۳۰ دی ۱۳۹۱

میم

این ماه تیر هنوز تابستان تابستان تابستان. به پدر که میم می گوید جاده را می شناسد، پدر نشنیده می گیرد. کارخانه که پیدایش می شود گل های آبی اش خاموشند. صدای کارخانه می آید و بوی بد گوگرد. سردرد میم عین سردردِ آدم هایی ست که دفعه اول می آیند بی بیان. سردرد به همین زودی، تمام بیمارستان را ناخوشی را، جایِ خوش و خنک را می کند، رویا برای میم؛ رویایی با بیداریِ کابوس؛
کابوس یعنی خانه حالا، به خانه رسیده نرسید ملا منتظر است؛ و هر وقت ملا منتظر است خوب نیست، خوش نیست؛ 
هر چه بلا هست باید همین جا دفن شود. (کار ملا کار کفن و دفن، حرف ملا هم)
ملا می گوید و نمی گذارد میم اقلآ نگاهی به خانه بیندازد. اقلآ نگاهی به ستاره بیندازد که پیراهنِ نو زردش را پوشیده، زیباتر از هر کهربایی، عاشق گیسوان مشکی کودکانه ی نبریده حتی بخاطرِ مادربزرگ؛ نمی گذارد میم سلام کند به اسماعیل حتی؛ ملا، ملا. دستِ میم می لرزد، تنِ میم، توی دست مادر. مادر نگو بلای جان بگو حالا.
کاریت نمی کند.
نمی گوید میم می ترسد، نمی گوید دارد زهره اش می ترکد. این یعنی خوش آمد. این یعنی ای روز خوشتان دندان درد بگیرید.
درد یعنی صدای ملا. صدای دو رگه ی ملا. دلِ میم به هم می خورد. می خواهد بالا بیاورد. آب می آورند. مادر انگشترِ طلاش را می اندازد توی آب. آب ولرم را نه حتی از کوزه، - از شیرِ آب حتمآ- بخورد میم بدهند. دستِ سیاهِ ملا می رود طرفِ کیسه. چشم هم می گذارد میم. گوش می شود میم برای هر صدایی.
نترس بچه. هیچ نمی شود.
رنگ به روی میم نمانده، گم می شود، می شود مهتابی میم. دندان های میم قفل می شود با نفس ملا، یک چیز نرم لغزنده، پیچان، توی گردن میم جان می گیرد.
زنده ی زنده.
این جهان آه، یک مار بوده.
ملا می گوید. توی گوشِ میم می گوید. میم از وحشت نمی شنود. دنبالِ حرفِ ملا را نمی شنود. نمی شنود مادر چه می گوید. ملا چه می گوید. پدر چه می گوید. بعد، صدای احدی در نمی آید جز این پچ پچِ مدامِ ملا توی گوشِ میم. بعد این لغزنده ی توی گردن، کنارِ شاهرگ، روی استخوانِ شانه، ستونِ فقرات؛
و طول می کشد هی، طول می کشد. میم می ترسد تکان بخورد. لرزیدنِ دست هاش دستِ خودش نیست دیگر. هیچ کس هم هیچ طوری کمک نمی کند. میم هی سعی می کند دنبالِ سرِ این لغزنده بگردد توی ذهنش، رویِ پوستش. نمی تواند چشم وا کند میم از ترس. حالا تنها صدایی - اگر صدایی - که میم می شنود، همین لغزیدنِ این لغزنده روی پوستِ میم است. و تمام نمی شود، نه تمام نمی شود. با این صدا حالا غریبه، تویِ گوش میم. این صدای سَم.
این جهان آه یک مار بوده.
که چیزی از تنِ مادر - که دست های میم را گرفته سخت - به دستهای میم می رسد، به پوستِ میم می رسد، به تنِ میم، و دیگر نمی فهمد میم،تا. تا چشم وا می کند میم، بعد، خیلی بعد. می بیند افتاده روی این تخت. از مرگ برخاسته پنداری مادر کنارش و بچه ها دستش می اندازند و میم می بیند که دیگر دوست نمی دارد، نه مادر، نه یحیی، نه اسماعیل، نه حتی خواهر ستاره را. نه این آسمان حالا سیاه سیاه. و از غیظ، این کاسه را، این کاسه ی آب را که طاهر است و مادر تعارفش می کند، با دست پس می زند. به چهره مادر می پاشاند و ملا. بی که بترسد دیگر. با همان چیز توی گلوش، گرفته. نه به نرمیِ پوستِ لغزنده، نه به سختی تیغه ی چاقو. جنس همین ماه تابستانی. تیر؛

- میم | خواب نامه ی مارهای ایرانی، علی مراد فدایی نیا

» میم، پیراهنِ میم سرخ، صورتِ میم سرخ؛ میم بلند می گوید. بلندتر از قدش می گوید. به مرده ها و زنده ها دشنام می دهد میم؛ چشمی پیدا نیست توی چهره ی میم، چند انار شکفته ست صورتِ میم. چشم وا که می شود، خانه ی خشم، بسته که می شود، تسلیم، نه؛ با دهانِ مرده دهن وا می کند میم. عصر قبر است حالا، صدای سوخته توی گوشِ میم، هنوز در نیمه باز؛ میم چیزی گلوش را گرفته؛ 
می شود میم را یاد آورد؛ اما "میم" را باید توی دست بگیری و چند شبِ پشتِ هم با میم بخوابی و بیدار شوی تا زندگی ش کرده باشی؛ خیلی گشتم که دست کم پی دی اف ش را اینجا بگذارم که نبود؛ کتاب را بعد از امتحانات م اسکن می کنم اما علی الحساب آنها که هنوز می توانند به "انقلاب" بروند: "میم | خواب نامه ی مارهای ایرانی" ، علی مراد فدایی نیا، نشر ثالث، چاپ اول: هزار و سیصد و هشتاد و پنج؛

۲ نظر:

parhaam vaav گفت...

سلام،ابنجا را هم سر بزنید

http://www.paraan.blogfa.com/post-36.aspx

پرهام گفت...

سلام،اینجا را هم سر بزنید

http://www.paraan.blogfa.com/post-36.aspx