۱۸ دی ۱۳۹۰

شب های روشن


» ولی آیا من آزردگی ام را به یاد می آورم، ناستنکا؟ آیا بر آینه ی روشن و مصفای سعادتِ تو ابری تیره می پسندم؟ آیا در دلِ تو تلخیِ ملامت و افسونِ افسوس می دمم و آن را از ندامت های پنهانی آزرده می خواهم و آرزو می کنم که لحظاتِ شادکامی ات را با اندوه برآشوبم و آیا لطافتِ گل های مهری که تو جعدِ گیسوانِ سیاهت را با آنها آراستی که با او به زیرِ تاجِ ازدواج بپیوندی، پژمرده می خواهم؟ .. نه هرگز، هرگز و صدبار هرگز. آرزو می کنم که آسمانِ سعادتت همیشه نورانی باشد و لبخندِ شیرین ت همیشه روشن و مصفا باشد و تو را برای آن دقیقه ی شادی و سعادتی که به دلی تنها و قدرشناس بخشیدی دعا می کنم؛ خدای من، یک دقیقه تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسرِ زندگیِ یک انسان کافی نیست؟
- شب های روشن | فیودور داستایفسکی؛
---
"But that I should feel any resentment against you, Nastenka! That I should cast a dark shadow over your bright, serene happiness! ...That I should crush a single one of those delicate blooms which you will wear in your dark hair when you walk up the aisle to the altar with him! Oh no — never, never! May your sky be always clear, may your dear smile be always bright and happy, and may you be for ever blessed for that moment of bliss and happiness which you gave to another lonely and grateful heart ... Good Lord, only a moment of bliss? Isn't such a moment sufficient for the whole of a man's life?"

- White Nights :: Fyodor Dostoyevsky.

هیچ نظری موجود نیست: