۱۰ دسامبر ۲۰۱۱

خدا مرده است

بازخوانی

خدا مرده است اما چرا؟ نیچه می گوید او از "رحم" مرده است؛ این مرگ، گاهی تصادفی دانسته می شود: پیر و آزرده، خسته از خواستن؛ خدا " یک روز از رحمِ بی اندازه بزرگِ خویش خفه شد"؛

و گاهی دلیلِ مرگ او، عملی جنایتکارانه دانسته می شود: " رحمِ او شرم نمی شناخت، او تا آلوده ترین گوشه و کنارهای من می خزید؛ این کنجکاو ترین، این زیاده - زورآور ترین، این زیاده - رحیم، می بایست بمیرد؛ او همیشه مرا می دید؛ می خواستم از چنین شاهدی انتقام بستانم؛ یا خود دیگر زنده نمانم؛ خدایی که همه چیز را می دید از جمله انسان را ! چنین خدایی می بایست بمیرد! انسان تاب نداشت که چنین شاهدی زنده بماند؛ ( زرتشت، 4 ، زشت ترین انسان )

و مگر رحم چیست؟ - رواداریِ زندگیِ نزدیک به صفر؛ رحم این است؛ رحم همانا عشق به زندگی ست اما بدان زندگی ِ ضعیف، بیمار و واکنشی؛
اما چه کسانی رحم دارند؟ دقیقآ همان کسانی که نیازمند این زندگیِ بیمار اند و پرستشگاه شان را بر زمینِ باتلاقیِ چنان زندگی بنا کرده اند؛ کسانی که از زندگی برای نفی، خوارداشت، و ناهمساز کردنِ زندگی با خود استفاده می کنند؛
نیچه می نویسد : " ترحم، یک نیست انگاریِ عملی ست، رحم بشر را به نیستی ترغیب می کند؛ البته نمی گوید نیستی بلکه می گوید: آن سوی این جهان/ خدا / زندگیِ حقیقی / نیروانا یا بازخریدِ گناه و رستگاری؛ این عبارت های معصومانه ای ست که بیش و کم می شنویم، اما هنگامی که بشر دریابد که کدام گرایشِ دشمن با زندگی، ردای سخنانِ عالیِ مبتنی بر دین/اخلاق را بر گردِ خویش کشیده، بی درنگ این لباس را می درد و در لباسِ معصومانه تری ظاهر می شود"؛(دجال،7)
خدا بر انسانِ واکنشی ترحم می نمود؛ اما خدا از رحم خفه شد؛ گویی زندگیِ واکنشی راهِ گلوی او را گرفت؛ و انسانِ واکنشی خدا را کشت؛ زیرا او دیگر نمی توانست شاهدی را تاب آورد؛ و می خواست با پیروزی و نیروی خود تنها باشد؛ او خود را به جای خدا نهاد؛

اما انسانِ واکنشی تا به کجا پیش می رود؟  - تا رسیدن به تهوعِ بزرگ؛
ارزشی نداشتن بهتر از داشتنِ ارزشهای بهتر ست؛ زندگی ِ واکنشی با خودش تنها می ماند؛ و بی کشانه محو می شود؛ اما حتی خواستِ از میان رفتن را هم از دست می دهد؛ به فرو مردنی تن می دهد  که در آن: " همه چیز پوچ ست؛ همه چیز یکسان ست؛ همه چیز رو به پایان؛ چشمه ها خشکیده اند؛ دریا نیز پس رفته است؛ ژرفنا اما نمی خواهد فرو ببلعد! دریغا؛ و فریاد می زند: کجاست دریایی که باز در آن غرق می توان شد؟ براستی خسته تر از آنیم که تن به مرگ بسپاریم!"؛
و اینگونه ست که واپسین انسان هنوز می گوید: "ما خوشبختی را اختراع کرده ایم! "؛
او خدا را نکشته ست جز برای تصاحبِ صندلیِ او؛ و در نهایت آن قلمرو خالی از خدا با آن سنخی از زندگی پر می شود که سرشار از هیچ انگاری ست؛همان رویه ای که نخواستن، و بی کنشانه از میان رفتن را به خواستی فراتر از آن ترجیخ می دهد؛

نیچه و فلسفه / ژیل دلوز

2 نگاه:

ناشناس گفت...

I'm impressed, I must say. Really rarely do I encounter a blog that's both educative and entertaining, and let me tell you, you have hit the nail on the head. Your idea is outstanding; the issue is something that not enough people are speaking intelligently about. I am very happy that I stumbled across this in my search for something relating to this.

ناشناس گفت...

لذت بردم از خواندن اش ...