۲۵ دی ۱۳۹۰

سرنوشتِ یک انسان


» شبی نیست که خوابِ عزیزانِ از دست رفته ام را نبینم؛ اغلب مثلِ این ست که من پشتِ سیم خاردارها قرار گرفته ام، و آنها آن طرف آزادانه گام بر می دارند، با ایرینا و بچه ها صحبت می کنم، ولی به محض اینکه می خواهم سیم خاردارها را کنار بزنم، مثل یخ در جلو چشمانم آب می شوند؛ عجیب این ست که روزها می توانم ناراحتیِ خود را کنترل کنم، ولی صبح ها که از خواب بر می خیزم، بالشم از قطراتِ اشکِ شبِ قبل خیس ست؛

-این مردانی که مویِ سیاهِ خود را در جنگ سفید کرده اند، تنها شب ها نمی گریند، آنها روزها نیز می گریند؛ مهم آن ست که نباید قلبِ کوچکِ طفلی، با نظاره ی اشک های غیرارادیِ آنان، که گونه های مردانه شان را می سوزاند، جریحه دار گردد؛

- میخائیل شولوخوف | سرنوشتِ یک انسان؛

هیچ نظری موجود نیست: