۶ اسفند ۱۳۹۱

داستان مادربزرگ

همه ی چیزها را به همان شکل که می شکوفند ببین
به ریشه ای بازگرد که از آن روئیده اند
این بازگشت به ریشه آرامش نام دارد.
- لائوتسو، دائو د جینگ، ۱۶

بگذارید کسی که مجلس آراست، کسی که مادر ست و نُه روز و نُه شب منتظر می ماند، پیدا شود. خاطره را احیا کنید، بگذارید کسی که مجلس آراست، کسی که دختر ست، با هر بار سر بر آوردن از زیر خاک بهار را احیا کند. مرکب پیش از آنکه خشک شود، پیش از آنکه به تمامی دست از نوشتن بردارد غلیظ تر از همیشه سرریز می کند.
(ترزا هک کیونگ چا)

چیزی باید گفته شود، چیزی باید گفته شود که پیش تر گفته نشده است و پیش ترگفته شده است. "زمانِ زیادی طول خواهد کشید، اما داستان باید گفته شود، هیچ دروغی نباید در کار باشد" (لسلی مارون سیلکو). زمان زیادی خواهد برد زیرا که زیستن نمی تواند گفته شود، و نه تنها گفته نمی شود: زندگی قابلِ زیستن نیست. اما فهمیدن، همانا خلق کردن ست و زیستن، موهبتی چنان عظیم که هزاران انسان از هر زندگیِ گذشته و حالی که زیسته می شود، بهره مند می شوند. داستان، برای زاده شدن، به تک تکِ ما وابسته است. به همه ی ما نیاز دارد. نیازمندِ یادآوریِ ما، ادراکِ ماست. و برای اینکه وجود خود را حفظ کند، لازم ست آنچه را که همه با یکدیگر می شنویم خلق کنیم. داستان یک قوم، داستانِ ما، مردمان.
ارسطو می گفت که شعر حقیقی تر از تاریخ است. پس داستان سرایی در مقامِ ادبیات باید حقیقی تر از تاریخ باشد. اگر برای با خبر شدن از آنچه در زمان و مکانی خاص اتفاق افتاده به تاریخ رجوع می کنیم. می توانیم برای مطلع شدن از نه فقط آنچه ممکن ست اتفاق افتاده باشد، بلکه آنچه در زمان و مکانی نامشخص دارد اتفاق می افتد به داستان متکی باشیم. عجیب نیست که در قصه های قدیمی داستان سرایان اغلبِ اوقات جزو زنان، جادوگران و پیامبران اند. 
حقیقت وقتی هست که خودش دیگر نیست. مجلس آرا، زن حکیم، گریوته، داستان سرا، فال بین، جادوگر. از مادران کبیر همیشه با عنوان الهه ی همه آبها، سرچشمه بیماری ها و شفاها، و حافظ زنان و زایندگان یاد شده است. اما محافظت کردن همانا سوزاندن است. چون درک کردن یعنی خلق کردن.
رها کنید آن را که مجلس آراست، فال بین ست. بگذارید تا پدید آورد، بگذارید تا طلسم زمان را که بر آن بسته و باز بسته شده است، بگشاید. (ت. هک کیونگ چا)
نخستین بایگانی ها یا کتابخانه های جهان، خاطرات زنان بودند، که صبورانه از دهان به گوش، بدن به بدن و دست به دست منتقل می شدند. گفتار دیده می شود، شنیده می شود، بوییده می شود، چشیده می شود، لمس می شود. گفتار ویران می کند، می زاید، می پروراند.در آفریقا می گویند هر گریوته ای که می میرد، کتابخانه ی کاملی ست که می سوزد و خاکستر می شود. (من آن را از سینه ی مادرم مکیده ام!) 
مادربزرگ عادت داشت پیش از آنکه داستانی را شروع کند دم بگیرد. من آن را از تو عاریت گرفته ام. از او و او که آن را از او عاریت گرفته است. از او و از او من سرچشمه های خود را به خاطر می سپارم، گرامی می دارم و نام می برم. نه برای اعتبار بخشیدن به صدای خود از طریق صدای مرجعی مقتدر (چون ما زنان چندان اقتدار و مرجعیتی در تاریخ ادبیات نداریم و زنان عاقل هرگز قدرتشان را از مرجعیت نمی گیرند) بلکه برای آن که خاطره ی او را زنده کنم و آوازی بخوانم. پیوند میان زنان و کلمه، میان خود زنان، در واقع کلمات برای اینکه تاثیر کاملی بر جای بگذارند، باید به طور آهنگین دم گرفته شوند، در فراز و در فرود؛
در این زنجیره و پیوستار، من چیزی جز یک حلقه نیستم. داستان من ام. نه من، نه مال من. داستان واقعا به من تعلق ندارد. لذت در بازگویی، لذت در بازتولید. هیچ تکراری هرگز نمی تواند همانند باشد. اما داستانِ من، داستان آنها، تاریخ آنها را با خود حمل می کند و داستان ما - به رغم اصرار ما در انکار آن- خود را به طور بی پایان تکرار میکند. این را باور نمی کنم. این داستان نمی تواند امروز اتفاق افتاده باشد!
هر ایما و اشاره، هر کلمه با گذشته، حال و آینده ی ما سر کار دارد. بدن هرگز از انباشتن باز نمی ایستد، و سالهای سال بر بدن من گذشته اند بی آنکه بتوانم جلودارش شوم. شفقت و کینه هایم توامان برایم آشنا و ناآشنا به نظر می رسند؛ من در آنها سکونت دارم، آنها در من سکونت دارند، و ما در یکدیگر سکونت داریم، بیشتر شبیه میهمان تا صاحب خانه. داستانِ من بی تردید، من ست؛ اما در عین حال، بی تردید، پیرتر از من ست. جوان تر از من، پیرتر از وجه انسانی شده ی ماجرا. غیر قابل اندازه گیری، محاط ناشدنی، و چنان عظیم که از هر تلاشی برای وجه انسانی بخشیدن به آن فراتر می رود. اما ما به همه چیز جنبه ی انسانی می دهیم و در این کار افراط هم می کنیم، چون تصویر ِ داستانی که پایانی ندارد، - نه پایانی، نه میانه ای، نه آغازی؛ نه توقفی، نه پیشرفتی، نه پس نه پیش، تنها جویباری که در جویبار دیگر، به دریای آزاد می پیوندد - تصویرِ "زنی دیوانه " است.« خیزاب های از بند رها شده ی بی صدایی»، به قول کلاریس لیسپکتور. ما از بلندی ها می ترسیم، از امور بی سر، از چیزهای بی انتها و بی حد و مرز می ترسیم، می ترسیم از اینکه بگذاریم ژرفای بی صدایی ها ما را در خود غرق کند. به همین دلیل ست که همواره با واژه ها خشونت می ورزیم: تا مواد وحشی و خام را رام و پخته کنیم، تا لایتناهی سرگیجه آور را به خدمت خود در آوریم. حقیقت معنایی ندارد؛ معنا را پشت سر می گذارد و از هر مقیاس فراتر می رود. حقیقت تمامِ رژیم های حقیقت را پشت سر می گذارد. از این رو هرگاه به گفتن و بازگفتن اصرار می کنیم، در واقع بر تکرار و بازآفرینی پای می فشریم.
اصرار می کنیم بر تقسیم داستان به تکه های کوچکتری که با ظرفیت جذب دهانهامان، ظرفیت رویت چشم هامان و تاب تحمل بدن هامان تناسب داشته باشند. هر داستان در عین حال هم یک جزء ست هم یک کل. کلی در کل. و همان داستان هماره در تغییر بوده است، زیرا چیزهایی که تغییر نمی پذیرند، رشد نمی کنند از گردش و اشاعه باز می مانند. مرده. زمان های مرده، واژگان مرده، زبان های مرده، بازگویی نکردن در فراموشی.

رسوب. سنگ دگرگون شده. بگذارید آنکه مجلس آراست فاصله خندق را با نَفَسِ خویش پر کند. بگذارید آن را که مجلس آراست تا بار دیگر نُه روز و نُه شب روی سنگ بنشیند. بدین گونه دوباره بایستاند، الئوسیس را. (ت. هک کیونگ چا)

- Grand ma's story, in Women, Native, Other: writing, Postcoloniality and Feminism, Trinh T. Minh.ha

هیچ نظری موجود نیست: