۹ آذر ۱۳۹۱

دون ژوان در جهنم » برنارد شاو

» دون ژوان اعیان زاده ای بوده است از مردم قرون وسطی، شاید. شاید هم تنها تصوری و مثالی بوده است از تجسمِ شورِ حیات و حسِ جسم، زائیده حس مشترکِ مردم در زمینه یک تمدنِ مسیحی. مانند دکتر فاوستوس، که او هم یا دانشمندی بوده است از مردم قرون وسطی، و یا تنها تصور و مثالی از تجسمِ تفکر در حیات - و او هم در زمینه یک تمدن مسیحی. برای همین هرگاه یادی از هر یک از این دو می رفته است با یادی از شیطان و وابستگی به دنیای دوزخی همراه بوده است، چون آن مذهب و آن تمدن توقعِ ایمانِ بی گفتگو و بی پرسش را می داشت. و هر پرسش و هر بستگی به جسم و اندیشه را ضدیتی به مذهب به ایمان تلقی می کرد و از معنی بستگی به نیروی ضد مذهب را به شیطان می گرفت. و این روالِ رایجِ هر جور خشک اندیش است، در هر زمان و به هر رنگ بی فکری.
دون ژوان عنوان و نامِ قهرمانِ اُپرای بزرگِ موتسارت ست که در زیر اسم ایتالیایی - که زبان اصلی ِ این اپراست - "دون جووانی" خوانده می شود. اُپرای "دون جووانی" را حتی بزرگترین اثر هنریِ ممکنِ انسان شمرده اند (کیرکه گورد در "یا این، یا آن"). برنارد شاو داستانِ این اُپرا را زمینه ای کرده است برای نمایشنامه ای که به عنوانِ "انسان و برترانسان" نوشته است. این نمایشنامه بخشی کمابیش جدا دارد که عنوان خاصی ندارد اما رسم شده است آن را "دون ژوان در جهنم" بخوانند. شما اینک تنها با همین یک بخش روبرو هستید.
[...]
این قسمت مانندِ یک رویا آغاز می شود؛ در این رویا چهار نفر روی صحنه می آیند: دون ژوان، آنا، فرمانده و شیطان؛ زیرا که این شیطان در هر حال صاحب خانه است، و صحنِ قصه ی ما هم جهنم است؛ از این میان آنا زنی ست عادی و معمولی، در نتیجه سطحی پرمدعا و زودرنج، زن به هر صورت در حد قالبی که حاصل اوضاع و شرایط جامعه اش ست؛ و چون زن است آماده ست زندگی بوجود بیاورد. از وقتی که روی دنیا بود، و در امید رسیدن به رستگاری و آسایش و برکت در جهانِ جاویدان، خود را در زندگی محروم از زندگی می کرد. اکنون نصیب او جهنم است، به ناچار در نتیجه پشیمان  ست هر چند هنوز از آن پرتی و اسارت فخر می فروشد؛
فرمانده تجسم سالوس است، پر افاده و باد آلود، محصور در زرق و برق، نا آشنا به اندیشه، ترسان از اندیشه؛ و گرچه با ریا و تقلب مقیمِ بهشت است، اما بهشت دلش را می آزارد، چون این توقف یک چند ساله ی اخیر در بهشت او را تا حدی راست بین کرده است، چندان که او اکنون برای خوش بودن آماده ست که تغییر جا بدهد و دوزخی شود. یعنی طبیعتی جهنمی دارد و بهتر که به سوی اصل خویش بازگردد.
اما ژوان که مستِ شور زنده بودن است، اکنون به حد تازه ای از نشئه شعور رسیده است. او حاصلِ پیامِ زندگانی بود، اکنون پیامِ تازه ای از زندگانیِ نو دارد، او اندیشمند و جوینده ی انسان برتر است، آماده است تا به زندگانی ِ نو جان دهد. او با تمام حس های خود زندگانی کرد، بی هیچ ترس یا مانع، اینک آزاده بودن و بی ترسی را نگاه داشته است، اما حس های خود را در هیئت های تازه و در ارتفاع تازه می بیند. او جهنم را نمی خواهد و بهشت، بهشتی ست با حد و بعد های حاصل اندیشه، جایی برای فکر و سنجش و ایجاد زندگانی روشن، جایی برای درک حقیقت، برای به کرسی نشاندن حق و درستی و دانش، عقل و صفا و آزادی؛
شیطان هم که شیطان است، و در هر عصر در قالب و لباسِ همان عصرست؛ شیطان همیشگی ست، پس بهتر که در قیافه ی امروز خود باشد: مردی متین و مزور، با رختِ خوش بُرِش و ظاهری شاداب، ظاهری فعال، ظاهری فارغ،  با خونسردی و از کوره در رفتن هایی که ظاهری ست، و همواره خوب سنجیده است؛ بازیگری که از بازی ش راضی ست، چون یقین دارد که پشتِ بازی و بازیچه هایش هیچ چیزی نیست جز اعتقاد به هیچی؛ پس باید آن را با بازی بپوشاند؛ وابستگی به هیچ چیز ندارد مگر پوچی؛ اما نابسته بودنِ خود را آزادگی می نمایاند؛ تابِ تحملِ مردانِ قرص را نمی دارد، خرده پاها برای او کافی ست؛ از هر چه شور و شعورِ درخشنده است بیزار ست؛ سلطانِ تاریکی ست، دجال ست و می داند که دجال ست؛ و چونکه می داند می خواهد که سیاهی جانش را با رختِ خوش بُرش یا با گلی به روی سینه بپوشاند اما لطف و جمال از نوعِ زنده بودن می آید، نه از زینت؛
پهنای خط فاصل این شیطان با انسانی که رو به تعالی ست چندان نیست، شاید بخت، اما حتمآ یک هوش تند و یک اراده ی پاکیزه لازم ست، تا در سِمَتِ یک آدم متعالی بتوان ماندن، بتوان همچنان دوام آوردن، امکان لغزیدن به سمتِ شیطان فراوان ست؛ این همسایگی را وقتِ ظهور شیطان بر صحنه باید نمایاند؛
منشاء اُپرایی و موزیکی این قطعه، اینکه نمایش به دنبال "دون جووانی" موتسارت نوشته شده است، در ترکیب و ساختِ این قطعه کار خود را کرده است؛ در این قطعه که گفتگوی محض است، بی شیله پیله های تئاتری، گویی گفتارهای این چهار نقش، نغمه هایی ست که برای چهار ساز نوشته شده اند، و همه ی این قطعه، گردش و رشدِ نغمه ها از سازی به سازِ دیگر است. اما اینجا به جای موسیقی اندیشه است که در رفت و آمد است. بازی به معنی بازی، یا قصه ای که انتظار بسازد، یا اتفاق های آنی ِ ارضا کننده ی توقع یا آورنده ی خنده یا فشارنده ی گریه، یا هر جور فوت و فن ها و قلق های نمایش را دراین میان نمی بینیم؛ اینجا فقط و فقط پینگ پونگ و کوششِ اندیشه است، و هیچ چیزِ دیگر نیست. و درام جز این نیست.
حالا چرا میانِ این همه پیغمبران جرجیس؟
زیرا که وقتِ جرجیس است.
جرج برنارد شا این را در اوج دورانی که به "دورانِ خوش" (La Belle Epoque) شناختند اش، در بحبوحه ترقی ثروت، و رشد امتیازهای مالی برای اروپایی، هنگامِ توسعه ی زندگانی لذت در نزد مردمان مرفه که مشتریِ تئاتر اند، پیش از فروید، پیش از ارائه فرضیه نسبی، پیش از حوادث جنگ جهانی اول، پیش از تحولاتِ آخرِ جنگِ جهانی اول، پیش از فاشیسم و بلزن و مایدانک، پیش از مبارزه زن برای حق مساوات، در جد تئاتر هم پیش از تمام ابستراکسیون های امروزی؛ این بود جرج برنارد شا، مردی که وصفِ خود را چنین می کرد: "در کنارم شرف است و انسانیت، در سرم هوش، در دستم مهارت، و در قصدم زندگانی والاتر"؛
با این همه برای ما تازه است، یا این نوشته کهنه نیست، یا ما دیرتر بدان رسیده ایم؛ هر چند باید به زور خوشبینی توقع داشت در پیش بعضی ها چندان هم زودتر از وقت به گوش نیاید؛
- ابراهیم گلستان؛
» دون ژوان در جهنم | برنارد شاو، ابراهیم گلستان را از اینجا بخوانید؛
لینک های مرتبط: + ,

هیچ نظری موجود نیست: