«آنچه تثبیتِ تن، مرزهای تن، و پویشهای تن را برمیسازد، کاملا مادی است، اما مادیتی که به مثابهی موثرترین تاثیر قدرت، بازاندیشی شده است» | جودیت باتلر؛
من نمی دانستم اما نهایتآ فهمیدم که روشنی هم می تواند آغازِ سرسامی تازه باشد؛ این را در تاریکیِ آن اتاق فهمیدم؛ وقتی بوی الکل می آمد و تیزیِ سوزن زیرِ نورِ لاجونِ ماه می درخشید و جداره ی رگ هایم ترک می خوردند؛
تو باور نکردی و شانه ات را بالا انداختی و گم شدی..
من خواب زده به پرده های رنگیِ اتاقِ زایمان آویختم؛ و جیغ کشیدم؛ گفت: جوانی ! و با یک تخمدان هم می توانی بچه بزایی؛ دست کشیدم زیرِ شکم م؛ زبریِ بخیه، دستم را گاز گرفت؛ انگشتم را کشیدم؛ تخمدان به آلمانی چه می شود؟ به چشمانِ براقِ آبیِ دکتر خیره شدم؛ گفت: حرف بزن؛ گریه کن؛ روی دستمالِ بالای سرم نوشتم، تخمدانِ آدم، همان هزارتویِ هذلولیِ تاریکی ست که از انحنای وهمناک ش صدای ضجه ی کودکانِ مرده می آید؛
وقتی همه رفته بودند، هر دو دستم را گذاشتم روی بخیه ها و خواستم مهربان باشم؛ اما نشد؛ کبود شده بودم؛ می خواستم بدوم؛ به تختِ سفید چسبیده بودم؛ آمدم که خودم را، تنم را از تخت بکنم، بخیه ها تیر کشیدند و صدای پت پت شنیدم؛ انگار چیزی به خاموشی می رفت.. نزدیک صبح بود؛ پرستار از صدای هق هق بیدار شد؛ آمد گفت چه شده؟ چرا آرام بخش هایت را نخوردی؟ یادش نیامد من آلمانی می دانم یا نه؟ به انگلیسی چیزی بلغور کرد که هیچ معنی نمی داد؛ گفتم: می خواهم بروم قدم بزنم؛ گفت: هنوز زود ست؛
و مرا به تخت چسباند به مردابی که بوی الکل می داد و سفید بود..
خواب می دیدم توده ای بزرگ می شود .. مثل بهمن از بالای کوهی، ..توده ای که او گفت اسم ش تومور ست؛ و گفت خوش خیم ست؛ و من می گفتم خورشیدم کجاست؟ تو هم نبودی خورشیدکم؛ با پدرت غروب کرده بودی و همه پنجره ها از شب سرشار بودند؛
خودم را دیدم، که با هر قدمِ لرزانی که بر می داشتم، گردبادِ دردی در تن م می پیچید؛ از مدارِ خودم خارج شده بودم؛ آینه ها نبودند؛ هیچ نبود؛ ظلماتِ مطلق بود؛ خواستم تکه پاره های خودم را به هم بدوزم؛ پاره پاره زیستن، خیانت ست؛
خودم را دیدم، که با هر قدمِ لرزانی که بر می داشتم، گردبادِ دردی در تن م می پیچید؛ از مدارِ خودم خارج شده بودم؛ آینه ها نبودند؛ هیچ نبود؛ ظلماتِ مطلق بود؛ خواستم تکه پاره های خودم را به هم بدوزم؛ پاره پاره زیستن، خیانت ست؛
گفتم: تو تنِ منی؛ مجروح و بی قدر؛ بیا آشتی کنیم؛ و صدایی نبود؛ گفتم: لامصب مگر تو نبودی که خواهنده می پیچیدی در تنی؟ مگر تو بوسنده نبود؛ مگر تو مشتِ خیابان نمی شد؟ لعنت به تو! در خودت فرو رفته ای که چه؟ حلزون شده ای که چه؟
گفتم بیا .. بیا زندگی کنیم؛
صدایی نبود.. گفتم این چشم ها را نگاه کن! نمی خواهی روی پایت بایستی ؟ نمی خواهی "شهادت" بدهی؟ پس کدام "وفاداری" ؟ پس آن همه واژه چه شد؟
هیچ صدایی نبود.. هیچ کس جواب نمی داد؛ و چه چیزی هولناک تر از نبودنِ پاسخ ست؟
روزها گذشت،.. ما آشتی نکردیم اما در انزوای متروکِ خودمان، با هم زندگی کردیم و به قولِ بکت همدیگر را در آغوش گرفتیم؛ نه آنقدرها لطیف اما دست کم وفادار؛
حالا وقتی جلویِ هفتصد نفر در کلاسِ اقتصادِ خرد نشسته ایم و دانه های درشت ِ عرق پس پشتِ گردن م می نشیند، وقتی افق،عمود می شود و رنگ ها در هم می روند، وقتی تار ست تصویر و ستونِ فقرات م روی میز ولو می شود و بی حرکت می ماند، لالایی می خوانم در گوش اش؛ و یادش می آورم که ما به جز هم کسی را نداریم؛ لطفآ مقابلِ این همه چشم وقتی هیچ پناهگاهی نیست، از هم وا نرود؛ پاره هایش را جمع کند با همه ی سوراخ های ناگزیر ش ؛
حالا دیگر چشمک می زنیم به هم، و می دانیم زهدانِ مخاطره را باید زیست؛ با چشمانِ خیره ای که می ترسند، گریه می کنند، توامان می خندند و عاشق می مانند؛ ...
2 نگاه:
همیشه به این فکر میکردم ویرگول چقدر میتواند بیشتر از نقطه حرف برای گفتن داشته باشد.
ساره بیشتر از سعید ..
زن بیشتر از مرد..
اما این نوشته ات خیلی حرف داشت.نمی شد قیاس زد. متر برداشت.قپان روی دوش گذاشت.کولیس کالیبره کرد
خیلیخوب بود. کاش این بار رضا میدادی تن جمع نشود و جدا جدا بنویسد
من حتا از توصیفی که کردی هم سردم میشه و حس نتوانی بهم دست میده. این تصویر سورئالیستی که گذاشتی جلوی چشم بیننده، آدم رو میکشه به یک نه کجا آبادی که هی توش دنبال یک پایان میگردی و نمیبینی. انگار توی یک فیلم ترسناک گیر کردی و انتظار داری هر لحظه تموم بشه اما نمیشه.
ارسال يک نظر