وبلاگ خودمم یادم رفت برات بنویسم:
http://labyrinthofmemory.blogspot.ca

آدرس ایمیلتو هم که رو ورق نوشته بودم، گم کردم. برام دوباره بنویس

ناهید گفت...

میترای عزیز سلام.
نامه نویسی را همیشه دوست داشتم و همزمان با این خارش ذهنی که من هم باید نامه نویسی را شروع کنم با نامه نوشته های شما آشنا شدم.
نامه های شما را از ساند کلود شنیدم و اینجا اومدم تا با بانویی که اینقدر پر مغز مینویسه تبریک بگم.
اینقدر هوشمندانه کلمات را به کار گرفتی که کمتر خواننده یا شنونده ایی رضایت میده اون را به یکبار رها کند.از اون متن هایی که باید چند بار خونده بشه،مزه مزه بشه و در نهایت میبنی تو هم ردهایی از گفته های این نویسنده در زندگی داری.
فقط منظورتون از شانه ی عمود بر چرخ دنده را متوجه نشدم.

لبت خندون و دلت شاد.
منتظر نامه های بیشترت هستم:)

ناشناس گفت...

درگيري خوبه من كه يك سال ميشه همه چيز رو باختم، سعي كردم به قول تو مسلط باشم اما اين راه امثال ما نيست گويا. كاش خوابت /م تعبير ميشد و ناگاه به جزيره سر ميزدي