۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۲

اسکندر و سمندر در گردباد - غلامحسین ساعدی

» چهار ساعت یا بیشتر از چهار ساعت که تمامِ شهر زیر پای بادهای عمودی لگد کوب می شد، همه جا تاریک شد. گردبادهای ریز و درشتی مثل فرفره، از این و آن گوشه به هوا بلند می شد همچون چاه های پشت و رو شده در یک قطر ولی با اندازه های مختلف، که بعد از ده ها متر فوران، مثل چتر باز می شد و آن وقت، انواع و اقسام نخاله و زباله سقف آسمان را می پوشاند. روزنامه، لنگ کفش، پیرهن های پاره که باد در آستین شان افتاده بود، ظرف های کائوچویی، سطل های حلبی پوسیده، دستکش های پلاستیکی، کیسه های پر زباله که گاه در آسمان منفجر می شدند و از درون آنها، پوست هندوانه و پوست پیاز و پوست سیب زمینی همراه با مقداری سیاهی، هر کدام راهی را در پیش می گرفتند. کلاه های جورواجور، دستارهای رنگ وارنگ که مثل نواری باز می شدند و مثل جاده های متحرک به هر طرفی می رفتند و در تقاطع هم قرار می گرفتند و بهم دیگر می پیچیدند.
بطری های شکسته و فراوان کتاب که با صدها و هزاران بال، خود را به این طرف و آن طرف می زدند و جایی برای پایین آمدن پیدا نمی کردند. لقمه های نیم خورده که از دست بسیاری گرفته شده بود، لباس های فراوانی که از روی بند لباس ها کنده شده بود، نوارهای زخم بندی چرکین و سنگین از اشیاء نا مشخص دیگری مثل تابوت، یک مغازه ی شیک از جا کنده شده، قایق های سبک پر از جوانان که مدام به هم می خوردند و از هم جدا می شدند و گاه بهم می پیوستند و به شکل پرنده ی غریبی در می آمدند و آنگاه ضربه ای آنها را از هیئت غریبشان در می آورد و مطلوب ترشان می کرد. گوسفندانی که هیچ وقت بال نداشتند و پرندگان بسیار بدهیبت و بی بالی که تیز پروازی را بدان جا می رساندند که از میانِ آن همه اشیاء، راهی به جای ناشناخته ای باز می کردند، و بعد انواع و اقسام اجسام سنگینی که می شد آن را تراکتور یا یدک کش یا ماشین آلات قراضه و پوسیده در قبرستان های اطراف شهر فرض کرد، همه در حرکت بودند و نعشِ هزاران هزار یاکریم و کفتر چاهی و یا دست آموز یا مرغ های خانگی بدبخت که نمی توانستند از بال شان کمک بگیرند و خروس های گردان برافراشته ی دست به گریبان با این گردبادها، به خیال شان به جنگ دیگری می روند که آنچنان در مقابل طوفان پرهای گردن برافراخته بودند و همراه با آن ها فراوان طشت و بادیه ی مسی را که بی وجودِ هیچ انگشتی روی آنها ضرب گرفته شده بود. گاه اندام های آدمی، دستی که بچه ای را به بغل نامرئی فشرده بود یا چرخی از یک موتور که از جا کنده شده بود و بعد درخت های کوچک و بزرگ، همراه با بساطِ دست فروشان که دکه های پوسیده شان را با زنجیر به آنها بسته بودند. مبل، صندلی، چیزهای ریز و درشت که گاه به یک طبل می مانست و گاه به یک زیرسیگاری چهار ساعت تمام این چنین سیاهی و سفیدی از آسمان آویزان بود. 

» داستانِ " اسکندر و سمندر در گردباد" از غلامحسین ساعدی، بهار هزار و سیصد و شصت نوشته شده که سطور آغازین ش را در بالا خواندید؛ به گمانم این گردباد، آن چشمِ خیره - آن قطره ی مذاب و سیال چون جیوه ی زنده - که از درونِ لوله اسلحه می پایید شان، آن کوچه که فاصله می انداخت و دوستی شان را ممکن کرده بود، آن دلقک با نخی که به خشتک ش وصل بود و می خندید و دهانش باز می شد، آن موشِ کوکی، ... هیچ یک تصادفی پرداخته نشدند؛ بهار هزار و سیصد و شصت و گردبادی که سمندر و اسکندر را در خودش می بلعد، بر شانه ی هم سوار ند. ساعدی آدم را از ظرافت و دقتِ توصیفات ش به غبطه می کشاند؛

هیچ نظری موجود نیست: