۱۹ اسفند ۱۳۹۱

سفر به نهایت شب

و حیاتِ ما یکی سفر است
در زمستان و به شب
و گذرگاهِ خود را در آسمانی می جوییم
که در آن فروغی نیست.

- سرود گاردهای سوئیس  ۱۷۹۳
- ما و پدرامون از یک قماشیم، از اونا بد نگو!...
- حق با توئه آرتور، از این بابت حق با توئه. اون کینه ئی ها و توسَری خورها، اون زورتِپون شده ها، اون چپو شده ها، اون شیکم سفره شده ها و خاک تو سری های ابدی با ما از یه قماش بوده ن! اینو می تونی بگی! ما مردم اهل تغییر دادن نیستیم: خواه جوراب مون باشه، خواه آقا بالا سرمون، خواه عقیده مون. یام اونقدر دیر به صرافتش می افتیم که دیگه به زحمتشم نمی ارزه. ماها مادرزاد "وفادار" به دنیا اومدیم، تا دندمان نرم! سربازای مفت و پونصد، قهرمانای همه ی عالم، و میمون های ناطق، کلمه هایی که درد می کشن، ماها ملوسک های "شقاوت سلطان" هستیم. اونه که صاحابِ ماهاس! هر وقت عاقل نباشیم فشار میده.. پنجه هاش مدام خفت دور گردن مونه، حرف زدن مکافاته، اگر دل مون می خواد راحت بلمبونیم باید حسابی هوای کار خودمونو داشته باشیم... سر هیچ و پوچ آدمو خفه می کنه...این زندگی نیس..
- [...] من طرفدارِ نظم موجودم و اهل سیاستم نیستم. روزی هم که وطن ازم بخواد خونمو در راهش نثار کنم، حاضر و آماده م، فس فس هم نمی کنم.
[...] 
گلوله هایی که خیالِ کشتنِ آدم را دارند توی هوای گرم تابستان رشته های فولادی دراز رسم می کنند که همین جور بریز می آمدند بالای سرمان، در دو میلیمتری و شاید یک میلیمتری شقیقه هامان وِزّ می زدند.
فکر کردم - آن هم با چه وحشتی- که با این حساب، من تنها بزدلِ عالمم که لایِ دو میلیون دیوانه ی قهرمان و زنجیر گسیخته که تا نوکِ مو مسلح اند، بُر خورده ام: دیوانه های کلاهخود به سر، بی کلاهخود، بی اسب، موتورسوار، زوزه کش، ماشین سوار، هشپلک زن، تیر درکن، کلک چین، پرواز کن، به زانو، که چاله می کنند، رژه می روند، تو جاده ها شلنگ تخته می زنند، به گوزگوز می افتند، روی زمین چنان گرفتار شده اند که پنداری تو هُلفدانی دیوانه های زنجیری، تا در آن همه چیز را به ویرانی بکشند، آلمان را فرانسه را، قاره ها را، هر چیز را که نفس می کشد، از سگ ها هار تر ویران کنند، و به هاری شان بنازند (کاری که سگ ها هم نمی کنند)، صدبار، هزار بار، از هزار سگ هار تر و همانقدر تباه تر! تماشایی بودیم! درست و حسابی خودم را قاتیِ جهادِ سربسته ایی کرده بودم. این را درک می کردم.
آدم از وحشت بکر است، همانجور که از شهوت بکر ست. کی می توانست پیش از آنکه راستی راستی داخل جنگ بشود، همه ی این چیزهایی را که روحِ کثیفِ قهرمانی و پشتِ گوشِ فراخِ آدم ها ازش پر ست پیش بینی بکند؟ در حال حاضر من در این فرارِ دسته جمعی به سوی مرگِ مشترک، به طرفِ آتش، گیر کرده بودم.. از اعماق آمده بود و حالا دیگر فرا رسیده بود.
[...] تصمیم گرفتم همه چیز را بخاطر همه چیز به خطر بیندازم، به سیم آخر بزنم. اقدامِ نهایی. و سعی کنم که یک تنه، خودم تنها، جلو جنگ را بگیرم. دست کم در این یک گوشه دنیا که من بودم.
سرهنگ با نگاهی فولادی که به این شبحِ از گور گریخته انداخت، پرسید: - چه خبره؟ 
از دیدنِ این سرباز مفنگی سوار در آن وضع که سر و وضعش هیچ با نظامنامه نمی خواند و شکمش آن جور از ترس به تِرتِر افتاده بود، جناب سرهنگ حسابی جوش آورد. او چشم دیدنِ ترس را نداشت. اینش مسلم بود.
[...] 
و اما سرهنگ.- دلم نمی خواست بلایی سرش بیاید، ولی با همه ی اینها او هم مرده بود. اول یکهو از جلو چشمم غیب ش زد. یعنی انفجار از جا کنده بود پرتش کرده بود بالای خاکریز. یک پهلو چپانده بودش تو بغل آن سوار پیاده که خودش هم کارش ساخته بود. آنها دوتایی همدیگر را تنگ به آغوش کشیده بودند، عجالتآ و برای ابد. اما یارو سربازه دیگر کله نداشت. فقط سوراخی بالای گردنش بود که توش پولق پولق خون می جوشید. عین دیگِ مربا. سرهنگ شکمش سفره شده بود و قیافه اش جور نفرت آوری رفته بود توی هم. از قرار، ضربهه بد دردی به ش وارد کرده بود. - به جهنمِ سیاه! اگر با اولین گلوله فلنگ را بسته بود این بلا سرش نمی آمد.
[...] 
از خودم می پرسیدم: "نکنه حالا دیگه همه شون از دم مرده باشند؟" حالا که نمی خواهند هیچی از هیچی بفهمند، عملی ترین راه و بهترین راه برایشان همین ست که هر چه زودتر همه شان کشته بشوند. اینجوری قال قضیه زودتر کنده می شود... آن یکی دو نفری که زنده می ماندند، برمی گشتند سر خانه زندگی شان. شاید هم پیروزمندانه.

- گزیده ی ترجمه ی ناتمامِ احمد شاملو از "سفر به نهایت شب"، فردینان سلین؛ 
- نسخه ی انگلیسی کتاب را از اینجا بخوانید؛

هیچ نظری موجود نیست: