۲۶ دسامبر ۲۰۱۱

آب مروارید

« آنگاه یعقوب به یوسف گفت: "حال، مرا غمِ مردن نیست؛ زیرا بارِ دیگر تو را دیدم و می دانم که زنده ای"؛ » پیدایش 46:30

به مروارید چشمانِ پدرم؛ 

تولدت مگر نبود؟ من از پنجاه سالگیِ تو چند سال دویده ام که این همه دورم؟ با من شوخی نکن؛ شوخی نکن که از تیغ جراح نگفته باشی؛ شوخی نکن با من؛ من از این خطوط مخابراتی ترسیده ام؛ خندیدی و گفتی: پیر شده ام دیگر!
من هم پیر شده ام؛ آنقدر پیر که برای مردن هم خسته ام؛ 
من زنگ زده بودم بگویم تقویم نامربوط ست به تولدت؛ زنگ زده بودم بگویم، با همه ی دشواری هایت، مرا به دختری قبول کن؛ بیا من دلداده ی انگشتانی ام که نشان رنج بر بند بندشان حک شده؛حتی بندهای غایب ... زنگ زده بودم.. 
زنگ زده ام؛ مثلِ تیغه ی آهنیِ لنگری خاموش، در کناره ی ساحلی متروک؛
و چشمانت مقابلِ پرده ای سفید از پنبه، بسته ست؛ و خوب می شود؛ می دانم؛ مرا آرام نکن؛ 
من از این خبر ها به جان ترسیده ام؛ از مغاکِ این غیاب .. 
و وقتِ ترسیدن می خواهم مرواریدِ چشمانِ تو را ببوسم؛
و بگویم که دلم ریخته ست؛
خیلی ریخته ست؛

- گفتم: اگر سیم خاردارها را زیرِ نگاهِ خیره ی مرزبان جویده بودم، ... گفت: برخیزید برویم؛...

2 نگاه:

Alireza Ghaffari گفت...

امیدوارم که این پردهٔ سفید رو زودتر از جلوی چشماش بردارند و اینکه به زودی دختر بی‌ نظیرش رو ببینه.

پرچین گفت...

فکر نمیکردم یه روزی منو تو با پدر مادرهامون همسن بشیم تازه میفهمم سن به شناسنامه نیست به این حال امروز ماست شبیه 50 سالگی اونا