۲۴ خرداد ۱۳۹۱

اشتیلر-ماکس فریش

» راستش گاهی فکر می کنم، کارِ ما به کارِ کسی می ماند، که می کوشد روی آب راه برود، در عینِ حال می دانم که هر دو می دانیم آب لحظه به لحظه بالا می آید؛ من و تو دیگر زندگیِ چندانی پیشِ رو نداریم، تمامِ چیزهایی که هنوز برای من و تو در زندگی امکان پذیر است، بی کم و کاست بستگی به این دارد که آیا ما، من و تو، آنسوی گذشته ها به هم می رسیم یا نه؛ این گفته ناامیدانه به نظر می رسد، می دانم ولی درست عکسِ این ست؛ "امید" است، اطمینان قاطع ست که هنوز برای من و تو آستانه ای هست، آستانه ای برای ورود به زندگی، تو به زندگیِ خودت، من به زندگیِ خودم، البته تنها یک آستانه، و هیچ یک از ما نمی تواند، تنهایی از آن بگذرد، می بینی، نه تو، نه من؛
[...]
اگر می توانستم دعا کنم، می بایست دعا می کردم امیدم را به رهایی از خود به تمامی از دست بدهم؛ ولی کوششِ هرازگاهی برای دعا، از آن رو به شکست می انجامد،که امیدوارم بتوانم با دعا به نوعی متحول شوم، از ناتوانیِ خود رهایی یابم، و همین که احساس می کنم، رهایی محقق نشده، امیدم به اینکه در چنین راهی گام برمی دارم را از دست میدهم؛ منظورم از راه، نهایتآ همان امیدِ رهایی از خود است. این امید، زندانِ من ست، می دانم؛ ولی وقوفم بر آن، آن را از میان بر نمی دارد، فقط زندانم را، ناتوانی ام را، حقارتم را نشانم می دهد.
به قدرِ کافی ناامید نیستم یا بقولِ مومنان آن اندازه که باید و شاید تسلیم نیستم. می شنوم که می گویند: تسلیم شو! تا آزاد شوی؛ زندانِ تو آن لحظه ای از میان می رود، که بپذیری در مقامِ انسانی کوچک و ناتوان از آن خارج شوی.
خیال دارند دیوانه ام کنند تا بتوانند به راهم بیاورند، و به نظم دلخواهشان برسند و در این راه از هیچ کاری ابا ندارند؛
اشتیلر- ماکس فریش
» "اشتیلر" به صورتِ یادداشت های روزانه نوشته شده است، یادداشت هایی اغلب خیلی عجولانه؛ ولی نه به قلمِ پیکرتراشی به نامِ اشتیلر که در اصل، خودِ "ماکس فریش" ست، بلکه به قلمِ شخصی به نام جیمز لارکین وایت از اهالیِ نیومکزیکو که در سفر به سوئیس بازداشت و به زوریخ منتقل می شود، زیرا پلیس حدس می زند، که او کسی نیست جز آناتول لودویگ اشتیلر مفقودالاثر که به جرم مشارکت در عملیات جاسوسی، به نفعِ روسیه تحت تعقیب است؛ مستر وایت در زندان می کوشد با نوشتنِ خاطراتِ خود ثابت کند اشتیلر نیست؛
فرمِ رمانِ ماکس فریش از یادداشت های جعلیِ شخصیتی ساختگی بوجود آمده ست که در نوعِ خود بکر و درخشان ست؛ اما هیچ فرمی به فرمی واقعی بدل نمی شود مگر آنکه ضرورتی اجتناب ناپذیر در میان باشد؛ حال سوالی که در مقابلِ رمانِ ماکس فریش به ذهن متبادر می شود آن ست: که چگونه می توان از حدیثِ خود، رمان ساخت؟ و یکی از صور آن: " چگونه می توان هویتِ خود را انکار کرد، بی آنکه آن را ابطال نمود؟ و فرمِ اشتیلر این ست: وایت هویتِ انکار شده ست در کنار اشتیلر ابطال نشده؛ علاوه بر این: اینجا در این مسئله، فرم و واقعه یکی اند؛ واقعه ی کتاب، محاکمه ی وایت، ادعای مکرر اوست که اشتیلر بودن خود را انکار می کند، و ادعای مکرر دیگران (ماموران دولت، دادستان،وکیل مدافع، یولیکا و...) که او اشتیلر ست؛ به این ترتیب آزادی بازگوییِ حدیث خود فراهم می آید، هر چند آزادیِ بدست آمده از نوعِ "خود را به خُلی زدن و نقش بازی کردن ست". به هر حال "من" به چیزی تبدیل می شود که دیگران ادعا می کنند، و از این طریق امکانِ آن فراهم می شود که فریش ادعای دیگری در برابرِ آن بگذارد: " نه من"؛ به عبارتِ دیگر: به جای من، یک منِ جعلی می نشیند، و به این ترتیب "من" سوژه می شود؛ به بیان ساده تر: فریش از طریقِ این فرم، که در عینِ حال هم واقعه و هم مسئله است، خود را به شخص دیگری تبدیل می کند، که در آغاز از خود می گوید نه اشتیلر، از وایت که اشتیلر برایش "دیگری" به حساب می آید، کسی که به مرور کنجکاوی او را بر می انگیزد، تا جایی که به تحقیق درباره ی او می پردازد، زیرا دیگران مدام ادعا می کنند که او اشتیلر ست؛
مستر وایت در زندان، می نویسد که ثابت کند اشتیلر نیست؛ او از یک طرف، از زندگیِ خودش می گوید، و از طرفِ دیگر حوادثی را که در زندان تجربه می کند مو به مو روی کاغذ می آورد و از طرف دیگر سعی می کند از کارِ اشتیلر سر در بیاورد؛
توصیف های او از آنجا که دیده ست، مکزیک، صحرا، نیویورک، غار آهکی، کالیفرنیا، رنگ و بوی اروپایی ندارد؛ امروزه وقتی اروپایی ها از یک منظره حرف می زنند، چیز دیگری را در ذهن مجسم می کنند؛ آن چیز گاهی روح است، گاهی اسطوره، گاهی فلسفه، گاهی میهن و سرزمین؛ حال آنکه وایت منظره ها را طوری توصیف می کند، گویی از کره مریخ آمده و چیزی را که پیش رو دارد برای اولین بار می بیند؛ گویی چشم انداز یک ستاره را تماشا می کند؛ 
وایت وصف این مناظر را با داستان های خود به درخشانی می آمیزد اما این ها کافی نیستند تا ثابت کنند او اشتیلر نیست، در نهایتِ داستان هم که وایت همان اشتیلر می شود، کنوبل، نگهبانِ زندان ست که حالا احساس می کند شغل ش دیگر اهمیتِ پیشین را ندارد، زیرا او باور کرده بود که به جای نگهبانیِ خرگوش ها و مرغ و خروس های بی آزار ِ سوئیسی دارد از یک گرگِ درنده به نامِ وایت نگهبانی می کند که آمریکایی ست و مرتکبِ پنچ قتل شده است؛
نهایتآ مهمترین وجه رمان، و در عین حال جذاب ترین بخش ش وجهِ سیاسی آن ست؛ داوری وایت از سوئیس، توصیف ش از کشوری که او را زندانی کرده است، با دیدِ توریستی که اغلب مبنای قضاوتِ این سرزمین ست بسیار متفاوت ست؛ وایت به زندان، نمره ی قبولی می دهد: تمجیدی نه چندان بی اهمیت از سوئیس، کشورِ میزبان؛ زندان ایرادی ندارد اما محیطِ بیرون، دنیای بیرون از زندان، که به آزادی شهره است و وایت گاهی فرصت می یابد به قصدِ مقایسه سری به آن بزند...

- گزیده ای از نقدِ فردریش دورنمات درباره ی کتابِ "اشتیلر" اثر ماکس فریش؛

- پانوشت: کتابِ "اشتیلر" اثر ماکس فریش را از اینجا می توانید دانلود کنید؛ » متن آلمانی؛

۱ نظر:

محمد گفت...

مبترا... خیلی خوب... خیلی خیلی خوب
...
ممنون بابت معرفی... من که دارم نشیه میشوم از لذتش