۲۹ تیر ۱۳۹۱

نامه به پدر - فرانتس کافکا

 چرا ازدواج نکردم؟ اینجا و آنجا موانعی در پیش بود؛ همانطور که همیشه هست؛ ولی مگر زندگی چیزی جز روبرو شدن با این موانع ست؟ اما مانع عمده که متاسفانه جدا از این یا آن مورد ست، عبارت بود از اینکه من از نظر روحی ظاهرآ قادر به ازدواج کردن نیستم. نشانه اش این ست که من از همان لحظه ای که تصمیم به ازدواج می گیرم، دیگر نمی توانم بخوابم، سرم شب و روز داغ می شود. دیگر زندگی درست و حسابی ندارم، مستاصل این طرف و آن طرف می روم؛ باعث این حالت ها، نگرانی های مختلف نیست؛ درست است که با طبیعتِ کند و وسواسی که من دارم، یک کرور نگرانی هم به سراغم می آیند ولی اینها نقش عمده ای ندارند. اینها حکم کرمی را دارند که کار جنازه را به آخر می رسانند، اما ضربه اصلی را من از جای دیگر خورده ام و این همان فشارِ روحی ناشی از ترس و ضعف و حقیرمنشی من است.
سعی می کنم دقیقتر توضیح بدهم: وقتی به فکر ازدواج می افتم، در قلمرو روابط میانِ من و تو، ظاهرا دو عنصر متضاد، با شدتی کم نظیر دست به دست هم می دهند. ازدواج بی تردید ضامنِ حادترین نوع استقلال و رهایی من است: می توانستم خانواده ای داشته باشم، یعنی حداکثری که اصولا می شود به آن دست یافت، پس یعنی حداکثری که تو به آن دست یافته ای؛ می توانستم با تو در یک ردیف قرار بگیرم و آن وقت همه ننگ ها و زورگویی های قدیم و جدید و آتی به حسابِ گذشته ها می رفت و تمام می شد. این البته به قصه بیشتر شبیه می شود ولی مسئله هم درست همین جاست. خیلی زیاد ست: به این همه نمی شود دسترسی پیدا کرد. مثلِ این ست که کسی محبوس باشد و بخواهد علاوه بر فرار که -شاید محال نباشد- درعین حال ساختمانِ زندان را نیز تغییر بدهد و آن را به عشرتکده ای برای خود تبدیل کند. اگر فرار کند، در ساختمان زندان نمی تواند تغییری بدهد، و اگر ساختمانِ زندان را تغییر بدهد، نمی تواند فرار کند. اگر من در ارتباطِ بداقبالی که با تو دارم، بخواهم مستقل باشم، باید به کاری دست بزنم که حتی الامکان هیچ رابطه ای با تو نداشته باشد. ازدواج درست ست که عظیم ترین عمل ممکن ست، و پر افتخار ترین استقلال را به انسان می دهد، اما در عین حال نزدیک ترین رابطه را با تو دارد، قصدِ خروج از اینجا، نوعی جنون به حساب می آید، چون هر تلاشی در این جهت، خود بخود حکمِ مجازات را دارد.
آنوقت درست همین رابطه ی نزدیک، با توست که تا حدی مرا به ازدواج کردن وسوسه می کند. من از این برابری با تو، که در آنصورت میان من و تو ایجاد خواهد شد، و تو اولین کسی خواهی بود که درکش خواهی کرد، درست به این علت تصور شیرینی دارم که آنوقت من پسری خواهم بود آزاد، حق شناس، بی تقصیر، صادق؛ و تو پدری خواهی بود ناافسرده، نامستبد، دلسوز و راضی؛ و البته این هدفی ست که برای رسیدن به آن باید کاری کرد که آنچه اتفاق افتاده، اتفاق نیفتاده باشد، پس یعنی باید بر وجودِ هر دو ما خط بطلان کشید.
ولی حالا که وجودِ ما همین ست که هست، راه ازدواج برای من سد ست، چون درست در قلمروی بی چون و چرای تو قرار دارد؛ من گاهی این تصور را در ذهن دارم، که نقشه ی زمین را پهن کرده اند، و تو با تمامِ بدن ات روی ش دراز کشیده ای. آنوقت احساس می کنم که فقط آن مناطقی برای زندگی به من اختصاص داده شده که یا بدنت آنها را نپوشانده یا دور از دسترس تو قرار دارند. و اینها به حسابِ تصوری که من از عظمتِ تو دارم، مناطقی هستند، نه چندان متعدد و نه چندان تسلی بخش؛ و ازدواج در هر حال جزو آنها نیست؛ 
- فرانتس کافکا | نامه ای به پدر؛ ترجمه فرامرز بهزاد
 » کتاب را از اینجا می توانید دانلود کنید؛

Warum also habe ich nicht geheiratet? Es gab einzelne Hindernisse wie überall, aber im Nehmen solcher Hindernisse besteht ja das Leben. Das wesentliche, vom einzelnen Fall leider unabhängige Hindernis war aber, daß ich offenbar geistig unfähig bin zu heiraten. Das äußert sich darin, daß ich von dem Augenblick an, in dem ich mich entschließe zu heiraten, nicht mehr schlafen kann, der Kopf glüht bei Tag und Nacht, es ist kein Leben mehr, ich schwanke verzweifelt herum. Es sind das nicht eigentlich Sorgen, die das verursachen, zwar laufen auch entsprechend meiner Schwerblütigkeit und Pedanterie unzählige Sorgen mit, aber sie sind nicht das Entscheidende, sie vollenden zwar wie Würmer die Arbeit am Leichnam, aber entscheidend getroffen bin ich von anderem. Es ist der allgemeine Druck der Angst, der Schwäche, der Selbstmißachtung.

Ich will es näher zu erklären versuchen: Hier beim Heiratsversuch trifft in meinen Beziehungen zu Dir zweierlei scheinbar Entgegengesetztes so stark wie nirgends sonst zusammen. Die Heirat ist gewiß die Bürgschaft für die schärfste Selbstbefreiung und Unabhängigkeit. Ich hätte eine Familie, das Höchste, was man meiner Meinung nach erreichen kann, also auch das Höchste, das Du erreicht hast, ich wäre Dir ebenbürtig, alle alte und ewig neue Schande und Tyrannei wäre bloß noch Geschichte. Das wäre allerdings märchenhaft, aber darin liegt eben schon das Fragwürdige. Es ist zu viel, so viel kann nicht erreicht werden. Es ist so, wie wenn einer gefangen wäre und er hätte nicht nur die Absicht zu fliehen, was vielleicht erreichbar wäre, sondern auch noch und zwar gleichzeitig die Absicht, das Gefängnis in ein Lustschloß für sich umzubauen. Wenn er aber flieht, kann er nicht umbauen, und wenn er umbaut, kann er nicht fliehen. Wenn ich in dem besonderen Unglücksverhältnis, in welchem ich zu Dir stehe, selbständig werden will, muß ich etwas tun, was möglichst gar keine Beziehung zu Dir hat - das Heiraten ist zwar das Größte und gibt die ehrenvollste Selbständigkeit, aber es ist auch gleichzeitig in engster Beziehung zu Dir. Hier hinauskommen zu wollen, hat deshalb etwas von Wahnsinn, und jeder Versuch wird fast damit gestraft.

Gerade diese enge Beziehung lockt mich ja teilweise auch zum Heiraten. Ich denke mir diese Ebenbürtigkeit, die dann zwischen uns entstehen würde und die Du verstehen könntest wie keine andere, eben deshalb so schön, weil ich dann ein freier, dankbarer, schuldloser, aufrechter Sohn sein, Du ein unbedrückter, untyrannischer, mitfühlender, zufriedener Vater sein könntest. Aber zu dem Zweck müßte eben alles Geschehene ungeschehen gemacht, das heißt wir selbst ausgestrichen werden.

So wie wir aber sind, ist mir das Heiraten dadurch verschlossen, daß es gerade Dein eigenstes Gebiet ist. Manchmal stelle ich mir die Erdkarte ausgespannt und Dich quer über sie hin ausgestreckt vor. Und es ist mir dann, als kämen für mein Leben nur die Gegenden in Betracht, die Du entweder nicht bedeckst oder die nicht in Deiner Reichweite liegen. Und das sind entsprechend der Vorstellung, die ich von Deiner Größe habe, nicht viele und nicht sehr trostreiche Gegenden und besonders die Ehe ist nicht darunter.

- Franz Kafka | Brief an den Vater

۳ نظر:

hamid گفت...

عطر تو کند شده که نمیرسد به مشامم
یا چشم های من سنگین بریا دیدنت...
کجایی میترا؟چقدر ازت بی خبر بودم...

ناشناس گفت...

حمید
این روزهای امتحان و ساعت های کشدار و طاقت کشِ کتابخانه با آن ستون های بلند و قفسه های منظم، به صدا امان نمی ده.
آنقدر که فکر می کنم لال شده باشم.
خوشحالم که باز فراسوی این خفگی، در تنفس ها می بینم که هستی؛
قدردانم.

mana-ravanbod گفت...

فراوانی تاریک‌‌تریم لابد