۲۳ دسامبر ۲۰۱۱

تعطیلات

و ایشان را بگو: اگر کسی بیفتد، آیا نخواهد برخاست؟ - ارمیای نبی 4:8

من همین طور که مچاله شده بودم گوش م بزرگ شد، آنقدر بزرگ که حتی صدای بوسه هاشان هم آمد، و دندانه های کلید در قفل جای گرفت و بعد صدای کفش ِ زنانه ای آمد و کفشِ سنگینِ مردانه ای که دور می شدند؛ در خانه که بسته شد، بلند شدم که خودم را بشورم؛
دیدم کسی نیست، هیچ کس؛ و دیدم برایم نامه ای گذاشته اند، تخم مرغ هاشان را به من بخشیده اند، و شیر و نارنگی و پنیر پرچرب؛ و تعطیلات مبارک! بعد خمپاره ای افتاد وسطِ آشپزخانه؛ پشت گلدان سنگر گرفتم؛ خمپاره نبود...
از آسمان بابانوئلِ شکلاتی می بارید؛ ساختِ کارخانه ی کوکاکولا؛ گفتم می روم توی شهر، تقویم می خرم؛ تقویمی برای سالِ نو، که دیگر روزهای آمدن تو را در آن علامت نزده باشم؛ و روزهای رفتن ت را سیاه نکرده باشم؛ تقویمِ نو می خرم، با خانه های سفید؛ 
راه نبود که بروی، جشن بود، چراغانی کرده بودند، بازار بود با غرفه های مکنده، دیدم یونیسف هم آنجاست، سیب زمینی سرخ کرده می فروشد و بنا دارد توالت بسازد در آفریقا؛ داشتم نگاه می کردم به توالت های نمونه، که سرم خورد به سینه آن کسی که آرواره های بزرگ داشت و دیدم فک ش بالا و پایین می رود و از توی دهانش بخار می آید بیرون و داد زد سرم، فکر کردم قطار ست و دود می کند و روی ریل راه می افتد می رود اما هل م داد، و یادِ آن داستانِ تو افتادم، وقتی سربازانِ نازی، یهودیان را می فرستادند اردوگاه؛ توی دهانش دنبالِ آن جمله ای گشتم که تو می گفتی؛ اما نبود؛ بهم گفت کوری؟
کور نبودم، فقط نمی دیدم؛ بویش را اما می شنیدم؛ هر چند که بو را نمی شنوند، همکلاسی ام گفت آنجا بوی شاش می دهد، آنجا پاتوقِ کارتون خواب هاست؛ من اما آنوقتی که کور نبودم، دیده بودم که کسی از ما تند ش گرفت و شاشید به درخت ها، به سنگفرش به پنجره ها حتی؛ 
آن پنجره های خوشبخت اما که بوی شاش نمی دادند، من گفتم بیا برویم از رو به روی شان رد شویم، گفت حوصله ندارم؛ می خواهم  بروم کازینو؛
گفتم برو؛ بعد دیدم جلوی هر خانه که رد می شوی چراغش تو را می بیند و روشن می شود؛ می گوید دیدم ت و روشن شدم که جلوی پایت را نگاه کنی زمین نخوری؛ اما داخل نمی توان شد؛ یادت هست راستی؟ گفت که هر کسی را به "قدس" راهی نیست؛ اما من به تو گفتم به من وارد شو؛
اتوبوس نیامد، آنقدر نیامد که رسیدم کلیسای سنت سباستین و خواستم صلیب ش را گاز بزنم؛ دستم نرسید؛ هار شدم؛ سگی دوید سمت ام؛
عقب عقب رفتم تا پیرزنی که داشت گل ها را آب می داد، گفتم چرا ناراحت شدی؟ ببخشید عقب عقب آمدم؛ گفت: چرا برف نیامد؟
گفتم آخر زمین دارد گرم می شود، گازهای گلخانه ای نمی گذارند؛ گفت: قدیم بهتر بود؛ و در خانه اش را بست؛
شهر خالی شد، ترسیدم؛ گفتم : نترس منفجر شو! گوش نداد؛ گفتم منفجر شو لعنتی!
و منفجر شدم، پاره هایم گدازه هایی سوزان، پرت شدند این طرف و آن طرف .. سگ ترسید، پیرزن گربه اش را بغل کرد، آرواره های مرد شل شد و گفتند مسیح متولد شده ست، دو هفته تعطیل ایم؛

10 نگاه:

ناشناس گفت...

رفیق این دو هفته تعطیلات بیا فیس بوک ببینیمت. دلمون تنگ شده واست :)

OMID

م ی م گفت...

رفیق امید؛

دلِ من هم برای شخصِ تو تنگ شده اما برای فیسبوک نه :)

ارادت های مبسوط؛

تقی گفت...

" ... دیدم یونیسف هم آنجاست، سیب زمینی سرخ کرده می فروشد و بنا دارد توالت بسازد در آفریقا؛ داشتم به توالت های نمونه نگاه میکردم... " ... براستی آیا این آفریقاست که ریده به جهان؟ که میخواهند برایش توالتی بسازند تا تنها بتواند در مجاری معینی بریند و آنها سیفون بکشند تا اثری از آن باقی نماند! ایکاش این گروه های عجیب و غریبی که با ادعاهای عجیب و غریب در شهرهای مختلف خودشان و ملت را سرکار میگذارند، بروند آفریقا و کثافت ها و کثافت کاری های شرکت های چند ملیتی را جمع و جور کنند که بخش بزرگی از جهان را به کثافت کشیده اند.

ناشناس گفت...

از مقدسشون حالم بهم میخوره؛ نژاده مقدسشون که آواره می‌کنه؛ مذهب و سرمایهٔ مقدسون که زندان می‌کنه و می‌کشه و غیر مقدس رو خفه می‌کنه؛ مقدسی اگر هست؛ صدای پاهای تو روی سنگفرش خیابونه؛ دستهای تو که تقویم رو با عشق علامت میزنند؛ صدای تو که توی خیابون می‌پیچه...

ناشناس گفت...

خوب پس، حال که اینطوره شخص من در تعیطلات زیاد میاد اینجا بلکه از دلتنگی ها کم بشود

ارادتمند
:)
OMID

ناشناس گفت...

میترا دلم برات خیلی تنگ شده.
یک بوس کوچولو برای تو.برای خودِ خودت!

دلِ ناآرام

م ی م گفت...

امیدِ عزیزم؛

به زودی یک غافلگیری خواهیم داشت همین جا :) سر بزن ... می دانم دوستش خواهی داشت؛

- دلِ ناآرامِ من؛
دلِ منم تنگ عزیز دلم...
برای خودِ خودم که تو تا نگاهش می کنی خوب ست؛ :)

آیدین گفت...

چند پست قبل تر، وقتی میومدم و اینجا رو می خوندم، جدا می شدم از فضا|زمان ای که توش بودم..
اینجا بودم، حتا اگر معلوم نبود..

میشه نگاه ها با هم برخورد کنند باز هم ؟

م ی م گفت...

آیدین.. :)
تو در تمام آن پست ها هستی؛
خودت هم می دانی..
حالا هم هستی
حتی اگر معلوم نیست؛

قراری می گذاریم برای تلاقی؛ :)

ناشناس گفت...

میترای جانم

در انتظار غافلگیری دوست داشتنیت هستم :)

مثل همیشه ارادتمند
OMID