۲۷ ژانویهٔ ۲۰۱۲

هیچِ هموار

می گفت تو باید بالاخره می آموختی که جامِ شراب را به کسی بدهی که بیشتر مکث می کند نه آنکه بیشتر می نوشد؛ و دیگر نگفت از کجا معلوم که آنکه مکث می کند، مست تر ست برای بودن؛ دیگر فکر ش را نمی کنم، دیگر نه صورتی دارد نه تنی؛ فقط گاهی دلم پلکی را آرزومندانه می جوید که بشود روی ش ماند؛ روی آن لرزشِ زیرین ش آنقدر ماند تا قلبِ کبوترانه ش آرام بگیرد، چین های صورت را باز کند و تن، رودخانه بشود؛ دلم می خواهد،... اما کسی در من، درزِ پنجره ها را می گیرد؛ نه برای آنکه بوی ِ تنی را در آن محبوس کنم؛ این پنجره های درز گرفته بوی گاز می دهند در زمانه ای که گاز ها برقی اند؛ البته بیشتر فکر می کنم برای درز گرفتنِ خانه ام هم خسته ام؛ همه خسته اند ...
پیر شده ام، نه آنقدر پیر که بگویم پس این بود زندگی و مثلِ همه ی پیرزن های این شهر با آن ماتیک های ماسیده بر لبان قاچ خورده و جوراب شلواری های رنگ پا و بارانی های گشاد، بروم ویلچرم را هل بدهم؛ روی سنگفرش های شهر و یادم نباشد کجا می روم؛ و توی زباله ها بگردم، شیشه جمع کنم؛ و دخترم را نشناسم؛ و او خجالت بکشد و پرستار آرام بخش تزریق کند؛ همان پرستارِ چاق.. نه آنقدر پیر نشده ام؛ فرزندی ندارم؛ جز "خورشید" ی که در من مرده ست؛ ویلچری هم ندارم؛ اما قوز می کنم و صدای مادرم و صدای او که بم ست در گوشم می گوید قوز نکن؛ چرا نکنم؟ شانه ای که سنگین ست خم می شود؛ فیزیک حقیقت را می گوید و حقیقت رنج ست؛
گفتی می کوبم به دیوار و توی چشمت زل می زنم و لب ... تو خبر نداری، از سرمای منجمدِ تابستانی ام، خبر نداری که سرما یعنی شکستنی؛ یعنی بکوبی ام به دیوار و هزار تکه شوم؛ پاره های مرا رها کن؛ این پاره ها هیچ پازلی را کامل نمی کنند؛ بگذار گم شوم؛ اما مرا ببوس؛ و بگذار ببوسمت؛ نمی خواهم خانه بسازم روی سینه ی یگانه ت، من آوارگی ام را به جان مرتکب شده ام؛ اما می خواهم که بگذاری روی تن ت مین بکارم هر بار منفجر شوم؛ آخر می دانی در انفجارها زنده ام .. باقی بیهودگی ست؛
دروغ می گویم .. تو می دانی دروغ گفته ام، من با تو نبوده ام این همه را که نوشته ام؛ با هیچ کسی نبوده ام؛ با کسی نمی شود بود؛ به محض اینکه اراده می کنی باشی، فاصله ها خودشان را بسط می دهند همه همدستِ جاده ها می شوند و سفر اسمِ رمزِ تمامِ شب های یلدایی ست که صبحِ روشنی ندارند؛ به محض اینکه منتظری که بیاید چونان مسیح، ظهورش به درازا می کشد و راست ست که او نمی آید مگر وقتی به حضورش دیگر نیازی نباشد؛ او یک روز پس از آن ظهور می کند؛
راستش را بگویم، این روزها، دیگرِ تابِ تحملِ خودم را در این آینه ندارم؛ راستش را بگویم، این هیچِ هموار را نمی شود دیگر نفس کشید؛ 

2 نگاه:

تقی گفت...

...این پنجره های درزگرفته بوی گاز میدهند در زمانه ای که « اجاق » ها برقی اند...
شاید هدایت در این باره نظر دیگری داشت.

لاله گفت...

فکر می کنم مشتری این وب لاگ شدم