۲ خرداد ۱۳۹۲

ایدئولوژی

بر اساس ماتریالیسم فلسفی یکی از وظایف ذهن آدمی بازتاب دادنِ واقعیت خارجی است. ذهن انسان خود جزئی از طبیعت است و آن را به خوبی منعکس می کند؛
از سوی دیگر بر اساس نظریه زیربنا و روبنا، ذهن تنها توجیحاتِ سلطه و استثمار را که در قالب ایدئولوژی ظاهر می شود منعکس کرده و وظیفه ی انعکاسِ معرفت شناسانه ی آن تحت تاثیر این عامل مخدوش می شود. پس انعکاس واقعیت خارجی توسط ذهن، به این ترتیب خصلت ایدئولوژیک به خود می گیرد، به این معنی که تصویر واقعیت خارجی و اجتماعی در بازتاب های ایدئولوژیک ذهن همچون عدسی عکاسی به شکل وارونه ظاهر می شود. به نقل از مارکس: " در همه ی ایدئولوژی ها، به طور کلی انسانها و شرایط آنها وارونه به نظر می رسند، همانند آنچه در تاریکخانه ی عکاس مشاهده می کنیم"؛ منظور این ست که علت  به عنوان معلول و معلول به عنوان علت ظاهر می شود یا بعبارت دیگر روبنا به عنوان زیر بنا جلوه می کند؛ در برخی شرایط اجتماعی، اینگونه وارونگی در همه ی حوزه های زندگی انسان اتفاق می افتد؛ در اقتصاد بازاری و  پولی، علت و معلول وارونه متجلی می شود. مارکس در کتاب سرمایه این قضیه را در مورد کالا مطرح می کند به این معنی که کالا نمونه ای از وارونه سازی علت و معلول است: کالا محصول کار است اما اقتصاددانان فرض می کنند که کالا اساسِ فرآیند کار ست. در نتیجه کالا از کار مستقل محسوب می شود. انگلس منازعه میان طبقات را بعنوان نمونه می آورد. منازعه میان طبقات در شکل وارونه اش به صورت منازعه میان اصول سیاسی آشکار می گردد.همچنین اصول حقوقی جلوه ی وارونه ی واقعیت اقتصادی ست یعنی بازتاب واقعیت روابط اقتصادی به صورت اصول حقوقی ظاهر می شود؛ در نتیجه حقوقدان تصور می کند که با اصول از پیش تعیین شده ای سر و کار دارد حال آنکه اصول صرفآ بازتاب اقتصاد است. مذهب و فلسفه نیز به نظر انگلس مثالهای دیگری از ایدئولوژی اند به این معنی که ارتباط آنها با ساخت اقتصادی کلآ فراموش می شود. آیا این وارونه سازی اختیاری ست یا ضروری؟ 
در این خصوص مارکس و انگلس پاسخ های متعارضی می دادند. آنها در مواردی تاکید می کردند که وارونه گری امری غیرعادی و ناآگاهانه ست و انسان از تولید ایدئولوژی توسط خود آگاه نیست: " اگر در کل ایدئولوژی انسانها وارونه به نظر می رسند، این پدیده ناشی از فرآیندهای حیاتِ تاریخیِ آنهاست، همچنانکه وارونه شدن اشیاء در شبکه چشم ناشی از فرآیند حیات فیزیکی آنهاست"؛ تصویر واقعیت در ذهن انسان وارونه می شود چون واقعیت خود معکوس است. ایدئولوژی به عنوان آگاهی وارونه ناشی از وضع اجتماعی و سیاسی موجود است زیرا این وضع موجود، خود جهانی وارونه است، زیر بنای واقعی فی نفسه منتاقض است:
"این واقعیت را که زیربنای مادی در مقابل خود قرار می گیرد، و حوزه مستقلی در آسمانها ایجاد می شود [یعنی ایدئولوژی]، تنها با این حقیقت می توان توضیح داد که مبنای مادی، خود متشتت و متناقض است"؛
از سوی دیگر مارکس و انگلس در خصوص ماهیتِ "ایدئولوژیک" اندیشه های انسان نظر متعارضی نیز عرضه کرده بودند. بر اساس این نظر، وارونه سازی واقعیت از جانب انسان اختیاری ست یعنی عملی عمدی و از روی فریب یا برای توجیه است. به نقل از ایدئولوژی آلمانی: "اندیشه های طبقه حاکمه در هر عصری اندیشه های حاکم است...آنها به عنوان طبقه، همچون متفکران و مولدین اندیشه ها حکومت می کنند و بر تولید و توزیع اندیشه های عصر خود سلطه دارند"؛ مارکس و انگلس از بخشی از طبقه ی حاکمه سخن می گویند که وظیفه اش تولید توهمات است؛ این بخش منافع طبقه ی حاکمه را به جای منافع عمومی جا می زند. همچنین در ایدئولوژی آلمانی از چگونگی تکوین ایدئولوژی کاذب سخن گفته می شود. طبقه حاکمه به اندیشه های خود کلیت می بخشد و آنها را چون تنها اندیشه های عقلانی و معتبر جلوه می دهد. ایدئولوژی کاذب مبتنی بر ایجاد توهمات آگاهانه و فریب است: "هر چه [آن اندیشه ها] بیشتر به عنوان اکاذیب محکوم شود و کمتر شناخت را اقناع کند، با جزمیت بیشتری ابراز می شود و زبان جامعه هر چه بیشتر فریب آمیز و توجیه گرانه می شود"؛ 
---
- نقل قول ها از : The German Ideology (New York, 1960) P 14,39,40

هیچ نظری موجود نیست: