۹ خرداد ۱۳۹۲

گریه - ۱۹۵۷

«گریه» یا همان فریاد نام اثر درخشانِ میکل آنجلو آنتونیونی ست که در سال ۱۹۵۷ ساخته شده ست؛ فیلم داستانِ مردی ست بنام آلدو و رویارویی او با فقدانی بنام ایرما. داستان از خبرِ فوت شوهر ایرما آغاز می شود؛ ایرما دستپاچه و نگران به محل کار آلدو در پالایشگاه می رود و با گریه از آنجا می گریزد. آلدو از بالای برج تقطیرِ پالایشگاه پایین می آید و به دنبال ایرما می رود. در نهایت پس از تقلای بسیار ایرما خبر مرگ شوهرش از یک سو و تصمیم ش برای ترک آلدو از سوی دیگر را با او در میان می گذارد. آلدو وضعیت را نمی فهمد. آشفته و پریشان به دنبال ایرما می گردد، می خواهد بداند آن چه کسی ست که ایرما را از او گرفته. می خواهد ایرما به خانه برگردد. سیلی به گوش او می زند و همه چیز تمام می شود.
حالا باید از شهر برود تا فراموش کند. سوار گاری به شهر و سوسوی چراغ هاش نگاه می کند دختر شش ساله اش را همراه می برد. آوارگی آغاز می شود از شهری به شهری. به سراغ معشوق قدیمی اش می رود. اما دوام نمی آورد. ایرما از او نگذشته ست. شهر را باز هم ترک می کند.
وضعیت وخیمی دارد. نه کاری، نه سر پناهی و نه عشقی. میانه ی راه مشغول کار موقتی می شود. دخترش بیرون دبستان بچه ها را تماشا می کند که توپ شان بیرون میله ها می افتد. دخترک دنبال توپ می دود که وسط خیابان افتاده و ترمز ناگهانی ماشینی آلدو را به جان می رساند؛ می دود دنبال دخترکش؛ سر ش فریاد می کشد که مگر نگفتم مراقب باش وقتی از خیابان رد می شوی و سیلی به گوش او می نوازد. و چندین چشمِ کودکان دبستانی این نواختن را شاهدند. دخترک در امتداد جاده می دود. از پدر دور می شود. در سیاهه چندین مرد خمیده ایستاده اند. یکی دندان ندارد. یکی زیر چشم هاش گودی غریبی دارد. یکی می خندد. پیرمرد دستش را دراز می کند سمت دختر. دختر بغض می کند و صدادار گریه می کند. پدر می دود. دخترک را در آغوش می کشد.که گریه نکند.
دوباره راه می افتند این بار میان مسیر با زن بیوه ای که با پدر پیرش زندگی می کند و پمپ بنزینی را اداره می کند آشنا می شوند. پیرمرد با دخترک زنده می شود. با او کودکی می کند سرود می خواند و کمتر می نوشد. زن به آلدو علاقمند می شود. کم کم تصمیم می گیرد شرِ پیرمرد و دخترک را از زندگی دو نفره اش با آلدو کم کند. اما دیر می شود. در خرابه ای مشغول معاشقه با آلدوست که دخترک حینِ بازی ناگهان خودش را مقابل آن دو می بیند. سنگ هایی که در دامن ش جمع کرده یکی یکی از دستش می ریزند و دوباره در امتداد جاده گم می شود.
 آلدو می داند که نمی تواند دخترک را در این آوارگی سهیم کند؛ یادِ ایرما می افتد. دختر را پیش او می فرستد. سوار اتوبوس ش که می کند. می دود. از پنجره به دختر می گوید: پدرت یک روز بر می گردد رُزینا، پدرت تو را خیلی دوست دارد رزینا. پدرت نمی داند چرا تو را ترک کرده ست رزینا. از پدرت چیزی با مادر نگو.
آلدو سرخورده تر از پیش به راه ادامه می دهد این بار با فاحشه ای آشنا می شود و مدتی هم با او سر می کند. اما آلدو برغم همه ی شرافت ش برای کمک به زن، او را ترک می کند. زن گرسنه ست و چاره ای نیست. این را آلدو بالاخره می فهمد. یا نمی فهمد و به راه خود می رود. ما نمی دانیم. یک نام را او مدام تکرار می کند:ایرما.
به شهر خودش باید برگردد. به دخترش. و به ایرما.. بالاخره با هر سختی به آنجا می رسد. زندگی پشت پنجره با کودکی جدید در دستان ایرما در جریان ست. به برج تقطیر می رود. پله ها را یکی یکی طی می کند. همان بالای همیشگی می رسد. صدای ایرما را از پایین می شنود که صدایش می کند: آلدو. آلدو حالا دیگر روی زمین افتاده ست. آخرین چیزی که می شنویم فریادِ ایرماست؛ 

هیچ نظری موجود نیست: