۲۵ فوریهٔ ۲۰۱۲

پر

» من، مرغ سخت بال
در هوای حیرت به پرواز تن می‌دهم
و با اشتیاق - جانم
به دشت‌های خاک، چشمانم را می‌دوزد
و نور گفتگو در دلم خیال روشنی می‌شود - هوتن نجات

پای راستش می لنگید؛عصا داشت، عصبی بود وقتی پایش را می کشید روی آسفالت؛ بعدها یک بار وقتی از جلوتر دیدم ش، دیدم چشمِ چپ ش یک نقطه ای در آسمان را خیره ست؛ چشمِ من، چشمِ چپِ او را که نمی دید، دید؛ و من با قدم های تند دور شدم؛ باید دور می شدم نمی شد ماند؛ او هم پله ها را بالا رفت تا کبوتر هاش؛ من فکر می کردم شاید چشمِ چپ ش، کبوترهای گم شده توی آسمان را می پاید؛ یا شاید هم یکی از همان کبوترها برای چشم ش نقطه گذاشته باشد؛ اما این طور نبود؛ دندان هاش را نشانم داد یعنی که این طور نیست؛
من نمی توانستم در کوچه ی دوچرخه و بن بست بمانم؛ مامان نگران می شد؛ برای همین قرارِ ما روی پشتِ بام بود؛ می دانستم که او با آن پا، سخت بالا می آید؛ اما چاره نبود؛ می توانستم به بهانه ی پهن کردنِ رخت ها بیایم بالای پشتِ بام، کنار آن طناب که دستِ آدم را می برید - گلوی آدم را می برید - دستم را به گیره های رخت آویزان کنم؛ و منتظر بمانم؛ منتظر بمانم نفس نفس زنان بیاید بالا و عصایش در قیرِ تابستانیِ بام فرو برود؛
کنارِ کولرهای آبی نگاهش می کردم، بوی نم می رفت توی موهایم؛ کبوترهاش را پر می داد؛ همه را یک جا.. و صدای بال زدن شهر را ساکت می کرد؛
یک روز که غروب بود آمدم .. آمدم اما نبود؛ نه روی پله، نه روی پشتِ بام؛ گفتم شاید رفته کنارِ کبوترهاش بال هاش را باد کرده  تا گرم ش بشود؛ از آن فاصله توی تاریکی، حصیریِ خانه ی پرنده ها را جستم.. نبود؛ و من هزار بار پله ها را رفتم و پایم خورد آن گلدان حسن یوسفِ مامان را شکستم؛ و مامان گفت این دیگر قهر می کند، .. من گفتم نمی کند؛ اما کرد؛ و دیگر بنفش نماند، سبزِ توی مشتِ برگ هایش نماند؛ قهر بود ...؛
لج کردم؛ گفتم اصلآ من هم قهر می کنم، مثلِ خورشیدِ غروبِ حاشیه ی بام، مثلِ حسن یوسفِ مامان؛ اصلآ مثلِ خودش؛ رفتم توی دفتر نقاشی ام آن یکی چشم ش را هم کور کردم؛ لابد من را نمی دید که نیامده بود؛
بعد پشیمان شدم؛ گفتم بیا بیا چشم ت بشوم؛ بیا لای پیراهنم پنهان ت کنم؛ بیاورم ت توی اتاق با هم آشِ برگ ِ درخت و گل درست کنیم؛ بیا توپِ فوتبال ت را بیاور لوسترهای آویزان از سقف را نشانه برویم؛ زندگی بیرون نیست؛ مامان نگران می شود؛ حسن یوسف حتی قهر کرده ست؛ پس تو کجایی؟
پنجره باز بود وقتی این همه را توی گلویم خفه می گفتم؛ یکی از همان کبوترهاش که روی بال ش نشانه ی آبی کمرنگ داشت از پنجره آمد تو؛ نفهمیده بودم؛ باد پنجره را بست؛ در بسته بود؛ دیوارها سوراخ نداشتند؛ پرنده و من ترسیدیم؛ خواستم پنجره را باز کنم؛ کبوتر خودش را کوبید به درختِ کتابخانه؛ پر .. پر .. پر .. می ریخت روی سرم، عروس شده بودم؛ نشستم کنار شوفاژ و با قطره قطره های توی لوله های قطور ش زار زار گریه کردم؛ پرنده زندگی اش بیرون بود؛ مامان نگران می شد؛ من زندگی ام بیرون نبود؛ کوچه امن نبود؛ من قدم به پنجره نمی رسید؛ توی کوچه باد بود که پنجره ها را می بست؛ پرنده خانگی نبود با آنکه نشانه داشت؛ با درختِ کتابخانه دوست نبود؛ کتاب ها تیز بودند؛ و پرنده پر داشت که از دست بدهد؛ گفتم لخت می شوی؛ سرما می خوری؛ گوش نکرد؛ سرم را گرفتم توی دستم؛ قسم ش دادم؛ به این صدای پرپر که قطع نمیشد؛ قسم بلد نبود؛ مامان آمد دید من پر دارم؛ پرنده پر ندارد؛ اما پنجره را که هم قدِ خودش بود باز کرد؛ گفت پرنده برو؛ من نگران می شوم؛
بعد پر ها را جمع کرد؛ بالش ش می کنیم؛ نترس؛ می گذاریم زیرِ سرمان؛ .. من گفتم توی سرم صدا می آید؛ اتاقِ من را مثلِ اتاقِ پرنده ها حصیری کن؛ مربع مربعِ فلزی؛ گوش نکرد؛ می خواستم پرهایم را که حالا داشتم، باد کنم؛ توی سرما؛ می خواستم بروم ببینم نیامده باشد روی پشت ِ بام؛ بروم بگویم این پر ها که فرستادی توی خانه ی ما زیرِ سرِ بابا بالش شد؛ بابا اعصاب ندارد؛ ماشین مان را دزد برده؛ عصایت را می زدی توی سرِ دزد. کجا بودی؟ حالا بابا هر چه زیرِ سرش بگذارد هم خوابش نمی برد؛ باید دو شیفت کار کند؛ خانه سرد می شود؛ تو چه می دانی؛ تو کجایی اصلآ؟
نیامدی؛ اصلآ انگار نبوده باشی؛ یعنی من که نه آن چشم هایی که نبود را به یاد می آورم، نه آن عصایی که نداشتی را؛
اما صدا هست؛ صدایی که هنوز در گوشم مانده؛  پر زدنِ دسته جمعیِ هزار کبوتر در کاسه ی تنگِ سری که بوی خون می دهد... راستی وقتی آن گلدان حسن یوسف را گذاشتیم لبِ پنجره، گوشم را چسباندم به گوش ت؛ هیچ نگفتی؛ اما یادت بود؛ پرهایم را نشان ت دادم؛ گفتم مالِ آن پرنده ست؛ نه که گفته باشم ها؛ فقط نگاهت کردم؛ پلک ت را بستی با مکث که یعنی می دانم؛ و اشکِ گوشه ی چشم ت شور بود که بوسیدم؛ شوری بود که تمامِ شب را تا پنجره ات پر زدم؛ پر زدم با آن همه پر که داشتم و درد؛ و بوسیدم ت؛ و بوسیدمت..

- به الف - میم - را؛ که پر زدن، حرف زدن، و حسن یوسف را از او دارم؛

5 نگاه:

ک گفت...

نوشته هایت را دوست دارم ...

ناشناس گفت...
این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.
mana-ravanbod گفت...

هوتن نجات، هوتن حیرت، هوتن سخت، هوتن سرد

باشید

hamid گفت...

چه شد پس.چرا اینقدر کم رنگ؟

م ی م گفت...

درگیرِ امتحاناتِ پایان ترم ام.. رنگ نمی ماند؛
:(
مرسی سر می زنی؛