۲۶ فوریهٔ ۲۰۱۲

اشک های تلخِ پترا فون کانت


Die bitteren Tränen der Petra von Kant - Rainer Werner Fassbinder - 1972
 » هانا شیگولا در مصاحبه اش با سوزان زونتاگ می گوید فیلمِ " اشک های تلخِ پترا فون کانت" در ده روز ساخته شد؛ می گوید پیدا کردنِ زوایای مختلفِ فیلمبرداری در یک لوکیشن به "دوِ استقامت" می مانست؛ می گوید کار سریع پیش رفت چون فاسبیندر قبل از فیلم برداری، در ذهنش آن را تمامآ آفریده بود؛
فاسبیندر همین قدر "تفاوت "ست که او می گوید و حتی بیشتر؛

۲۵ فوریهٔ ۲۰۱۲

پر

» من، مرغ سخت بال
در هوای حیرت به پرواز تن می‌دهم
و با اشتیاق - جانم
به دشت‌های خاک، چشمانم را می‌دوزد
و نور گفتگو در دلم خیال روشنی می‌شود - هوتن نجات

پای راستش می لنگید؛عصا داشت، عصبی بود وقتی پایش را می کشید روی آسفالت؛ بعدها یک بار وقتی از جلوتر دیدم ش، دیدم چشمِ چپ ش یک نقطه ای در آسمان را خیره ست؛ چشمِ من، چشمِ چپِ او را که نمی دید، دید؛ و من با قدم های تند دور شدم؛ باید دور می شدم نمی شد ماند؛ او هم پله ها را بالا رفت تا کبوتر هاش؛ من فکر می کردم شاید چشمِ چپ ش، کبوترهای گم شده توی آسمان را می پاید؛ یا شاید هم یکی از همان کبوترها برای چشم ش نقطه گذاشته باشد؛ اما این طور نبود؛ دندان هاش را نشانم داد یعنی که این طور نیست؛
من نمی توانستم در کوچه ی دوچرخه و بن بست بمانم؛ مامان نگران می شد؛ برای همین قرارِ ما روی پشتِ بام بود؛ می دانستم که او با آن پا، سخت بالا می آید؛ اما چاره نبود؛ می توانستم به بهانه ی پهن کردنِ رخت ها بیایم بالای پشتِ بام، کنار آن طناب که دستِ آدم را می برید - گلوی آدم را می برید - دستم را به گیره های رخت آویزان کنم؛ و منتظر بمانم؛ منتظر بمانم نفس نفس زنان بیاید بالا و عصایش در قیرِ تابستانیِ بام فرو برود؛
کنارِ کولرهای آبی نگاهش می کردم، بوی نم می رفت توی موهایم؛ کبوترهاش را پر می داد؛ همه را یک جا.. و صدای بال زدن شهر را ساکت می کرد؛
یک روز که غروب بود آمدم .. آمدم اما نبود؛ نه روی پله، نه روی پشتِ بام؛ گفتم شاید رفته کنارِ کبوترهاش بال هاش را باد کرده  تا گرم ش بشود؛ از آن فاصله توی تاریکی، حصیریِ خانه ی پرنده ها را جستم.. نبود؛ و من هزار بار پله ها را رفتم و پایم خورد آن گلدان حسن یوسفِ مامان را شکستم؛ و مامان گفت این دیگر قهر می کند، .. من گفتم نمی کند؛ اما کرد؛ و دیگر بنفش نماند، سبزِ توی مشتِ برگ هایش نماند؛ قهر بود ...؛
لج کردم؛ گفتم اصلآ من هم قهر می کنم، مثلِ خورشیدِ غروبِ حاشیه ی بام، مثلِ حسن یوسفِ مامان؛ اصلآ مثلِ خودش؛ رفتم توی دفتر نقاشی ام آن یکی چشم ش را هم کور کردم؛ لابد من را نمی دید که نیامده بود؛
بعد پشیمان شدم؛ گفتم بیا بیا چشم ت بشوم؛ بیا لای پیراهنم پنهان ت کنم؛ بیاورم ت توی اتاق با هم آشِ برگ ِ درخت و گل درست کنیم؛ بیا توپِ فوتبال ت را بیاور لوسترهای آویزان از سقف را نشانه برویم؛ زندگی بیرون نیست؛ مامان نگران می شود؛ حسن یوسف حتی قهر کرده ست؛ پس تو کجایی؟
پنجره باز بود وقتی این همه را توی گلویم خفه می گفتم؛ یکی از همان کبوترهاش که روی بال ش نشانه ی آبی کمرنگ داشت از پنجره آمد تو؛ نفهمیده بودم؛ باد پنجره را بست؛ در بسته بود؛ دیوارها سوراخ نداشتند؛ پرنده و من ترسیدیم؛ خواستم پنجره را باز کنم؛ کبوتر خودش را کوبید به درختِ کتابخانه؛ پر .. پر .. پر .. می ریخت روی سرم، عروس شده بودم؛ نشستم کنار شوفاژ و با قطره قطره های توی لوله های قطور ش زار زار گریه کردم؛ پرنده زندگی اش بیرون بود؛ مامان نگران می شد؛ من زندگی ام بیرون نبود؛ کوچه امن نبود؛ من قدم به پنجره نمی رسید؛ توی کوچه باد بود که پنجره ها را می بست؛ پرنده خانگی نبود با آنکه نشانه داشت؛ با درختِ کتابخانه دوست نبود؛ کتاب ها تیز بودند؛ و پرنده پر داشت که از دست بدهد؛ گفتم لخت می شوی؛ سرما می خوری؛ گوش نکرد؛ سرم را گرفتم توی دستم؛ قسم ش دادم؛ به این صدای پرپر که قطع نمیشد؛ قسم بلد نبود؛ مامان آمد دید من پر دارم؛ پرنده پر ندارد؛ اما پنجره را که هم قدِ خودش بود باز کرد؛ گفت پرنده برو؛ من نگران می شوم؛
بعد پر ها را جمع کرد؛ بالش ش می کنیم؛ نترس؛ می گذاریم زیرِ سرمان؛ .. من گفتم توی سرم صدا می آید؛ اتاقِ من را مثلِ اتاقِ پرنده ها حصیری کن؛ مربع مربعِ فلزی؛ گوش نکرد؛ می خواستم پرهایم را که حالا داشتم، باد کنم؛ توی سرما؛ می خواستم بروم ببینم نیامده باشد روی پشت ِ بام؛ بروم بگویم این پر ها که فرستادی توی خانه ی ما زیرِ سرِ بابا بالش شد؛ بابا اعصاب ندارد؛ ماشین مان را دزد برده؛ عصایت را می زدی توی سرِ دزد. کجا بودی؟ حالا بابا هر چه زیرِ سرش بگذارد هم خوابش نمی برد؛ باید دو شیفت کار کند؛ خانه سرد می شود؛ تو چه می دانی؛ تو کجایی اصلآ؟
نیامدی؛ اصلآ انگار نبوده باشی؛ یعنی من که نه آن چشم هایی که نبود را به یاد می آورم، نه آن عصایی که نداشتی را؛
اما صدا هست؛ صدایی که هنوز در گوشم مانده؛  پر زدنِ دسته جمعیِ هزار کبوتر در کاسه ی تنگِ سری که بوی خون می دهد... راستی وقتی آن گلدان حسن یوسف را گذاشتیم لبِ پنجره، گوشم را چسباندم به گوش ت؛ هیچ نگفتی؛ اما یادت بود؛ پرهایم را نشان ت دادم؛ گفتم مالِ آن پرنده ست؛ نه که گفته باشم ها؛ فقط نگاهت کردم؛ پلک ت را بستی با مکث که یعنی می دانم؛ و اشکِ گوشه ی چشم ت شور بود که بوسیدم؛ شوری بود که تمامِ شب را تا پنجره ات پر زدم؛ پر زدم با آن همه پر که داشتم و درد؛ و بوسیدم ت؛ و بوسیدمت..

- به الف - میم - را؛ که پر زدن، حرف زدن، و حسن یوسف را از او دارم؛

۱۷ فوریهٔ ۲۰۱۲

کارناوال

عکس: تصویری از کارناوالِ این روزهای شهرِ کُلن؛ فوریه 2012؛
» کارناوال که قرار بود به مثابه رویدادِ مردمیِ انتقادی در تقابل با جدیتِ فرهنگِ رسمی تعریف شود، و هنجارها و اخلاقِ حاکم را با حضورِ متکثرِ خود به چالش بکشد؛ و سرشتِ ناپایدارِ نهادهای حاکم را آشکار کند و مطلق بودنِ ارزش های مسلط را به رخ بکشد، این روزها در تقویمِ رسمی روزی را از آنِ خود کرده، و همه چیز حتی آن قهقهه، که قرار بود چهره ی کریه ما را به خودمان باز نمایاند و چهره ی دیگری را در ما ادغام کند، تا از مرزهای خود و دیگری فراتر برویم، امروز زیرِ نگاهِ خیره ی پلیس و فروشندگانِ هر روزه ی این جامعه مصرف زده،به جشنی توریستی تقلیل یافته ست؛ تا آنجا که این ازدحامِ حضور بعد از اتمامِ روزهای معینِ کارناوال و بعد از بازنماییِ هزار باره ی تمامِ مناسباتِ مسلطِ مبتنی بر تبعیض بار دیگر به زندگیِ رتق و فتق یافته ش باز می گردد؛ و همه چیز با همان ضرب آهنگِ پیشین به حیاتِ خود ادامه می دهد؛

۱۶ فوریهٔ ۲۰۱۲

خشم

L'argent - Robert Bresson 1983
» روبر برسون نازنین؛ جزئیات آدم را هلاک می کند؛ تو این هلاکت را آگاهانه مرتکب شده ای برای همین هم هست که در سرِ آن مرد هیاهو بود اما حرف نمی زد؛ توی دادگاه حرف نمی زد؛ توی رستوران حرف نمی زد؛ وقتِ دزدی حرف نمی زد؛ وقتِ کشتن حرف نمی زد؛اما با آنکه حرف نمی زد، و با آنکه نگاه هم نمی کرد ، صدا بود؛ مرد یونیفورم تن ش بود؛ چه وقتی کارگر بود چه وقتی مقیمِ زندان شد؛ و این همسانی، تفاوت ش بود؛ با آن بیرونی که صدا داشت، شلوغ بود؛ تکرار بود؛
پیرزن که آمد،دیر شده بود؛ ما نفهمیدیم؛ تو هنرمندانه با ضرب آهنگی که نمی دیدیم، با سگی بی قرار میان ِصحنه ای در آمد و شد، او را مثله کردی؛ و ما را.. و این همه را فقط تو توانسته ای برسونِ عزیزِ من؛

۱۵ فوریهٔ ۲۰۱۲

کار

 » آنتون چخوف در پرده ی چهارم از نمایشنامه دایی وانیا، راهِ برون رفت از بن بستِ ملال و تباهیِ زندگی را "کار" می داند؛ و مکث می کند که "ملال" و "بیکاری" مُسری اند؛
از این روست که وقتی همه رفته اند، دایی وانیا خودش را مشغولِ کاری می کند؛ و می گوید باید "کار" کرد؛ هر کاری ...؛

۱۴ فوریهٔ ۲۰۱۲

Michael Collins

Michael Collins -  Neil Jordan 1996
» "Our only weapon is our refusal".
--
» - Do you send a love note, Mick... with the flowers? What does it say?
- It says, "Leave us be!"
- Is that all? Not very romantic.
- You know what it says, Kitty? It says, "Give us the future. We've had enough of your past".
"Give us our country back..."to live in..."to grow in..."to love".

۸ فوریهٔ ۲۰۱۲

جغرافیای لکِ ه

گرگ و میش بود، زیرِ نورِ لاجونی که از پرده، روی دیوار جزیره ی آبیِ روشن ساخته بود، سیاهی دیدم؛ سیاهی چند ضلعی بود، و آرام از جزیره دور می شد روی سفیدی ساحلیِ دیوار و نزدیک می آمد؛ سرم را زیر پتو کردم که چشم هام را نجات بدهم؛ نفس کم بود آن زیر؛
صبح دیدم پتو روی چشم هام نیست؛ ترسیدم. سرم را برگرداندم از لبه ی تخت به آن سیاهیِ رسته از جزیره؛ جزیره نبود؛ خاکستری بود آسمان؛ دیدم آن سیاهی راه نمی رود از بس که پا ندارد؛ دیدم سیاهی، قبرِ آن عنکبوتی ست که چند شب پیش کشته بودم؛ این که روی دیوار مانده، زنده نیست، پاهای نازکی ست وامانده در خونِ سیاهِ عنکبوت روی سفیدی تابوتِ دیوار؛عذاب کشیدم، و معلومم نشد از کشتن عنکبوت یا از پاک کردنِ دیوار؛ دستم توی مایعِ پاک کننده داشت پیر می شد، و تن عنکبوت می رفت لای پرزهای پارچه و می پوشاندش؛ مرده ای که کفن را احاطه کرده بود؛ کفنِ سرگردان نمی دانست پس این تن کجاست که بپوشاندش؛ و من زیر لب چیزی می خواندم انگار وردی یا فاتحه ای؛ و می کشیدم روی پوست گچی دیوار؛
توی آینه حواسم پرتِ آن لکه ای شد که روی بازوم مانده بود، دست زدم؛ درد گرفت؛ گفتم بروم خودم را بشورم از این همه لکه؛ بوی عنکبوت و ماده ی شوینده می دهم؛ توی حمام فهمیدم خانه ی ما گورستانِ چهار کفشدوزک ست بعلاوه آن حشراتی که شبیهِ موشک های آمریکایی اند؛ با آن بالهای بلندِ سخت؛ البته من آن ها را نکشته ام؛ یعنی هر چه فکر کردم، یادم نیامد؛
داشتم لباس می پوشیدم تن م توی آیینه افتاده بود، سرم را بلند کردم دیدم تن م که دیوار نیست اما لکه دارد؛ سیاهی دارد؛ و نه یک قبرِ عنکبوتی، که جای جای ش قبر ست؛ قبرهای تیره ی خونمرده؛ نگاه کردم، نه اینکه نگاه کرده باشم؛با یک چشم با گردنی که نمی خواست قبرها را بگردد؛ دستم را کشیدم روی زبریِ خون های مرده ی زیر پوستم؛ و نشد، و نمی شد لمس ش کرد؛ برآمده بود و حرف داشت و سرخ بود چشم هاش؛ گفتم بپوشم چیزی؛ کفن نبود؛ لباس نبود؛ صدای بچه می آمد؛ از همان ها که توی بخشِ نوزادان می آمد؛ و خون لغزید از ران هایم چکه کرد روی زمین؛ زمین را کندم؛ زمین را عمیق کندم تا برسم به آن زهدانی که ندارم؛ بچه ای آنجا مرده بود؛ که نمی خندید اما لب داشت؛ و آبی بود پوست ش توی آن هزارتوی هذلولی خاک روشن و آرام انگشتِ شصت ش را توی ناف ش فرو کرده بود؛
از خانه فرار کردم؛ زمینِ کنده را خاک ریختم؛ خون ها و خون مردگی ها را شستم؛ رسیدم تا ساختمانِ کتابخانه؛ در ازدحامِ آدم ها ناگهان خیالم راحت شد؛ توی پالتوهای بزرگ و گرمِ آدم ها سنگر گرفتم؛ صدای اتوبوس می آمد با دهانِ باز خمیازه می کشید و چرخ هایش روی یخ سر می خوردند؛ منتظر بودم کتابخانه یک صندلی به من بدهد که بروم درس بخوانم؛ توی آسانسور بالا و پایین رفتم، جا نبود؛ گفتم بروم یواشکی جای زخم های مرده را ببینم؛ در توالت را که باز کردم دیدم هزار لکه را کسی بالا آورده به دیوارها به آن سنگ؛
جهانِ لکه های منتشر ست انگاری؛ بیرون آمدم؛ زنِ پیر، با آن موهای شکسته ی رنگ شده، و چروک های روی چانه ش آمد؛ آمد کنارِ من با آن چرخِ مواد شوینده که دستِ آدم را پیر می کند؛ با آن نایلون های پلاستیکیِ آبیِ زباله؛ و دستکش های زردِ مریض؛ خواستم بگویم در را باز نکند؛ آنجا لکه ها حمله می کنند؛ تا آمدم بگویم، در را باز کرده بود؛ روی دستگیره در ماند؛ و به چشمِ تک تکِ لکه ها نگاه کرد، زیر لب چیزی گفت که نفهمیدم؛و لکه ها را تک تک لیسید؛
تن نداشت زن؛ هزار تن بود؛ و کتاب نداشت؛ و صندلی نمی خواست از کتابخانه؛ توی آسانسور سوار می شد بوی عطر نمی داد؛ پالتوی بزرگِ گرم نداشت؛ گفتم سیگار می کشی؟ فقط سیگار کشیدیم؛

۴ فوریهٔ ۲۰۱۲

ماهی دهان و کبوترِ سنگفرش

اعتراف ست؛ اعتراف ست به یکی از هزار روزی که نفس کشیده ام؛ و از قضا به یاد می آورم؛ صبح داشتم فکر می کردم چرا خوابم را فراموش کردم؛ آن هم وقتی با آن همه وضوح دیده بودم ش؛ زوایا را، تصاویر را؛ آدم ها را؛ حالا باید از خودم چیزی در آورم، بنویسم؛ چرا این همه "من در آوردی" باید نوشت؛ پس این ذهنِ خاک آلود به چه کار می آید؛ بیا عنکبوتِ پنجره ام؛ بیا بیا این ذهن م مالِ تو، بنشین آن گوشه اش خانه بساز؛ رفت و آمد ندارد؛ برای قدم های نازک تو خوب ست؛
یک ساعت دندان هایم را روی هم ساییدم؛ مثلِ صدای هاون بود؛ بی بی هر وقت عصبی می شد هاون ش را در می آورد بر سر ِ زندگی می کوبید؛ خیلی مستمر و مطمئن؛ اما زندگی که سر نداشته باشد، چه می شود کرد؛ شاید اگر زندگی من هم مثلِ بی بی، سر داشت، می شد توی هاون ریز ش کرد؛ گرد ش کرد؛ پاشید به سر و شانه های دیوارها، دیوارها زنده می شدند، آجرهاشان "در" می شد باز می شد، گیرم به دیواری دیگر باز می شد اما مگر وسوسه همین باز شدن نبود؟
دست آخر باید تصمیم می گرفتم، دهانم باز مانده بود، نه این که شگفت زده باشم نه؛ هوا توی فاصله ی دندان هایم می رفت و فکر می کردم مرده باشم؛ و فکر کردم این کارهای نکرده را چه کنم اگر مرده ام؛ و این اضطراب انگار وقتی مرده ای هم دست از سرت بر نمی دارد؛ نه نمرده بودم؛ فقط دهانم باز مانده بود، دهانم نبود اما چاه بود، چاهی زیر سقفی که نم داشت و چکه می کرد؛ ماهیِ چاهِ دهانم جان می داد برای آن قطره ها،.. آن قطره های یکی در میانی که مزه ی گچ می دادند؛  جان می داد در من، من اول ش خونسرد و بی طرف نشسته بودم، منتظرِ سقفِ گچی که ببارد بعد دیدم باله هایش را دارد به زمینِ سرم می کوبد، لزج بود؛ نوازش ش نمی شد کرد، تشنه بود؛ ..آب نبود، فاضلاب بود همه ش؛ اما زنده ماند؛ دهانِ من نبود دیگر؛ ماهیِ من نبود؛ آبِ من نبود؛ سقفِ من نبود؛ اما زنده ماند؛ در فاضلاب ...؛
بی دهان و ماهی، رفتم کتابخانه؛ امتحان دارم؛ آدم وقتِ فاجعه هم امتحان دارد؛ رفتم دیدم چه ازدحامی،.. از هشت صبح آنجایند؛ جا نبود؛ بو کردم؛ پر شده بودم از بوها؛ لای قفسه های کتاب راه رفتم منتظر، و شمردم؛ پنج قدم به راست و سه قدم به چپ؛ پنجره هم داشت اما نمی شد باز ش کرد؛ باورم نمی شد این همه سر توی کتاب یک جا دیده باشم؛ کتاب های قفسه ها را می خواستم نجات بدهم؛ می خواستم پنجره ای که نمی شد را باز کنم؛ یکی یکی پر بدهم شان؛ اینقدر منقبض و کلفت نباشند؛
مسئول ش آمد، گفت دست نزن؛ اینجا مسئول دارد؛ کسی مسئول کتاب هاست؛ کسی مسئولِ این همه سر در کتاب؛ کسی مسئولِ ماهیِ دهان من ...؛
می روم نفس بکشم؛ نفس نیست در خانه ی مسئولِ کتاب، کبوتر مرده؛ نمرده، یخ زده؛ یک ساعت ست نشستیم کنارِ هم؛صندلیِ خالی نیست توی کتابخانه؛ من امتحان دارم، آی مسئولینِ فاجعه های امتحانی؛ هر کس می رسد به کبوتر، یک قدم می رود آن طرف تر، سنگفرشِ کناری ِ کبوتر؛ انگار قبر دارد کبوتر؛ قبری که نپوشانده ش؛ تن دارد کبوتر؛ تن ای که نمی گذارد کفش روی ش فرود بیاید؛ اینقدر کتابخانه شلوغ ست که یک ساعت می گذرد؛ حتی دیگر سرد نیست؛ اما کبوتر افتاده توی درزِ دو سنگفرش؛  سنگ ها بالهاش را فشار می دهند؛ و نمی فهمد؛ و حتمآ کارهای نکرده ای دارد و خواب های دیده و ندیده ای که یادش نمی آید؛