۲۴ دی ۱۳۹۱

شکوفه ی مشکی

جدا از ساقه های تپنده 
چگونه گل میدهد این شکوفه ی مشکی
عشق 
در عبور تابستانی
           بی تاب
                    از بهار اندام می گذرد
و چشم 
        آوازی از نگاه های نگفته می شود و
بر دودمان عریانی می ریزد.

باز شو
ای شکوفه ی مدهوش
بازشو.

می خوابد
          آواز
بر بلوغ گردن و گیسو
و در رگبارهای تپنده ی ساقه 
گل سرخ میتراود از شکوفه ی مشکی.
- اسفند چهل و هشت

» شعر از کتابِ فصل غلیظ گیسو، مجموعه شعرِ شهرام شاهرختاش انتخاب شده ست؛ اسماعیل نوری علاء توضیحِ خیلی ضروری در صفحه ی آخر کتاب نوشته است: 
چاپِ "فصل غلیظ گیسو" را شاهرختاش بعهده ی من گذاشت و به ماموریت سربازی رفت؛ کتاب نگاهی ست به زندگی در محیط نظامی، در غربت ماموریت؛ و بیاد آوری شکفتن شکوفه ی مشکی گیسوان کسی است که دوست می داری، بر ساقه ی باریک رگها و پی ها؛ و بازدیدی ست از خاطرات سربازی، از صبح شدن بر فراز برج کهنه ی پاسگاه، از آمدنِ مه و باران در لا به لای نیزه ها و از زندگیِ سربازی - و آنهمه محض توضیح؛ 

- قدردانِ دستانِ نوید دیده بان که کتاب را برایم فرستاد و نوشت: ای آمده از همیشه که خواهی رفت.. هر کجا ..؛ این بازنویسیِ  شعر و توضیح ش برسد به دست انوش که سرباز ست این روزها؛ نسخه ی الکترونیکی اش را از کتابخانه ی دو ِال می توانید اینجا بخوانید؛ آنکسی که از آنتی آرخئولوگی سخن می گفت، بدجوری حق داشت؛ حالا می شود دست کشید روی تنِ صفحاتِ کتابی از هزار و سیصد و پنجاه و سفر کرد به هزار و سیصد و نود و رسید به فصلِ غلیظ گیسو؛ به امروز که گلِ سرخ می تراود از شکوفه ی مشکی؛

۴ نظر:

تقی گفت...

میترای عزیز ممنونم از تصحیح و یا بهتر بگم، فراهم کردن امکان مناسب تری برای دسترسی به کتاب!

ناشناس گفت...

تقی عزیز، ممنون از خودت برای پیگیری هات؛ :) امیدوارم کتاب رو دوست داشته باشی؛

فریبرز گفت...

خفه ام می کند
این غبار
که سواری در پی ندارد
پس از سال ها شعرهایی خواندم از جنس شعر با تغزلی این جهانی. به راستی مهر و نشان همان سال ها را با خود داشت. سطر به سطر همه شعر بود. عاشقانه. عشقی انسانی . زمینی و زایا. من نه شاعر را می شناسم نه حتی نامی از او شنیده بودم. دوست داشتم بیشتر در باره او می دانستم. خسته نباشی و پاینده باشی

ناشناس گفت...

فریبرز عزیزم،

نشانِ آن سال ها، و راهی که می رفتند و می ساختند آنقدر محجور مانده که انگار باید برگشت به روزن های قدیم و از نو نگاه انداخت؛ شاید فقط این طوری می شود آنی ساخت که ربط ش را با تاریخِ زندگی شده اش حفظ کند و تداوم باشد در زمانه ی گسست های محتوم؛
خوشحالم اینجا می بینم ت رفیق جان؛ :)