۱۱ اسفند ۱۳۹۰

کلمه

 » همه چیز محکوم به زوال ست چون زمانه و همدستان ش خواهانِ این زوال/پوسیدن اند؛ درست تا آن بزنگاهی که کودکی که نام ندارد، دستِ ثانیه ها را بگیرد، راه بیندازد شان؛ و ایمان داشته باشد، مادرش از تابوتِ مرگ بر می خیزد؛ و می گوید "زندگی"؛
روی بندِ رختی که توی فیلم هست، پرنده های سفیدِ لباس بال می زنند؛ پشتِ پنجره هایش نورِ شمعی در تاریکی سوسو؛ توی بافه ی موهای آن کودک، لبخند؛ و راست ست که "اینگر" قبل از اینکه بمیرد و برخیزد، می گوید که زمانه ی معجزه گذشته است چون کسی خطر نمی کند که ایمان داشته باشد؛ چون اگر خطر کند دیگر ایمن نیست؛ "دیگر" شدن/خواستن دشوار ست؛ مثلِ زیبایی؛

هیچ نظری موجود نیست: