۲۷ بهمن ۱۳۹۰

خشم

» روبر برسون نازنین؛ جزئیات آدم را هلاک می کند؛ تو این هلاکت را آگاهانه مرتکب شده ای برای همین هم هست که در سرِ آن مرد هیاهو بود اما حرف نمی زد؛ توی دادگاه حرف نمی زد؛ توی رستوران حرف نمی زد؛ وقتِ دزدی حرف نمی زد؛ وقتِ کشتن حرف نمی زد؛اما با آنکه حرف نمی زد، و با آنکه نگاه هم نمی کرد ، صدا بود؛ مرد یونیفورم تن ش بود؛ چه وقتی کارگر بود چه وقتی مقیمِ زندان شد؛ و این همسانی، تفاوت ش بود؛ با آن بیرونی که صدا داشت، شلوغ بود؛ تکرار بود؛
پیرزن که آمد،دیر شده بود؛ ما نفهمیدیم؛ تو هنرمندانه با ضرب آهنگی که نمی دیدیم، با سگی بی قرار میان ِصحنه ای در آمد و شد، او را مثله کردی؛ و ما را.. و این همه را فقط تو توانسته ای برسونِ عزیزِ من؛

هیچ نظری موجود نیست: