خصم درونی از برون، بارست بر دل بیشتر
با دشمنان کن آشتی، با خویشتن در جنگ شو - صائب تبریزی؛
با دشمنان کن آشتی، با خویشتن در جنگ شو - صائب تبریزی؛
هنوز تعطیلات ست؛ و تمامی ندارد انگار؛ آنها رفته اند سفر، و هنوز خانه، سرزمینِ من ست که بوی خستگی و ملال می دهد؛ صبح ها دیگر وقتی با صورتِ نشسته در اتاق را باز می کنم، هیاهوی زندگیِ روزانه در صدای پای او دور نمی شود و صدایش نیست و موهای طلایی اش نیست و واژگان ش که لکنتِ من اند هم نیستند؛
من اما مطابق برنامه ی هفتگی، توالت را می شویم؛ تا وقتی شب ها، آن روحِ مراقبتی اش از دیوارهای خانه نشت می کند، خیالش تخت باشد که کف آشپزخانه را دستمال کشیده ام و توالت را ضد عفونی کرده ام؛ و برود درس هایش را که روی دیوار حمام چسبانده حفظ کند و زیرشان خط بکشد و بگوید: این که من هر روز با تهوع از خواب بیدار می شوم، مالِ این ست که معده ام را فراموش کرده ام؛ او می داند معده کجاست؛ هر چه باشد پزشک ست؛
گفتم حالا که نبودنشان به درازا کشیده، حالا که قرار ست این همه ثانیه را در چاهِ زمان های ناگذر تف کنم؛ بروم جزوه های خاک خورده ام را در بیاورم بخوانم؛ ملال .. ملال.. ملال؛
نوشته انگیزشِ شرکتِ والت دیسنی از تاسیس آن بوده که مردم را بخنداند! خنده ام می گیرد؛ می روم سراغِ شرکتِ بعدی: شرکت آت اند ت: برای گردِ هم آمدنِ مردمان تاسیس شده ست!!... بروم اصلآ درسِ دیگری بخوانم؛ مدیریتِ استراتژیک عصب کش ست؛ بروم علمِ تصمیم را بخوانم؛ بروم بخوانم که آدم ها چطور قانع می شوند به حماقتی؛ نه بروم اقتصاد خرد بخوانم، لا به لای عددها و شاخص ها دست و پا بزنم؛ بروم سراغِ حسابداریِ داخلی، قرض و اعتبارات را جدولی کنم، و ببینم دستِ آخر عایدی چقدر ست؟
هر بار با خودم فکر می کنم به چه کارِ زندگی من می آید،این دروغِ آشکار؛ چرا تن داده ام به این دست های پاکیزه ای که از هزارتوی صفحاتِ جزوه ها در چشمانم فرو می رود؛ تا کی می شود مقاومت کرد؟ اصلآ اسمش مقاومت ست؟ یا وا دادگی و بی مسئولیتی ست؟ چرا هر چیزی از خودش تهی می شود؛ اصلآ خواندن و نخواندن شان حاملِ چه تفاوتی ست؟ آن امکانِ خلاقه پس کجاست؟ من دارم چه غلطی می کنم؟ چرا دست و پاهایم دارند در اسیدِ مسلط ش حل می شوند؟ تا کی این زندگیِ انگلیِ منفعلِ بی قدر؟
از جا می پرم؛ همسایه مان ترقه می زند زیر پنجره ام، شیشه ی آبجو ش را سر می کشد و بلند می خندد؛ سیلوستر ست؛ شهر، منوری ست در انتهای شبی ممتد؛ داشتم چه می گفتم؟ چرا از این زمینِ بسته بیرون نمی زنم؟
شکایت دارم؛ حتی این ژستِ شکایت هم مهوع ست؛ آدم بعضی وقت ها باید فقط مکث کند، و خودش را نبخشد به خاطرِ تمام این هرزگردی هاش؛

