۱۶ خرداد ۱۳۹۱

معلم اخلاق

» من آنقدرها نابکار نیستم که در فکرِ اخلاق باشم،حتی نمی دانم که کلمه ی اخلاق را چطور می نویسند. نمی دانم پدر و مادرِ اخلاق که بوده بچه دارد یا نه، خانه اش کجاست؟ من هیچ سرم نمی شود، شما هم خیال نکنید که از من اخلاقی تر هستید. شما فقط ظاهرِ آراسته دارید، و دکانی هستید که خرده ریزهای ظاهرِ آراسته را در آن چیده اند، صبر کنید تا چماقم را بردارم و این خرده ریزها را بشکنم؛ - و. روزانو؛

از وقتی که آقای دوست یاب با آثارِ ابن یسار، شاعرِ اخلاقیِ مشهور آشنا شد و مشابهت بسیاری میان او و خود دید، مصمم شد که اینگونه موجوداتِ ذوحیاتین را در زندگی سرمشقِ خود قرار دهد. از آن روز این حقیقت را دریافت که برای امرار معاش، تملق و چاپلوسی و گدایی و کارچاق کنی و رذالت و دوستیابی لازم ست؛ و برای گذاشتنِ نامِ نیک باید اخلاق را ترویج کرد و از عزتِ نفس و مناعت و قناعت و فلسفه و عرفان باید دم زد تا به این وسیله اجر دنیا و آخرت هر دو حاصل شود؛
×
دوستیاب در مقدمه ی دیوان اش نوشت: " پس از طیِ روزگاری در میانِ عشایر و مقاسات رنج رحله ی شتا و صیف برای ادامه تحصیل به تهران آمدم"، چون آن روزها گفتگوی فرنگی مآبی در شعر مد شده بود، آقای دوستیاب هم چندین روز نشست و هی زور زد و هی زور زد تا پس از "مقاساتِ رنج" بسیار، شیوه ی مرضیه ای در شعر اختراع و ابداع فرمود و بعد شبِ شش گرفت و اسم گذاران کرد و نامِ دل آویزِ "منقطعات" را روی آن گذاشت.
بعد برای آن که فرنگی مآبی خود را بیشتر نشان بدهد، با همان چند کلمه فرانسه که در مدرسه سن لوئی یاد گرفته بود به ترجمه ی آثارِ فرنگی ها و نوشتنِ تاریخ ادبیاتِ خاج پرستان دست زد. باین وسیله آقای دوستیاب کم کم سرشناس شد.
اما از آنجا که بچه مچه ها، زبان های فرنگی یاد گرفتند و در ترجمه های قضاقورتکی شعر و نثر فرنگی ها داشتند از او جلو می افتادند، و دیگر آنکه یکی دو آخوندِ فرنگی مآب به مقتضای زمان با مستشرقین رویهم ریختند و تحقیق و تتبع راجع به تاریخِ تولد و وفاتِ شعرا مد شد، آقای دوستیاب رویه ی خود را تغییر داد. سپس دامن همت به کمر زد و شرح حالِ آن گدای خوش اخلاق قرن هشتم را که هزاران بیت در عزتِ نفس و قناعت و مناعت سروده ست به رشته ی تالیف کشید و الحق در آن باب داد سخن داد.
×
تحقیق در احوال این شاعرِ اخلاقی زندگانیِ معنویِ آقای دوستیاب را دیگرگون کرد، فهمید که اخلاق ربطی به زندگی ندارد و هیچ کس مجبور نیست که هر چه میگوید بکند! گفتگو از اخلاق موجبِ نامِ نیک ست، و زندگی شرایطِ دیگری دارد. پشتِ پرده ی اخلاق بامبول ها می توان زد و عیشها می توان کرد. از این به بعد آقای دوستیاب همت به اشاعه اخلاق گماشت و مقاله ها در این باب نوشت؛
×
یک روز صبح آقای دوستیاب همه ی فرزندانش را به اطاقِ دفترش احضار کرد و به نظر می رسید که می خواهد وصیت کند؛ او کتابی را که جلد بسیار نفیس زرنگار داشت از روی میز برداشت و گفت:" سرمایه فوز و فلاح و رستگاری و نجاح دنیوی و عقبی در این کتاب مستطاب ست، وصیتِ من به شما این ست که هرگز از خواندنِ این کتاب و بکار بستنِ دستورها و سرمشق های اخلاقی آن غفلت نکنید." پسر بزرگِ آقای دوستیاب که تالیفاتِ پدرش را مطالعه کرده بود زیر لب گفت:"دیوانِ ابن یسار!". آقای دوستیاب بی آنکه حدس پسرش را  رد یا تایید کند گفت: هر فصل از این کتاب دارای دو قسمت ست: یکی نظری که آن را باید گفت و نوشت به نظم و نثر در جامعه منتشر کرد تا نامِ انسان پس از خودش به نیکی برده شود. دیگر عملی و آن را باید طابق النعل بالنعل در زندگی اجرا کرد، تا همه ی آرزوهای انسان برآورده شود. قسمتِ اولِ این کتاب بعنوانِ "مذهبِ منسوخ" وقسمت دوم به عنوانِ "مذهبِ مختار" ذکر ست؛
بعد آقای دوستیاب کتاب را بوسید و بر پیشانی گذاشت و بطرف فرزندانِ خود دراز کرد. بچه ها به شتاب ریختند که این گنجینه ی نفیس را بربایند. اما پسر بزرگ کتاب را گرفت و عبارتی که با خطِ درشتِ طلایی روی جلد آن نوشته بود بصدای بلند خواند: کتاب مستطاب "اخلاق الاشراف" تالیف سرآمد حکمای شرق و غرب فیلسوف ربانی و عالم صمدانی عبید زاکانی؛

- گزیده ای از معلم اخلاق | حسن شهیدنورایی؛ نوشته ای که هدایت را در نوشتنِ آن دخیل دانسته اند و در دو شماره ی روزنامه مردم، بقلمِ "محمد رحیم گردان سپهر" به چاپ رسیده است؛

۲ نظر:

تقی گفت...

تکان دهنده و بی نظیر! انتخابی قابل تأمل! ممنون از تو!

ناشناس گفت...

ممنون از خودت تقی جان که می خوانی؛