قبل تر ها گمان می کردم، تقلا باید این باشد که از دلِ همسانی ها و روزمرگی ها ، چیزی از جنس تفاوت بیافرینیم؛ تفاوتی که خط بکشد بر بدیهیاتی که باور عمومی حقنه مان می کند؛ آن وقت درخششِ آن دیگرگون، چونان آفتاب بر همگان بتابد؛ و به قولی روشنا از زیرِ آتش دان به آسمان برود؛
این روزها که می گذرند، گویی تسلیم شده ام به باوری مسلط و بی تردید، که فریاد می کند: هر چیزی در این جهان، عطف به ما سبق می شود و براستی رونوشتِ گذشته ی خود ست؛
صدای خرد شدنِ استخوان هایم را می شنوم لای چرخ دنده های نظمی که به صلاحِ همگان ست؛ تن م هنوز مقاومت می کند؛ تومور می زاید؛ تیغِ جراح وارد می شود و همه ی گلبول های سپید را به خانه هاشان بر می گرداند؛ تنها گاهی از شکافِ بخیه هایم صدای پت پتِ روح م را می شنوم؛ به ناله می ماند.. یا به صدای نیِ چوپانی در کویر؛
گاهی بی آنکه مسیر را دیده باشم و مقصد را بدانم فرار می کنم؛ فرار می کنم که لابد اینجا نمانم؛ واقعیتِ موجود اما سایه ام می شود، گوشه ی دیوارها یقه ام می کند ...
دیگر خسته ام ... دیگر آخرین ذره های حیات م را دارم وامی نهم؛ باور نمی کردم مرده باشی در من؛ جنازه ات را روی دوش کشیده ام این همه ماه...حالا مقابلِ چشمانِ بهت زده ام، زنده شدی؛ زندگی ات مبارک ست؛ افسوس که زنده گی ات با مردگی ام همزمانیِ غریبی دارد؛ نمی خواستم بمیری.. نمی خواستم بمیریم؛ نمی خواستم با قاعده ی ناممکنیِ عشق، همدستی کنیم؛ می خواستم استثنا را زندگی کنیم؛ باور ت می شود آن بوسه های گشوده مرده باشند؟ ... چرا که نه؛ یادت هست می گفتی: هیچ چیزِ نا زمانی وجود ندارد؛ .. شاید تو باورت نشود اما من هنوز به معجزه باور دارم؛ باور دارم؟ ضجه می زنم؛ باور دارم یا ندارم ..مهم نیست ..من باور دارم که تنها عشق می تواند ویرانی های جهان را مرهمی باشد؛
می بینی؟ بیشتر چیزهایی که باور شان کرده ام خیس شده اند و از ریخت افتاده ند؛ .. نمی توانم روی این همه باور چتر بگیرم؛ سیل از زمین و آسمان می بارد؛ تنها خودم را دیده ام.. عریان؛ و دردناک در مغاکی که از آن گریزی نیست؛
این قدم ها را بر نخواهم گشت؛حالا که قرار ست تاریخ م را به تراژیک ترین وجهِ ممکن تکرار کنم، بگذار این آسمان هر چه می خواهد ببارد..مرا نمی ترساند؛
2 نگاه:
http://grooveshark.com/s/On+The+Nature+Of+Daylight/4e0XU?src=5
"بی زمان" ممکن شاید خودعشق است، . . . امکان نا ممکن هم مرگی ست که گویا من دچارش ام. خیس شدن باورها اما زایشی ست که تو دچارش شدی و دیگر چرخه ی معیوب تراژدی را نمیچرخاند. مغاک گریز ناپذیر مخوف فریب است، اگر نه از درون همان مغاک نخ عروسک های تراژدی را میکشند. بیرون صحنه ی نمایش تراژدی هم اگر بود از جنس دیگری ست.
ارسال يک نظر