۱۵ آبان ۱۳۹۱

انسان، فاصله ی ناجور » یدالله رویایی

انسان به خاطر سوبژکتیویسم خودش زنده است وگرنه در میان ابژکتیویته های اطرافش گم می شود. تقابل سوژه و ابژه به صورت مبادله نیست بلکه به صورتِ فراموش کردنِ ابژه به وسیله ی سوژه است؛ یعنی این دو تا در نگاهِ ما مبادله نمی شوند، در نگاهِ ما یکی، یکی را حذف می کند. به عبارتِ دیگر توقفِ نگاهِ ما بر شیء برای فراموش کردنِ شیء و به یاد سپردنِ توقفِ خویش است؛
برای اینکه مفهومِ فینالیته را در این فراموشی از دست نمی دهد. دوباره به پرانتز بر می گردد. زیرا قصد اصلی از این فعالیت سوبژکتیو انسان، رسیدن به غرض و فینالیته ابژه است. این فعالیتِ ذهنی (خواه علمی باشد خواه هنری) اگر یک منظر و یک چشم انداز فینالیته شناسانه نداشته باشد، ویرانگر است. ما حتی دکنستروکسیون می کنیم برای اینکه کنستروکسیونِ نهایی را پیدا کنیم و یا بسازیم. هوسرل می گوید علمی که فارغ از سوبژکتیویته ی آزاد باشد و فرجام را در چشم اندازش نداشته باشد، ویرانگر است. یعنی ابژه را آن طور که هست ریشه یابی می کند. از نظر او رسالتِ فنومنولوژی، روشنگریِ پدیده ها و دیده ها نیست بلکه دستگیریِ تظاهرِ معنوی ست. (آشکارگی معنوی)
ناسازیِ قضیه در این متد از تفکر، ناسازه ای ست به نامِ انسان، که هم سوژه است هم ابژه. یعنی در طرز تفکرِ هوسرلی، در انسان است که فاصله ی این دو برداشته می شود. یعنی یک فاصله ی ناجور در این میانه هست به نامِ انسان که هم سوژه است هم ابژه؛
آنچه ما بر "چیز" و بر واقعیت تحمیل می کنیم، همیشه همان چیزی نیست که واقعیت با خود می برد. چون موضوع نگاهِ ما منظور ما نیست ولو این که "نظر" ما از آن گذشته باشد و یا بر آن نازل شده باشد. نگاه همیشه ناظر بر منظورش نیست. رابطه ی بین صورت (نقش یا فیگور) و مجاز از همین جاست و نطفه ی هنر و (جوهر تکوین ش) هم همیشه از همین بوده است. از همین جا آغاز شده است؛
پس شعر تماشا نمی کند بلکه با نگاهش واقعیت را پشت و رو می کند غرضِ تو را غایتِ او می کند. صفت ما در نگاهِ ماست، نگاهِ ما را چشمِ ما می کند و چشم ما را هم شعر باز می کند. نگاهی که با مقرِ خودش بماند، چیزی را به چیزی نمی رساند، خودش مقری می شود، عایق؛

- چهره پنهان حرف | یدالله رویایی؛

هیچ نظری موجود نیست: