۳۰ دسامبر ۲۰۱۱

اقتصادِ هرز

خصم درونی از برون، بارست بر دل بیشتر 
با دشمنان کن آشتی، با خویشتن در جنگ شو - صائب تبریزی؛

هنوز تعطیلات ست؛ و تمامی ندارد انگار؛ آنها رفته اند سفر، و هنوز خانه، سرزمینِ من ست که بوی خستگی و ملال می دهد؛ صبح ها دیگر وقتی با صورتِ نشسته در اتاق را باز می کنم، هیاهوی زندگیِ روزانه در صدای پای او دور نمی شود و صدایش نیست و موهای طلایی اش نیست و واژگان ش که لکنتِ من اند هم نیستند؛
من اما مطابق برنامه ی هفتگی، توالت را می شویم؛ تا وقتی شب ها، آن روحِ مراقبتی اش از دیوارهای خانه نشت می کند، خیالش تخت باشد که کف آشپزخانه را دستمال کشیده ام و توالت را ضد عفونی کرده ام؛ و برود درس هایش را که روی دیوار حمام چسبانده حفظ کند و زیرشان خط بکشد و بگوید: این که من هر روز با تهوع از خواب بیدار می شوم، مالِ این ست که معده ام را فراموش کرده ام؛ او می داند معده کجاست؛ هر چه باشد پزشک ست؛ 
گفتم حالا که نبودنشان به درازا کشیده، حالا که قرار ست این همه ثانیه را در چاهِ زمان های ناگذر تف کنم؛ بروم جزوه های خاک خورده ام را در بیاورم بخوانم؛ ملال .. ملال.. ملال؛
نوشته انگیزشِ شرکتِ والت دیسنی از تاسیس آن بوده که مردم را بخنداند! خنده ام می گیرد؛ می روم سراغِ شرکتِ بعدی: شرکت آت اند ت: برای گردِ هم آمدنِ مردمان تاسیس شده ست!!... بروم اصلآ درسِ دیگری بخوانم؛ مدیریتِ استراتژیک عصب کش ست؛ بروم علمِ تصمیم را بخوانم؛ بروم بخوانم که آدم ها چطور قانع می شوند به حماقتی؛ نه بروم اقتصاد خرد بخوانم، لا به لای عددها و شاخص ها دست و پا بزنم؛ بروم سراغِ حسابداریِ داخلی، قرض و اعتبارات را جدولی کنم، و ببینم دستِ آخر عایدی چقدر ست؟
هر بار با خودم فکر می کنم به چه کارِ زندگی من می آید،این دروغِ آشکار؛ چرا تن داده ام به این دست های پاکیزه ای که از هزارتوی صفحاتِ جزوه ها در چشمانم فرو می رود؛ تا کی می شود مقاومت کرد؟ اصلآ اسمش مقاومت ست؟ یا وا دادگی و بی مسئولیتی ست؟ چرا هر چیزی از خودش تهی می شود؛ اصلآ خواندن و نخواندن شان حاملِ چه تفاوتی ست؟ آن امکانِ خلاقه پس کجاست؟ من دارم چه غلطی می کنم؟ چرا دست و پاهایم دارند در اسیدِ مسلط ش حل می شوند؟ تا کی این زندگیِ انگلیِ منفعلِ بی قدر؟ 
از جا می پرم؛ همسایه مان ترقه می زند زیر پنجره ام، شیشه ی آبجو ش را سر می کشد و بلند می خندد؛ سیلوستر ست؛ شهر، منوری ست در انتهای شبی ممتد؛ داشتم چه می گفتم؟ چرا از این زمینِ بسته بیرون نمی زنم؟ 
شکایت دارم؛ حتی این ژستِ شکایت هم مهوع ست؛ آدم بعضی وقت ها باید فقط مکث کند، و خودش را نبخشد به خاطرِ تمام این هرزگردی هاش؛

۲۶ دسامبر ۲۰۱۱

آب مروارید

« آنگاه یعقوب به یوسف گفت: "حال، مرا غمِ مردن نیست؛ زیرا بارِ دیگر تو را دیدم و می دانم که زنده ای"؛ » پیدایش 46:30

به مروارید چشمانِ پدرم؛ 

تولدت مگر نبود؟ من از پنجاه سالگیِ تو چند سال دویده ام که این همه دورم؟ با من شوخی نکن؛ شوخی نکن که از تیغ جراح نگفته باشی؛ شوخی نکن با من؛ من از این خطوط مخابراتی ترسیده ام؛ خندیدی و گفتی: پیر شده ام دیگر!
من هم پیر شده ام؛ آنقدر پیر که برای مردن هم خسته ام؛ 
من زنگ زده بودم بگویم تقویم نامربوط ست به تولدت؛ زنگ زده بودم بگویم، با همه ی دشواری هایت، مرا به دختری قبول کن؛ بیا من دلداده ی انگشتانی ام که نشان رنج بر بند بندشان حک شده؛حتی بندهای غایب ... زنگ زده بودم.. 
زنگ زده ام؛ مثلِ تیغه ی آهنیِ لنگری خاموش، در کناره ی ساحلی متروک؛
و چشمانت مقابلِ پرده ای سفید از پنبه، بسته ست؛ و خوب می شود؛ می دانم؛ مرا آرام نکن؛ 
من از این خبر ها به جان ترسیده ام؛ از مغاکِ این غیاب .. 
و وقتِ ترسیدن می خواهم مرواریدِ چشمانِ تو را ببوسم؛
و بگویم که دلم ریخته ست؛
خیلی ریخته ست؛

- گفتم: اگر سیم خاردارها را زیرِ نگاهِ خیره ی مرزبان جویده بودم، ... گفت: برخیزید برویم؛...

۲۳ دسامبر ۲۰۱۱

تعطیلات

و ایشان را بگو: اگر کسی بیفتد، آیا نخواهد برخاست؟ - ارمیای نبی 4:8

من همین طور که مچاله شده بودم گوش م بزرگ شد، آنقدر بزرگ که حتی صدای بوسه هاشان هم آمد، و دندانه های کلید در قفل جای گرفت و بعد صدای کفش ِ زنانه ای آمد و کفشِ سنگینِ مردانه ای که دور می شدند؛ در خانه که بسته شد، بلند شدم که خودم را بشورم؛
دیدم کسی نیست، هیچ کس؛ و دیدم برایم نامه ای گذاشته اند، تخم مرغ هاشان را به من بخشیده اند، و شیر و نارنگی و پنیر پرچرب؛ و تعطیلات مبارک! بعد خمپاره ای افتاد وسطِ آشپزخانه؛ پشت گلدان سنگر گرفتم؛ خمپاره نبود...
از آسمان بابانوئلِ شکلاتی می بارید؛ ساختِ کارخانه ی کوکاکولا؛ گفتم می روم توی شهر، تقویم می خرم؛ تقویمی برای سالِ نو، که دیگر روزهای آمدن تو را در آن علامت نزده باشم؛ و روزهای رفتن ت را سیاه نکرده باشم؛ تقویمِ نو می خرم، با خانه های سفید؛ 
راه نبود که بروی، جشن بود، چراغانی کرده بودند، بازار بود با غرفه های مکنده، دیدم یونیسف هم آنجاست، سیب زمینی سرخ کرده می فروشد و بنا دارد توالت بسازد در آفریقا؛ داشتم نگاه می کردم به توالت های نمونه، که سرم خورد به سینه آن کسی که آرواره های بزرگ داشت و دیدم فک ش بالا و پایین می رود و از توی دهانش بخار می آید بیرون و داد زد سرم، فکر کردم قطار ست و دود می کند و روی ریل راه می افتد می رود اما هل م داد، و یادِ آن داستانِ تو افتادم، وقتی سربازانِ نازی، یهودیان را می فرستادند اردوگاه؛ توی دهانش دنبالِ آن جمله ای گشتم که تو می گفتی؛ اما نبود؛ بهم گفت کوری؟
کور نبودم، فقط نمی دیدم؛ بویش را اما می شنیدم؛ هر چند که بو را نمی شنوند، همکلاسی ام گفت آنجا بوی شاش می دهد، آنجا پاتوقِ کارتون خواب هاست؛ من اما آنوقتی که کور نبودم، دیده بودم که کسی از ما تند ش گرفت و شاشید به درخت ها، به سنگفرش به پنجره ها حتی؛ 
آن پنجره های خوشبخت اما که بوی شاش نمی دادند، من گفتم بیا برویم از رو به روی شان رد شویم، گفت حوصله ندارم؛ می خواهم  بروم کازینو؛
گفتم برو؛ بعد دیدم جلوی هر خانه که رد می شوی چراغش تو را می بیند و روشن می شود؛ می گوید دیدم ت و روشن شدم که جلوی پایت را نگاه کنی زمین نخوری؛ اما داخل نمی توان شد؛ یادت هست راستی؟ گفت که هر کسی را به "قدس" راهی نیست؛ اما من به تو گفتم به من وارد شو؛
اتوبوس نیامد، آنقدر نیامد که رسیدم کلیسای سنت سباستین و خواستم صلیب ش را گاز بزنم؛ دستم نرسید؛ هار شدم؛ سگی دوید سمت ام؛
عقب عقب رفتم تا پیرزنی که داشت گل ها را آب می داد، گفتم چرا ناراحت شدی؟ ببخشید عقب عقب آمدم؛ گفت: چرا برف نیامد؟
گفتم آخر زمین دارد گرم می شود، گازهای گلخانه ای نمی گذارند؛ گفت: قدیم بهتر بود؛ و در خانه اش را بست؛
شهر خالی شد، ترسیدم؛ گفتم : نترس منفجر شو! گوش نداد؛ گفتم منفجر شو لعنتی!
و منفجر شدم، پاره هایم گدازه هایی سوزان، پرت شدند این طرف و آن طرف .. سگ ترسید، پیرزن گربه اش را بغل کرد، آرواره های مرد شل شد و گفتند مسیح متولد شده ست، دو هفته تعطیل ایم؛

۱۹ دسامبر ۲۰۱۱

یادآوردن

اینکه آسایشِ روشن، نه تب نه ضعف، روی بستر یا روی چمن |  اینکه یار نه حادّ  نه سست، یار |  اینکه دلدار، نه جفاجو نه جفاکش. دلدار | دنیا و هوا، بی هواخواه ، زندگی | - پس همین بود؟ | - و رویا خنک شده است؛ (اشراقها - اوراق مصور آرتور رمبو :: بیژن الهی)


نفس م تنگ بود، پشتِ خط ایستادیم، نوک انگشتانمان را کشیدیم روی پوستِ سفیدِ خط، و سوت آغاز را زدند؛ فکر کردم دیگر نمی خواهم بدوم؛ آرام و نامحسوس به خاکی زدم؛ هیاهوی تماشاگران نبود دیگر؛ خطوط و علائمِ راهنمای مسیر محو شده بودند، دلم ریخت؛ هیچ کس نبود؛ خواستم خودم را آرام کنم؛ نشد؛ فهمیدم در مه که راه می روی، آرامشی نیست مگر در ادامه دادن؛ آخر هیچ کس نیست که بشارت دهد که پرده های مه کنار می روند، تو خودت باید پرده ها را کنار بزنی؛ برای همین دستم را جلو تر از تن م نگه داشتم تا با چیزی تصادف نکنم؛
پاهایم سست شده بودند و می لرزیدم؛ هر بار که پایم روی زمین می آمد خیالِ دره های زیر پا، از من می گذشت ... روزها راه رفتم، گرسنه شدم، ضجه زدم؛ پشیمان شدم؛ فریاد زدم؛ صدای خودم ناباورانه به من برمی گشت؛ خواستم برگردم؛ نشد؛ دلم تنگ می شد؛ و لگد می زدم؛ به سنگ هایی که زیر پایم می غلطیدند و دشواری راه را می افزودند، گریه می کردم؛ و دستی انگار مرا می کشید...
یادم نمی آمد، فهمیدم این جدالی که در جهانِ مه آلود با آن دست به گریبانم، اراده ای ندارد که تصاویرِ کهن را وضوحی ببخشد؛ جدال، یادآوردن ِ خالی و تام نیست؛ یادآوردن، در آن کنجِ حلزونی ِ زندگی ام دست نمی داد، برای همین بود که باید راه می افتادم در مسیرِ کور راه هایی بی سرانجام؛ تا به یاد بیاورم؛
و به یاد آوردم، در امتدادِ فراموشیِ اسیدیِ انکارناپذیری که صبر نداشت؛ و تا انتهای من و پایانِ راه پیش رفت؛ به یاد آوردم که در زمانِ تبعید و زندان، در زمانی که زمانِ آخرینِ صداهاست، می باید رود شوی و جریان داشته باشی در نبضِ سرزمین هایی که مرزهای پر رنگ و دیوارهای افراشته، حکم می رانند؛
به تن های مجروح و متلاشیِ همه ی تاریخ دست کشیدم و یادآوردم که با دیگری در رنج هایش می باید که یگانه شد؛ یاد آوردم که رنج آدم ها را نمی شود وزن کرد؛ برای همین هم مرگِ حتی یک انسان فاجعه ست؛ و مرگ مگر چیست؟
به یاد آوردم در سکوتِ محضی که ناطق بود و قاتل نبود؛ به یاد آوردم در غیابِ منتشری که سراپا حضور بود و قاطع بود و هیچ کم نداشت؛
به یاد آوردم و سرگردان شدم؛
به یادآوردم و آواره شدم از اردوگاهی به اردوگاهی، از قرنی به قرنی؛ زیرا که ادوار تاریخ، اردوگاه های مرگ اند؛
به یاد آوردم و آنقدر از دست داده ام که دیگر نمی دانم چه چیزی را در کجای این جغرافیا از کف داده ام؛
اینجا لحظه ی مسدود تاریخ ست؛ چیزی به چیزی دلالت نمی کند؛ اینجا ست که واژه ها، خیس اشک و غرقه در مرارتِ تعمید باید از نو به جهان آورده شوند ...لباسِ زبان تنگ ست برای یاد آوردن؛ برای بیانِ آنچه به زبان نمی آید؛ ...

۱۰ دسامبر ۲۰۱۱

خدا مرده است

بازخوانی

خدا مرده است اما چرا؟ نیچه می گوید او از "رحم" مرده است؛ این مرگ، گاهی تصادفی دانسته می شود: پیر و آزرده، خسته از خواستن؛ خدا " یک روز از رحمِ بی اندازه بزرگِ خویش خفه شد"؛

و گاهی دلیلِ مرگ او، عملی جنایتکارانه دانسته می شود: " رحمِ او شرم نمی شناخت، او تا آلوده ترین گوشه و کنارهای من می خزید؛ این کنجکاو ترین، این زیاده - زورآور ترین، این زیاده - رحیم، می بایست بمیرد؛ او همیشه مرا می دید؛ می خواستم از چنین شاهدی انتقام بستانم؛ یا خود دیگر زنده نمانم؛ خدایی که همه چیز را می دید از جمله انسان را ! چنین خدایی می بایست بمیرد! انسان تاب نداشت که چنین شاهدی زنده بماند؛ ( زرتشت، 4 ، زشت ترین انسان )

و مگر رحم چیست؟ - رواداریِ زندگیِ نزدیک به صفر؛ رحم این است؛ رحم همانا عشق به زندگی ست اما بدان زندگی ِ ضعیف، بیمار و واکنشی؛
اما چه کسانی رحم دارند؟ دقیقآ همان کسانی که نیازمند این زندگیِ بیمار اند و پرستشگاه شان را بر زمینِ باتلاقیِ چنان زندگی بنا کرده اند؛ کسانی که از زندگی برای نفی، خوارداشت، و ناهمساز کردنِ زندگی با خود استفاده می کنند؛
نیچه می نویسد : " ترحم، یک نیست انگاریِ عملی ست، رحم بشر را به نیستی ترغیب می کند؛ البته نمی گوید نیستی بلکه می گوید: آن سوی این جهان/ خدا / زندگیِ حقیقی / نیروانا یا بازخریدِ گناه و رستگاری؛ این عبارت های معصومانه ای ست که بیش و کم می شنویم، اما هنگامی که بشر دریابد که کدام گرایشِ دشمن با زندگی، ردای سخنانِ عالیِ مبتنی بر دین/اخلاق را بر گردِ خویش کشیده، بی درنگ این لباس را می درد و در لباسِ معصومانه تری ظاهر می شود"؛(دجال،7)
خدا بر انسانِ واکنشی ترحم می نمود؛ اما خدا از رحم خفه شد؛ گویی زندگیِ واکنشی راهِ گلوی او را گرفت؛ و انسانِ واکنشی خدا را کشت؛ زیرا او دیگر نمی توانست شاهدی را تاب آورد؛ و می خواست با پیروزی و نیروی خود تنها باشد؛ او خود را به جای خدا نهاد؛

اما انسانِ واکنشی تا به کجا پیش می رود؟  - تا رسیدن به تهوعِ بزرگ؛
ارزشی نداشتن بهتر از داشتنِ ارزشهای بهتر ست؛ زندگی ِ واکنشی با خودش تنها می ماند؛ و بی کشانه محو می شود؛ اما حتی خواستِ از میان رفتن را هم از دست می دهد؛ به فرو مردنی تن می دهد  که در آن: " همه چیز پوچ ست؛ همه چیز یکسان ست؛ همه چیز رو به پایان؛ چشمه ها خشکیده اند؛ دریا نیز پس رفته است؛ ژرفنا اما نمی خواهد فرو ببلعد! دریغا؛ و فریاد می زند: کجاست دریایی که باز در آن غرق می توان شد؟ براستی خسته تر از آنیم که تن به مرگ بسپاریم!"؛
و اینگونه ست که واپسین انسان هنوز می گوید: "ما خوشبختی را اختراع کرده ایم! "؛
او خدا را نکشته ست جز برای تصاحبِ صندلیِ او؛ و در نهایت آن قلمرو خالی از خدا با آن سنخی از زندگی پر می شود که سرشار از هیچ انگاری ست؛همان رویه ای که نخواستن، و بی کنشانه از میان رفتن را به خواستی فراتر از آن ترجیخ می دهد؛

نیچه و فلسفه / ژیل دلوز

۷ دسامبر ۲۰۱۱

خواست = آفرینش

بازخوانی

« در همه آنچه می خواهی، از خود بپرس: آیا به یقین می خواهم آن را تا بی نهایت بار تکرار کنم؟ این باید محکم ترین مرکز ثقل شما باشد؛» ( خواستِ قدرت، بخش چهارم، 242 ) 

به آن پیرزنانی می مانیم که تنها یکبار به خود اجازه ی زیاده روی می دهند؛ ما دقیقآ مثلِ آنها عمل و فکر می کنیم؛ نیچه در پاسخ به ماست که می نویسد: " آه؛ ای کاش نیمه خواستن را یکسره از خود دور می کردید و برای بیکارگی چندان عزم می داشتید که برای کار! آه ای کاش کلام را در می یافتید: « همواره هر چه می خواهی بکن؛ اما نخست از آنان باش که توانِ خواستن دارند! »"؛

نیچه از "بازگشتِ ابدی" سخن می گوید؛ اندیشه ای که "برمی گزیند" و "خواستن" را به چیزی تام و تمام مبدل می کند؛ اندیشه ای که هر چه بیرون از آن ست  را از خواست پاک می کند، و خواست را به آفرینش بدل می کند؛ و تساویِ ( خواست = آفرینش ) را سبب می شود؛

نیچه و فلسفه /  ژیل دلوز؛

۶ دسامبر ۲۰۱۱

تاسِ ضرورت

بازخوانی

اگر بدانیم چگونه بازی کنیم، چگونگیِ تایید ِ تصادف را هم خواهیم دانست؛ اما مسئله آن ست که ما نمی دانیم چگونه بازی کنیم، " شرمسار، سرافکنده، - دست و پا گم کرده -چونان پلنگی ناکام در پریدن؛ اما چه غم ای تاس بازان! شما شوخی و بازی را چنان که باید نیاموخته اید! "؛ ( زرتشت،4، "درباره انسان والاتر، 14)
بازیگر بد بر پرتابِ چندباره ی تاس افکنی تکیه می کند. او خودِ این ترکیبِ تاس را هدفی قرار می دهد که باید به آن دست یافت؛ هدفی که در پسِ علیت پنهان شده ست؛ نیچه، این غایت/عقل باوری را عنکبوتی ابدی می داند و ما را فرا می خواند که همزبان با شارلِ دلاور در میدانِ نبرد با لویی یازدهم بگوییم: " که به جنگِ عنکبوتِ جهان آمده ام! "؛
از میان بردنِ تصادف؛ چسبیدن به علیت/غائیت، تاکید بر تکرارِ پرتاب به جایِ تایید تصادف، و پیش بینی نتیجه به جای تاییدِ ضرورت، همگی کارِ بازیگرِ بد هستند؛
اما حتی آن تکرارِ تاس اندازی ها هم به شکست می انجامند زیرا تصادف به قدرِ کافی در یک پرتاب تایید نمی شود، تا عددِ "سرنوشت سازی" را تولید کند که برای گردِ هم آوردنِ همه ی پاره ها ضروری ست؛ 
نیچه به جای زوجِ علیت/غائیت یا احتمال/غائیت و تقابل و ترکیبِ این ها، تلازمِ دیونیسوسیِ تصادف/ضرورت و زوجِ دیونیسوسیِ تصادف/تقدیر را می نشاند؛
نه احتمالی که در پرتابِ چند باره ی تاس ها توزیع شده ست؛ بلکه همه ی تصادف به یکباره؛ نه ترکیبی مطلوب، خواسته شده، نهایی، بلکه ترکیبی سرنوشت ساز و دوست داشته شده: عشق به سرنوشت؛ نه بازگشتِ ترکیب بواسطه ی تعدد پرتاب، بلکه تکرارِ یک پرتاب بواسطهِ ذاتِ عددی که به نحو سرنوشت سازی به دست آمده ست؛

نیچه و فلسفه / ژیل دلوز

۵ دسامبر ۲۰۱۱

مسئله رنج

بازخوانی

برای آنکه رنج، از منظری کنشی مورد قضاوت قرار گیرد، باید در "محیطِ بیرونیِ خود" نگه داشته شود؛ این به تمامی یک هنر ست؛ هنری که هنرِ سروران ست؛ سروران رازی دارند؛ آنها می دانند که رنج، فقط یک معنا دارد: شادی بخشی؛ شادی بخشی به کسی که رنج می دهد، یا آن را مشاهده می کند؛
اگر انسانِ کنش مند، رنجِ خود را جدی نمی گیرد، به این دلیل ست که هماره کسی را تصور می کند که رنج به او لذت می دهد؛ بیهوده نیست که چنین تخیلی، در ایمان به خدایانی یافت می شود، که جهان یونانیان را سرشار کرده بودند : " هر شری که نگاه انداختن بر آن، خدایی را بطلبد، بر حق ست "؛
باید دانست که در معنای کنشی، رنج، دلیلی بر ضدِ زندگی نیست؛ بلکه به عکس، انگیزنده ی آن، طعمه ای برای آن، و "دلیلی" به نفعِ زندگی ست؛دیدنِ درد یا حتی به درد درآوردن، ساختارِ زندگی به عنوانِ زندگی ِ کنشی، و ظهورِ کنشیِ زندگی ست؛ رنج معنایی بی واسطه در حمایت از زندگی دارد: معنای بیرونی آن؛ 
در معنای درونی/ واکنشیِ رنج، رنج پیامدِ گناه ست و به وسیله ای برای رستگاری بدل می شود، رنج با تولیدِ رنجِ بیشتر، با درونیدنِ هر چه بیشتر تسلا می یابد؛ با چرکین کردنِ زخم؛ رنج را فراموش کردن، و خود را درمان کردن؛
نیچه اما ما را به تامل در مسئله ی رنج فرا می خواند و می گوید : " تراژدی همان زمانی می میرد، که نمایش، به کشاکشی درون سو تبدیل، و رنج درونی می شود"؛ 

تبارشناسی اخلاق / نیچه :: نیچه و فلسفه / ژیل دلوز